English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (22 milliseconds)
English Persian
grade شیب منظم دادن تسطیح کردن
grades شیب منظم دادن تسطیح کردن
Other Matches
surfaces تسطیح کردن بالاامدن
surfaced تسطیح کردن بالاامدن
surface تسطیح کردن بالاامدن
regarding دوباره تسطیح کردن
eurhythmy ضربان منظم نبض حرکات منظم بدن
eurythmy ضربان منظم نبض حرکات منظم بدن
to set to rights منظم کردن
regularises منظم کردن
regulater منظم کردن
order منظم کردن
regularizing منظم کردن
regularised منظم کردن
regularising منظم کردن
array منظم کردن
shipshape منظم کردن
regularizes منظم کردن
arrays منظم کردن
regularized منظم کردن
regularize منظم کردن
to set in order منظم کردن
ranked اراستن منظم کردن
rank اراستن منظم کردن
tidying پاکیزه منظم کردن
tidy پاکیزه منظم کردن
ranks اراستن منظم کردن
systemmatize منظم یامرتب کردن
tidied پاکیزه منظم کردن
tidiest پاکیزه منظم کردن
shipshape مرتب کردن منظم
tidies پاکیزه منظم کردن
tidier پاکیزه منظم کردن
pick up کندن منظم کردن
levelling تسطیح
tabulation تسطیح
clearings تسطیح
clearing تسطیح
clearing تسویه تسطیح
truncation تسطیح زوایا
clearings تسویه تسطیح
land grading تسطیح زمین
logged تسطیح شده
stacked جمع اوری و منظم کردن وسایل
stacks جمع اوری و منظم کردن وسایل
to kern a letter فاصله دخشه ای را با کاهش منظم کردن
stack جمع اوری و منظم کردن وسایل
levelling course لایه تسطیح کننده
make the grade <idiom> منظم کردن، موفق بودن ،حاضر شدن
abnodation تسطیح کوه از درخت و یاناهمواری
fcc CommunicationCommision Federalسازمان امریکایی مسئول منظم کردن ارتباطات
to marshal one's creditors صورت بستانکاران خود را ازلحاظ تقدم و تاخر منظم کردن
qualifies منظم کردن کنترل کردن
qualify منظم کردن کنترل کردن
grader ماشینی که برای درجه بندی کردن مواد و محصول بکارمیرودو بانها شیب منظم میدهد
privacy act of قانونی که در کنگره آمریکا برای منظم کردن ذخیره داده در پایگاه های داده آژانس فدرالی به تصویب رسید
disciplining نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
discipline نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
disciplines نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
tidy <adj.> منظم
trim <adj.> منظم
steady <adj.> منظم
decent <adj.> منظم
in kelter منظم
businesslike منظم
presentable <adj.> منظم
uncluttered <adj.> منظم
well-ordered <adj.> منظم
straight <adj.> منظم
fair <adj.> منظم
kelter منظم
in good order <adj.> منظم
pitched منظم
regulars منظم
business like منظم
regular <adj.> منظم
orderlies منظم
neat <adj.> منظم
first string منظم
proper <adj.> منظم
methodical منظم
systematic منظم
symmetric منظم
orderly منظم
ordered منظم
to depict somebody or something [as something] کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن [وصف کردن] [شرح دادن ] [نمایش دادن]
regular polymer بسپار منظم
squared منظم حسابی
regular set مجموعه منظم
squares منظم حسابی
squaring منظم حسابی
square منظم حسابی
well ordered مرتب و منظم
standing army ارتش منظم
well conditioned مرتب و منظم
lattice توری منظم
lattices توری منظم
duly <adv.> بطور منظم
neatly <adv.> بطور منظم
tidily <adv.> بطور منظم
systematic irrigation ابیاری منظم
regular army ارتش منظم
regular expression مبین منظم
systematic error خطای منظم
orderly <adv.> بصورت منظم
tidily <adv.> بصورت منظم
orderly <adv.> بطور منظم
duly <adv.> بصورت منظم
neatly <adv.> بصورت منظم
lattice network شبکه توری منظم
regulars پرسنل کادر منظم
unconventional warfare جنگ غیر منظم
regular پرسنل کادر منظم
procession بصورت صفوف منظم
unconventional جنگ غیر منظم
procession درصفوف منظم پیشرفتن
liner trade کشتیرانی منظم تجاری
taut loom چله سفت و منظم
systematic desensitization حساسیت زدایی منظم
processions درصفوف منظم پیشرفتن
processions بصورت صفوف منظم
tidily بطور اراسته و منظم
regular grammar دستور زبان منظم
put on <idiom> منظم یا تولید یک بازی و...
