English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 133 (9 milliseconds)
English Persian
narcissism عشق بخود
Search result with all words
spontaneous خود بخود
diffidently با نداشتن اعتماد بخود
self pity ترحم بخود
self-pity ترحم بخود
cupboard love عشق بخود بسته یاغرض الود
reflexively چنانکه بخود فاعل برگرد د چنانکه مفعول ان
assume بخود گرفتن
assume بخود بستن وانمود کردن
assumes بخود گرفتن
assumes بخود بستن وانمود کردن
aplomb اطمینان بخود
auto پیوندیست بمعنی " خود" و " وابسته بخود" و " خودکار".
autos پیوندیست بمعنی " خود" و " وابسته بخود" و " خودکار".
monopolised بخود انحصار دادن
monopolises بخود انحصار دادن
monopolising بخود انحصار دادن
monopolize بخود انحصار دادن
monopolized بخود انحصار دادن
monopolizes بخود انحصار دادن
monopolizing بخود انحصار دادن
feign بخود بستن جعل کردن
feigns بخود بستن جعل کردن
pretend بخود بستن دعوی کردن
pretending بخود بستن دعوی کردن
pretends بخود بستن دعوی کردن
materialised صورت خارجی بخود گرفتن
materialises صورت خارجی بخود گرفتن
materialising صورت خارجی بخود گرفتن
materialize صورت خارجی بخود گرفتن
materialized صورت خارجی بخود گرفتن
materializes صورت خارجی بخود گرفتن
materializing صورت خارجی بخود گرفتن
preen بخود بالیدن
preened بخود بالیدن
preening بخود بالیدن
preens بخود بالیدن
substantive متکی بخود
self help کمک بخود
self-help کمک بخود
assumed بخود بسته
assumed بخود گرفته عاریتی
abiogenesis تولید خود بخود
agonise بخود پیچیدن معذب شدن
appropriation قصدتملک و بخود اختصاص دادن مال مسروقه
appropriator بخود اختصاص دهنده
arrogate غصب کردن بخود بستن
arrogation بخود بستن
assumable بخود گرفتنی
attitudinize حالت خاصی بخود گرفتن
aut پیوندیست بمعنی " خود" و " وابسته بخود" و" خودکار"
autolysis هضم یا گوارش خود بخود
autoplasty پیوند از خود بخود
bethink بخود امدن
by it self خود بخود
curses come home to roost دشنام بخود دشنام دهنده برمیگرد د
delusion of reference هذیان بخود بستن
flagellant کسیکه برای بخشودگی ازگناهان بخود شلاق میزند موجود یا انگل تاژک دار
he was restored to reason بخود امد
idiomorphic دارای شکل مخصوص بخود دارای شکل صحیح خود
ingratiatory طرف توجه قرار دهنده امیخته بخود شیرینی
intervert بخود اختصاص دادن برگرداندن
introspect بخود برگشتن
introspect بخود امدن درخود فرورفتن
lay out oneself بخود زحمت دادن
lion skin دلیری بخود بسته
muster up your courage جرات بخود بدهید
playact بخود بستن
pretendedly بطور ساختگی یا بخود بسته
pseudomorph جسم معدنی که نمودجسم معدنی دیگر ر را بخود گرفته باشد
refocillate تجدید حیات کردن بخود اوردن
screw up one's courage جرات بخود دادن
to summon up courage جرات بخود دادن
self activity فعالیت خود بخود
self charging خود بخود پر شونده
self insured خود بخود بیمه شده
self lubricating خود بخود نرم شونده
self moved دارای حرکت خود بخود
self confident مطمئن بخود
self congratulation تبریک بخود
self consequence اهمیت بخود
self correcting خود بخود اصلاح شونده اصلاح کننده نفس خود
self dependent متکی بخود
self digestion جذب خود بخود مواد غذایی
self divison تقسیم خود بخود
self dramatization بخود بندی
self exaltation بخود بالیدن
self fertility لقاح خود بخود
self fertility خود باروری حاصلخیزی خود بخود
self formed خود بخود تشکیل شده
self fruitful بخود بخودگرده افشان
self importance دادن بخود
self pollination گرده افشانی خود بخود گیاه
self reacting بطور خودکار متعادل شونده خود بخود تطبیق شونده
self registering خود بخود ثبت کننده
self regulating خود بخود تنظیم شونده
self relative نسبت بخود
self respect احترام بخود
self rewarding پاداش دهنده بخود
self rising خود بخود بلند شونده
self slayer مبادرت کننده بخود کشی
Other Matches
self trust اعتماد بخود
spohnge بخود کشیدن
sham بخود بستن
dissemble بخود بستن
feign بخود بستن
pretend بخود بستن
to suck in بخود کشیدن
to imbrue in blood بخود اغشتن
to imbrue with blood بخود اغشتن
to remember oneself بخود امدن
to f. oneself بخود دلخوشی دادن
to be convulsed with laughter از خنده بخود پیچیدن
self subsistence اعاشه خود بخود
to be moped بخود راه دادن
strike an attitude حالتی بخود گرفتن
to take the sun افتاب بخود دادن
to stint oneself تنگی بخود دادن
to stand on one's own legs متکی بخود بودن
to permit oneself بخود اجازه دادن
self tightening خود بخود تنگ شونده
to rally one dispersed نیروی تازه بخود دادان
to overstrain oneself زیاد بخود فشار اوردن
To give way to doubt. To waver. بخود تردید راه دادن
To give way to gloomy thoughts . فکرهای بد بخود راه دادن
to buck up فرزشدن نیرویاجرات بخود دادن
to put on frills سیمای ساختگی بخود دادن بادکردن
self support اتکاء بخود تکفل مخارج خود
self unloading خود بخود تخلیه کننده بار
that is his look این کار وابسته بخود اوست
stylolite ستون سنگی همجنس صخره متصل بخود
ultromotivy جنبش خود بخود نیروی خودبخودی جنبی
to put oa a semblance of anger سیمای خشمگین بخود دادن خودرا خشمگین وانمودکردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com