Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 102 (6 milliseconds)
English
Persian
distraught
شوریده ناراحت
Other Matches
horn mad
شوریده
furibund
شوریده
high-pitched
شوریده
berserker
شوریده
crazier
شوریده
craziest
شوریده
crazy
شوریده
impassionate
شوریده
revolted
شوریده
frenzied
شوریده
berserk
شوریده
phrenetic
شوریده اشفته
frenzy
شوریده کردن اشفتن
ill at ease
ناراحت
tense
ناراحت
fretful
ناراحت
comfortless
ناراحت
tensing
ناراحت
tensest
ناراحت
disturbed
ناراحت
tenses
ناراحت
tenser
ناراحت
tensed
ناراحت
incommodious
ناراحت
worried
ناراحت
fidgety
ناراحت
uncomfortable
ناراحت
uncomfortably
ناراحت
down in the dumps
<idiom>
ناراحت
uptight
ناراحت
inconvenient
ناراحت
uneasily
ناراحت
uneasy
ناراحت
peaceless
ناراحت
perturb
ناراحت کردن
incommodiously
بطور ناراحت
i passed an uneasy night
ناراحت بودم
incommode
ناراحت کردن
under a cloud
<idiom>
ناراحت وغمگین
to feel strange
ناراحت بودن
discommode
ناراحت کردن
shook up
<idiom>
نگران ،ناراحت
off-putting
ناراحت کننده
incommoded by want of room
ناراحت از حیث
grouch
ادم ناراحت
upset
نژند ناراحت
distemper
ناراحت کردن
painful
ناراحت کننده
fidget
ناراحت بودن
fidgeted
ناراحت بودن
fidgeting
ناراحت بودن
fidgets
ناراحت بودن
discomfort
ناراحت کردن
discomfiture
ناراحت کردن
upsets
نژند ناراحت
upsetting
نژند ناراحت
grouched
ادم ناراحت
grouches
ادم ناراحت
grouching
ادم ناراحت
discomforts
ناراحت کردن
hung over
ناراحت ازاعتیاد
antsy
<adj.>
بیقرار
[ناراحت]
[بی تاب]
What have I done to offend you?
من چطور تو را ناراحت کردم؟
upsetting conversation
گفتگو ناراحت کننده
put (someone) out
<idiom>
ناراحت ،دردسر،اذیت
harass
ناراحت کردن دشمن
harasses
ناراحت کردن دشمن
He feels bad about it . He is concerned about it.
از این موضوع ناراحت است
nightmares
خواب ناراحت کننده و غم افزا
nightmare
خواب ناراحت کننده و غم افزا
It is preying on my mind.
خیالم را ناراحت کرده است
He gets really upset.
او
[مرد]
خیلی ناراحت میشود.
disquiet
ناراحت کردن اسوده نگذاشتن
I dont mind the cold .
از سرما ناراحت نمی شوم
He is on edge. He is restive.
آرام ندارد (ناراحت است )
incommode
ناراحت گذاردن دردسر دادن
to be on thorns
ناراحت یادل واپس بودن
worrywart
ادم غصه خور و ناراحت
I was devastated.
<idiom>
من را بسیار ناراحت کرد
[اصطلاح روزمره]
turn (someone) off
<idiom>
ناراحت کردن،انزجار ، نفرت داشتن
bugging
کنه ناراحت کردن نیش زدن ازار دادن
bugs
کنه ناراحت کردن نیش زدن ازار دادن
bug
کنه ناراحت کردن نیش زدن ازار دادن
unhandy
ناراحت نامناسب برای حمل ونقل دور از دسترس
It's pretty hard to be in a bad mood around a fivemonth old baby.
ناراحت بودن در کنار یک نوزاد پنج ماهه کار سختی است.
inflame
اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflames
اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflaming
اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
discomfits
دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfiting
دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfited
دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfit
دچار مانع کردن ناراحت کردن
treading on eggshells
<idiom>
[اگر شما روی پوست تخم مرغ راه می روید به این معنیست که شما تمام تلاشتان را می کنید تا کسی را ناراحت نکنید.]
walking on eggshells
<idiom>
[اگر شما روی پوست تخم مرغ راه می روید به این معنیست که شما تمام تلاشتان را می کنید تا کسی را ناراحت نکنید.]
knock up
ابستن کردن ناراحت کردن
oppressive
خورد کننده ناراحت کننده
knock-up
ابستن کردن ناراحت کردن
knock-ups
ابستن کردن ناراحت کردن
unsettle
ناراحت کردن مغشوش کردن
unsettles
ناراحت کردن مغشوش کردن
hagride
ناراحت کردن عاجز کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com