Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 188 (9 milliseconds)
English
Persian
exigence
ضرورت موقع تنگ
Other Matches
In the fullness lf time .
به موقع خود ( به موقع مقرر همگام با گذشت زمان )
essentiality
ضرورت
requisteness
ضرورت
urgency
ضرورت
cogency
ضرورت
exigency
ضرورت
exigencies
ضرورت
necessity
ضرورت
inevitability
ضرورت
essentialness
ضرورت
requisiteness
ضرورت
instancy
ضرورت
indispensability
ضرورت
need
ضرورت
momentousness
ضرورت
needed
ضرورت
inevitably
به ضرورت
needing
ضرورت
exigencies
ضرورت اضطرار
poetical licence
ضرورت شعری
exigency
ضرورت اضطرار
historical necessity
ضرورت تاریخی
urgency of need
ضرورت نیاز
police licence
ضرورت شعری
vital necessity
ضرورت حیاتی
materiality
جنبه مادی ضرورت
case of necessity
حالت الزام و ضرورت
in case of emergency
درموقع تنگ وقت ضرورت
short game
ضرورت کنترل ضربههای کوتاه
to drag in a subject
موضوعی رابدون انکه ضرورت داشته باشد بمیان اوردن
iron rations
جیره بسیارکم که سربازفقط هنگام ضرورت سخت میتواندبان دست بزند
occasion
موقع
seasonably
به موقع
behind time
بی موقع
occasioned
موقع
occasioning
موقع
occasions
موقع
premature
بی موقع
at an unearthy hour
بی موقع
at the precise moment
در سر موقع
inapposite
بی موقع
inopportunely
بی موقع
terming
موقع
nails
به موقع
termed
موقع
nailed
به موقع
nail
به موقع
periods
موقع
period
موقع
unseasonably
بی موقع بی جا
unseasonable
بی موقع بی جا
ill-timed
بی موقع
when
در موقع
siting
موقع
term
موقع
situations
محل موقع
the proper time to do a thing
موقع مناسب
seed time
موقع تخمکاری
discreet
<adj.>
موقع شناس
by this
تا این موقع
positioning
موقع یابی
thitherto
تا ان موقع تاقبل از ان
till his return
تا موقع برگشتن او
place
مکان موقع
places
مکان موقع
at a later period
در موقع دیگر
situation
محل موقع
e. to the occasion
درخور موقع
discrete
<adj.>
موقع شناس
meal time
موقع خوراک
nail
به موقع پرداختن
fieldcorn
موقع جولان
nailed
به موقع پرداختن
in due course
در موقع خود
nails
به موقع پرداختن
post entry
ثبت پس از موقع
time
فرصت موقع
noontime
موقع فهر
prudent
[discreet]
<adj.>
موقع شناس
timed
فرصت موقع
times
فرصت موقع
payment in due cource
پرداخت به موقع
placing
مکان موقع
tactfully
موقع شناس
on the button
<idiom>
درست سر موقع
on the dot
<idiom>
دقیقا سر موقع
nick
موقع بحرانی
nicked
موقع بحرانی
nicking
موقع بحرانی
nicks
موقع بحرانی
juncture
موقع بحرانی
belated
دیرتر از موقع
belatedly
دیرتر از موقع
tactful
موقع شناس
criticalness
اهمیت موقع
discretional
<adj.>
موقع شناس
tactlessly
موقع نشناس
to be proper for
به موقع بودن
tactless
موقع نشناس
rooms
محل موقع
on one occasion
دریک موقع
inopportune
بی موقع نامناسب
room
محل موقع
opportuneness
موقعیت موقع بودن
to profit by the accasion
موقع را مغتنم شمردن
the hour has struck
موقع بحران رسید
to profit by the accasion
از موقع استفاده کردن
show up
سر موقع حاضر شدن
put in force
به موقع اجرا گذاشتن
seedtime
موقع تخم کاری
To have a good sense of timing . To have a sense of occasion j.
موقع شناس بودن
what time ate we supposed to take (have ) lunch ?
چه موقع قراراست بخوریم ؟
pro hac vice
برای این موقع
mealtimes
موقع صرف غذا
here
در این موقع اکنون
premature
قبل از موقع نابهنگام
i was up late last night
دیشب تا ان موقع هنوزنشسته
playtime
موقع شروع نمایش
early resupply
تجدید اماد به موقع
d. situation
موقع یا موقعیت باریک
mealtime
موقع صرف غذا
prematureness
نابهنگامی زودتر از موقع بودن
abrazitic
مادهای که در موقع ذوب نمیجوشد
backfiring
منفجر شدن قبل از موقع
backfires
منفجر شدن قبل از موقع
He arrived in the nick of time .
درست به موقع رسید ( سر بزنگاه )
backfire
منفجر شدن قبل از موقع
bedtimes
وقت استراحت موقع خوابیدن
cut short
پیش از موقع قطع کردن
it is toolate.to go
دیگر موقع رفتن نیست
backfired
منفجر شدن قبل از موقع
The train came in on time .
