English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (2 milliseconds)
English Persian
leading indicators شاخصهای اساسی شاخصهای پیشرو
Other Matches
weighted indexes شاخصهای موزون
aiming post شاخصهای نشانه روی
ranging pole شاخصهای مسافت یابی
keyword in context index صفحه کلید با شاخصهای ثابت
ground state نیروی اساسی حالت اساسی
fascia پیشرو
front man پیشرو
front men پیشرو
futuristic پیشرو
forerunner پیشرو
harbinger پیشرو
harbingers پیشرو
fascias پیشرو
file leader پیشرو
vanward پیشرو
foregoer پیشرو
forward-looking پیشرو
heralded پیشرو
fugleman پیشرو
heralds پیشرو
avant courier پیشرو
forerunners پیشرو
van پیشرو
postilion پیشرو
postillion پیشرو
chiefs پیشرو
chief پیشرو
precursors پیشرو
precursor پیشرو
right wing to ward پیشرو
right wing toward پیشرو
outrunner پیشرو
herald پیشرو
progressive پیشرو
outrider پیشرو
outriders پیشرو
antecessor پیشرو
heralding پیشرو
advance guard پیشرو
vans پیشرو
brand leader پیشرو در بازار
billeting party گروه پیشرو
fugle پیشرو شدن
advance detachment قسمت پیشرو
advance party گروه پیشرو
advance party قسمت پیشرو
leadden limbs پیشرو راهنما
trail پیشقدم پیشرو
left wing for ward پیشرو دست چپ
progressive education ازمون پیشرو
progenitors اجداد پیشرو
progenitor اجداد پیشرو
left for ward در فوتبال پیشرو چپ
leading sectors بخشهای پیشرو
leading region نواحی پیشرو
avant garde پیشرو و موجد
leader merchandising پیشرو در عرضه
market leader پیشرو بازار
trailed پیشقدم پیشرو
avant-garde پیشرو و موجد
pathfinders پیشرو کاشف
pathfinder پیشرو کاشف
flag ship کشتی پیشرو
rear takedown with single leg tackel افلاک پیشرو
forward motion جنبش پیشرو
trails پیشقدم پیشرو
trailing پیشقدم پیشرو
right wing forward پیشرو دست راست
precursory وابسته به پیشرو بودن
leader pricing پیشرو در قیمت گذاری
beach party گروه پیشرو اب خاکی
head رهبر یا دسته پیشرو یک ستون
lictor پیشرو حاکم وغیره متصدی مجازات
near leg pickup and leg block زیر یک خم و تبدیل ان به کنده افلاک پیشرو
shore party گروه پیشرو ساحلی درعملیات اب خاکی
By international standards Germany maintains a leading role. در معیارهای بین المللی آلمان نقش پیشرو دارد.
On what basis (ground) بر چه اساسی ؟
unsubstantial بی اساسی
major <adj.> اساسی
rudimental اساسی
earthshaking اساسی
fundametal اساسی
groundlessness بی اساسی
key projects اساسی
basal اساسی
hypostatic اساسی
basilar اساسی
net اساسی
functional اساسی
vital <adj.> اساسی
pivotal اساسی
cardinals اساسی
cardinal اساسی
capital اساسی
ground اساسی
meatier اساسی
meatiest اساسی
radicals اساسی
substantive [essential] <adj.> اساسی
quintessential <adj.> اساسی
nets اساسی
nett اساسی
substantial اساسی
organic اساسی
materials اساسی
material اساسی
essential <adj.> اساسی
meaty اساسی
essentials اساسی
fundamental اساسی
basics اساسی
basic اساسی
constitutional اساسی
radical اساسی
essential اساسی
Hon اساسی
basically بطور اساسی
essential oil روغن اساسی
basic اساسی مقدماتی
fundamental rules قواعدیاقوانین اساسی
substantiality حالت اساسی
volatile oil روغن اساسی
to let the saw dust out of پوچی یا بی اساسی
reformation اصلاح اساسی
radicals طرفداراصلاحات اساسی
over haul تعمیر اساسی
radical طرفداراصلاحات اساسی
basics مقدماتی اساسی
basics اساسی مقدماتی
purview مواد اساسی
basic مقدماتی اساسی
spine wall دیوار اساسی
strategic variables متغیرهای اساسی
radicals ریشگی اساسی
rite فرمان اساسی
basic variable متغیر اساسی
basic surplus مازاد اساسی
constitutions قانون اساسی
basic linkage پیوند اساسی
basic deficit کسری اساسی
base repair تعمیر اساسی
rationale علت اساسی
brass tacks مسایل اساسی
vital واجب اساسی
constitution قانون اساسی
ground plans طرح اساسی
ground plan طرح اساسی
functional distribution توزیع اساسی
constitutional low قانون اساسی
constitutional law حقوق اساسی
radical ریشگی اساسی
unsubstantiality بی اساسی بی اهمیتی
A fundamental (slight) difference. اختلاف اساسی ( جزئی )
supplementalary constitution law متمم قانون اساسی
essential fatty acids اسیدهای چرب اساسی
revolutionised تغییرات اساسی دادن
constitutionality مطابقت با قانون اساسی
constitutions مشروطیت قانون اساسی
field theory نظریه اساسی میدان
unconstitutionality مغایرت با قانون اساسی
primordial عنصر نخستین اساسی
fundamental اصولی مقدماتی اساسی
punch-lines جمله اساسی واصلی
punch-line جمله اساسی واصلی
punch line جمله اساسی واصلی
nonessential goods کالاهای غیر اساسی
nonbasic variable متغیر غیر اساسی
revolutionizes تغییرات اساسی دادن
revolutionizing تغییرات اساسی دادن
Fundamental ( radical) changes. تغییرات اساسی وعمده
revolutionize تغییرات اساسی دادن
revolutionising تغییرات اساسی دادن
bill of rights قانون اساسی امریکا
revolutionises تغییرات اساسی دادن
revolutionized تغییرات اساسی دادن
organic اندام دار اساسی
radicals طرفدار اصلاحات اساسی
conditions of sale شرایط اساسی معامله
constitutional مطابق قانون اساسی
myosin پروتئین اساسی عضله
radical طرفدار اصلاحات اساسی
constitution مشروطیت قانون اساسی
forward chaining روش استدلال مبتنی بر وقایع که از شرایط شناخته شده به هدف مطلوب می رسد زنجیره پیشرو
basic sequential access method روش دستیابی ترتیبی اساسی
basic direct access method روش دستیابی مستقیم اساسی
stapling اساسی مرکز بازرگانی عمده
stapled اساسی مرکز بازرگانی عمده
bdos سیستم عامل اساسی دیسک
deeping of capital پایه گذاری اساسی سرمایه
staple اساسی مرکز بازرگانی عمده
accidental غیر اساسی پیش آمدی
federal constitution قانون اساسی دولت متحده
reform اصلاح اساسی کردن یا شدن
reforms اصلاح اساسی کردن یا شدن
the essential [inherent] [intrinsic] task کار مهم و ضروری [یا اساسی]
essential singularity نقطه تکین اساسی [ریاضی]
iowa tests of basic skills ازمونهای مهارتهای اساسی ایووا
We must find a basic solution. باید یک فکر اساسی کرد
desideratum ارزوی اساسی و ضروری چیز مطلوب
reformers پیشوای اصلاحات طرفدار دگرگونی اساسی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com