English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English Persian
outbreak شروع حادثه
outbreaks شروع حادثه
Other Matches
fortuitous event حادثه جبری حادثه تصادفی
set up مدت زمان بین سیگنال شروع یک برنامه و شروع آن
start off شروع کردن شروع شدن
launching area منطقه شروع پرواز منطقه شروع عملیات اب خاکی
adventurer حادثه جو
adventurers حادثه جو
occurrence حادثه
adventuress زن حادثه جو
adventurous <adj.> حادثه جو
accident حادثه
outbreak حادثه
outbreaks حادثه
occurrences حادثه
accident حادثه
accidents حادثه
accidents : حادثه
occurence حادثه
fortuity حادثه
eventless بی حادثه
uneventful بی حادثه
events حادثه
incident حادثه
incidents حادثه
event حادثه
casualty حادثه
adventures حادثه
disasters حادثه بد
adventure حادثه
disaster حادثه بد
casualties حادثه
phenomenon حادثه
episodes حادثه ضمنی
mishap قضا حادثه بد
incidents حادثه عملیاتی
errant سرگردان حادثه جو
incidents حادثه ضمنی
episodes حادثه معترضه
mishaps قضا حادثه بد
episode حادثه معترضه
supervening event حادثه طاری
accident reporting گزارش حادثه
due to an accident ناشی از یک حادثه
miscarriage حادثه ناگوار
adventurism حادثه جویی
fortuitous event حادثه قهری
miscarriages حادثه ناگوار
incident حادثه ضمنی
incident حادثه عملیاتی
misadventures حادثه ناگوار
misadventure حادثه ناگوار
episode حادثه ضمنی
security incident حادثه امنیتی
a minor incident یک حادثه جزئی
initiation شروع کار شروع
mischance رویداد بد حادثه ناگوار
mischances رویداد بد حادثه ناگوار
errantry دربدری حادثه جویی
gentleman of fortune نجیب زاده حادثه جو
accident proof علت وقوع حادثه
epoch عصرتاریخی حادثه تاریخی
misadventure حادثه ناگوار بدبختی
epochs عصرتاریخی حادثه تاریخی
occupational accident حادثه در حین کار
misadventures حادثه ناگوار بدبختی
force majeure حادثه غیر قابل پیشگیری
forcemajeure حادثه فوق العاده یا غیرمترقبه
act of God حادثه قهری قوه قهریه
acts of God حادثه قهری قوه قهریه
accidence حادثه اصول صرف و نحو
improbability استبعاد حادثه یا امر غیر محتمل
straw in the wind <idiom> نشانه کوچک قبل از وقوع حادثه
cross a bridge before one comes to it <idiom> درمورد مشکلی قبل از حادثه فکرکردن
make the scene <idiom> به محل یا حادثه خاص رفتن ،حاضر شدن
whats' up در رهگیری هوایی یعنی علت حادثه را گزارش کنید یا وضع چطور است
odysseys قطعه منظوم رزمی منسوب به هومر شاعر یونانی حاوی شرح مسافرتهای پر حادثه "ادیسه "
odyssey قطعه منظوم رزمی منسوب به هومر شاعر یونانی حاوی شرح مسافرتهای پر حادثه "ادیسه "
intermezzo حادثه عشقی نمایش کوتاه در میان پردههای نمایش جدی
right of begin حق شروع
onset شروع
open fire شروع
kick off شروع
incipience or ency شروع
beginnings شروع
beginning شروع
inchoation شروع
inception شروع
get-go <idiom> شروع
kick-off <idiom> شروع
opening شروع
openings شروع
Redo it. Do it over again. از سر شروع کن
attempted theft شروع به سرقت
valuing نقط ه شروع
commencing شروع کردن
commenced شروع کردن
commences شروع کردن
origins نقطه شروع
commence شروع کردن
hash mark خط شروع مسابقه
headstart امتیاز در شروع
embarked شروع کردن
embarking شروع کردن
embarks شروع کردن
value نقط ه شروع
launch an attack شروع حمله
kick off شروع حمله
values نقط ه شروع
jump off شروع حمله
jump off شروع بحمله
sorties شروع حرکت
initial point نقطه شروع
incipit شروع و اغاز
sortie شروع حرکت
embark شروع کردن
burgeon شروع برشدکردن
initialling نقط ه شروع
initials نقط ه شروع
resumption تجدید شروع
alphas اغاز شروع
alpha اغاز شروع
dozier شروع به فسادکرده
beginning of message شروع پیغام
origin نقطه شروع
began شروع کرده
dozy شروع به فسادکرده
beginning of message شروع پیام
initialled نقط ه شروع
initialing نقط ه شروع
initialed نقط ه شروع
burgeoning شروع برشدکردن
burgeons شروع برشدکردن
doziest شروع به فسادکرده
germinate شروع به رشدکردن
germinated شروع به رشدکردن
germinates شروع به رشدکردن
germinating شروع به رشدکردن
firing line خط شروع تیراندازی
embark upon شروع کردن
commencer شروع کننده
cold start شروع سرد
initial نقط ه شروع
beginning of negotiations شروع مذاکره
terminus a que نقطه شروع
start key کلید شروع
start element عنصر شروع
start bit بیت شروع
starters شروع کننده
splash line خط شروع غواصی
set out شروع بکارکردن
get off on the wrong foot <idiom> بد شروع کردن
set in شروع کردن
scratch line خط شروع مسابقه
get one's feet wet <idiom> شروع کردن
come to <idiom> شروع کاری
starter شروع کننده
start of heading شروع عنوان
start of taxt شروع متن
tee off شروع کردن
streek شروع کردن
get the ball rolling <idiom> شروع چیزی
zeros محل شروع
zeroes محل شروع
zero محل شروع
starting platform سکوی شروع
starting gate دروازه شروع
to strike into شروع کردن
warm start شروع گرم
starting block سکوی شروع
start signal علامت شروع
rise and shine شروع بیداری
burgeoned شروع برشدکردن
attempt شروع به جرم
attempted شروع به جرم
attempting شروع به جرم
trig خط شروع مسابقه
attempts شروع به جرم
take on <idiom> شروع به همکاری
take up <idiom> شروع یک سرگرمی
take up <idiom> شروع کردن
touch off <idiom> شروع کاری
lis mota شروع دعوی
line of departure خط شروع حمله
start in <idiom> شروع کار
shove off <idiom> شروع ،ترک
restart شروع دوباره
put in hand شروع کردن
restart شروع مجدد
here goes nothing <idiom> آماده شروع
kick off <idiom> شروع کردن
set about <idiom> شروع کردن
proceed with deliberations شروع مذاکرات
begun شروع کرده یا شده
start آغاز [ابتدا] [شروع]
warm up شروع کردن به کار
self-starter خودبخود شروع شونده
start up <idiom> بازی را شروع کردن
gate دروازه شروع اسکی
gates دروازه شروع اسکی
start the ball rolling <idiom> شروع انجام کار
knuckle down <idiom> مشتاقانه شروع به کارکردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com