قطار به موقع رسید ( سروقت )
pull a punch
در موقع ضربه دست را کشیدن
bedtime
وقت استراحت موقع خوابیدن
predate
قبل از موقع بخصوص واقع شدن
predating
قبل از موقع بخصوص واقع شدن
predates
قبل از موقع بخصوص واقع شدن
predated
قبل از موقع بخصوص واقع شدن
gravitas
موقع سنجی و خوش طبعی در گفتار
times
به موقع انجام دادن وقت نگاهداشتن
dimout
خاموشی چراغ ها در موقع حمله هوایی
timed
به موقع انجام دادن وقت نگاهداشتن
tallyho
صدای شکارچی در موقع دیدن روباه
high time
اصل موقع وکمی هم گذشته ازموقع
time
به موقع انجام دادن وقت نگاهداشتن
muzzle energy
نیروی یک گلوله در موقع خروج از لوله
cod
وصول وجه در موقع تحویل کالا
nonce word
واژهای که به تقاضای یک موقع ویژه بسازند
slack water
موقع سکون وارامش اب دریا اب ساکن
fleshing
تنگ اشغال گوسفند در موقع پوست کنی
He cut himself while shaving.
موقع تراشیدن ( اصلاح کردن ) صورتش را برید
yoke
پشت بند قالب در موقع بتن ریزی
gesture
اشارات وحرکات در موقع سخن گفتن وضع
cash with order
پول نقد همراه سفارش پرداخت به موقع
ballast
کیسه شنی که در موقع صعودبالون پایین میاندازند
gesturing
اشارات وحرکات در موقع سخن گفتن وضع
gestured
اشارات وحرکات در موقع سخن گفتن وضع
Will you tell me when to get off?
ممکن است به من بگویید چه موقع پیاده شوم؟
Is there train running on time?
آیا قطاری که به موقع رفت و برگشت کند دارید؟
shuttered fuze
ماسوره منفجر شده یا عمل کرده قبل از موقع
You should always be careful walking alone at night.
همیشه موقع پیاده روی تنها در شب باید مراقب باشید.
godchild
طفلی که در موقع تعمید به پسر خواندگی روحانی شخص در میاید
funny bone
<idiom>
جایی پشت آرنج که موقع ضربه سوزش وخارش میکند
godchildren
طفلی که در موقع تعمید به پسر خواندگی روحانی شخص در میاید
throws
باخت عمدی پرتاب توپ به بالا در موقع سرویس فنون پرتابی
pile helmet
کلاهکی که سر شمعها را می پوشاند تا در موقع چکش کاری صدمهای وارد نیاید
throwing
باخت عمدی پرتاب توپ به بالا در موقع سرویس فنون پرتابی
The striker's injury puts a question mark over his being fit in time for the tournament.
آسیب مهاجم آمادگی سر موقع او
[مرد]
را برای مسابقات نامشخص می کند.
throw
باخت عمدی پرتاب توپ به بالا در موقع سرویس فنون پرتابی
blue key
نقطه کمکی ابی برای تنظیم عکس در موقع فاهر کردن فیلم
counsel
در CL به bariester ها و در موقع گفتگو از موکلین ایشان یاsolicitor مربوط به انها گفته میشود
counselling
در CL به bariester ها و در موقع گفتگو از موکلین ایشان یاsolicitor مربوط به انها گفته میشود
counseled
در CL به bariester ها و در موقع گفتگو از موکلین ایشان یاsolicitor مربوط به انها گفته میشود
counselled
در CL به bariester ها و در موقع گفتگو از موکلین ایشان یاsolicitor مربوط به انها گفته میشود
counsels
در CL به bariester ها و در موقع گفتگو از موکلین ایشان یاsolicitor مربوط به انها گفته میشود
floating fender
زنجیر شناوری که به فاصلههای معینی از یک کانال نصب میشود تا در موقع حوادث ازان استفاده شود
compression
نرم افزار مقیم که داده را موقع نوشتن فشرده میکند و هنگام خواندن به حالت اولیه بر می گرداند
shed stick
چوب هاف
[چوبی است نازک تر از کوجی که برای جدا کردن تارها در موقع عبور دادن پود بکار می رود.]
overlap
تداخل رنگ ها
[خصوصا در لبه طرح ها و موقع تعویض رنگ در نقشه]
jingo
کلمه که شعبده بازان در موقع شعبده بازی بکار میبرند
current maturity
قیمت دفتری دارایی در موقع فروش یا تبدیل مظنه روز نرخ روز
working sails
بادبان معمولی که با بادبان سبک یا سنگین در موقع تغییرشدت باد فرق دارد
civil reserve air fleet
گروه هواپیماهای احتیاط کشوری گروه هواپیماهای غیرنظامی که در موقع جنگ مورد استفاده قرار می گیرند
sinuous weft
نخ پود زیر
[این نخ چون معمولا نازکتر است در موقع پودگذاری بین تارها، حالت موجی یا سینوسی به خود می گیرد لذا به این اسم نیز نامیده می شود.]
root of title
منشاء سمت در CL فروشنده اراضی بایدترتیب ایادی را ضمن 03سال گذشته در موقع معامله روشن و منشاء سمت مالکیت خود را مشخص کند
cross examination
به طور کلی در CL کلیه شهود وکارشناسان و مامورین کشف جرم در موقع محاکمه بایدعلنا" و حضورا" اطلاعات خودرا بیان دارند و دادستان ووکیل متهم حق سوال کردن از ایشان را دارند
bombing height
ارتفاع رهایی بمب ارتفاع هواپیماتا هدف در موقع رهایی بمب
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com