irregular نا منظم غیر رسمی
irregulars عده غیر منظم
systematic منظم نظم پذیر
regular solid کثیرالاضلاع پنج ضلعی منظم
blended fund سرمایههای بهم منظم شده
pogroms قتل عام منظم روسی
My heartbeat is even . ضربان قلبم منظم است
systematic random sampling نمونه گیری تصادفی منظم
clockwork چرخهای ساعت منظم وخودکار
pogrom قتل عام منظم روسی
day in and day out <idiom> بطور منظم ،تمام مدت
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
keep regular hours ساعات خواب و بیداری منظم داشتن
argument علامتی که آرگومانهای یک خط را منظم جدا میکند
arguments علامتی که آرگومانهای یک خط را منظم جدا میکند
isochronous واقع شونده در فواصل منظم ومساوی
to knock about سرگردان بودن زندگی منظم نداشتن
to picture شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
spider wire entanglement نردههای زیگزاگی غیر منظم سیم خاردار
isochronal همزمان واقع شونده در فواصل منظم و مساوی
Regular training strengthens the heart and lungs. ورزش به طور منظم قلب و ریه ها را تقویت میکند.
laceria [نقش های منظم در کنار یکدیگر] [معماری اسلامی]
You cannot make a crab walk straight . <proverb> نمى توان خرچنگ را واداشت منظم و صاف راه برود .
Floret [rosette] [طرح گل رزی با حالتی منظم و هندسی که جلوه ای از یک شکوفه را مجسم می سازد.]
guerillas جنگجوی غیر منظم تیزیل عناصر خرابکار پشت جبهه دشمن
guerrillas جنگجوی غیر منظم تیزیل عناصر خرابکار پشت جبهه دشمن
guerrilla جنگجوی غیر منظم تیزیل عناصر خرابکار پشت جبهه دشمن
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
designs پروژه دادن طرح دادن طرح کردن برنامه
design پروژه دادن طرح دادن طرح کردن برنامه
institutionalizes در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalising در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalizing در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalises در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalize در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
pursuing تعاقب کردن تحت تعقیب قانونی قرار دادن دنبال کردن
pursues تعاقب کردن تحت تعقیب قانونی قرار دادن دنبال کردن
pursue تعاقب کردن تحت تعقیب قانونی قرار دادن دنبال کردن
pursued تعاقب کردن تحت تعقیب قانونی قرار دادن دنبال کردن
collimate موازی قرار دادن لوله و هدف میزان کردن تعدیل کردن
lay قرار دادن طرح کردن مطرح کردن توط ئه چیدن
predicated اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
predicates اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
receive اخذ دریافت کردن جا دادن وپنهان کردن مال مسروقه
receives اخذ دریافت کردن جا دادن وپنهان کردن مال مسروقه
predicating اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
predicate اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
out lawry طراحی کردن بطور مختصر شرح دادن خلاصه کردن
lays قرار دادن طرح کردن مطرح کردن توط ئه چیدن
underground مخفی شبکه مخفی جنگ غیر منظم
trapezium چهار پهلو چهار ضلعی غیر منظم
unformed بدون شکل منظم هندسی بدون سازمان
anneal نرم کردن فلز به وسیله حرارت دادن و سرد کردن اهسته در کوره
pays جبران کردن غرامت دادن کارسازی کردن مزد
to veer and heul پیوسته تغییرعقیده دادن شل کردن وسفت کردن دراوردن
pay جبران کردن غرامت دادن کارسازی کردن مزد
paying جبران کردن غرامت دادن کارسازی کردن مزد
beat گریختن ازچنگ مدافع رسیدن به پایگاه پیش از رسیدن توپ بیس بال صدای منظم پای اسب
beats گریختن ازچنگ مدافع رسیدن به پایگاه پیش از رسیدن توپ بیس بال صدای منظم پای اسب
compensated تنظیم کردن میزان کردن تاوان دادن
set out شرح دادن تنظیم کردن تعیین کردن
designate انتخاب کردن تعیین کردن تخصیص دادن
propagates منتشر کردن قلمه کردن انتقال دادن
designating انتخاب کردن تعیین کردن تخصیص دادن
introducing وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduces وارد کردن نشان دادن داخل کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com