Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 148 (2 milliseconds)
English
Persian
to reveal itself
فاش شدن معلوم شدن
Search result with all words
indistinct
نا معلوم
active
معلوم
evidently
از قرار معلوم
manifest
معلوم کردن فاش کردن
manifested
معلوم کردن فاش کردن
manifesting
معلوم کردن فاش کردن
manifests
معلوم کردن فاش کردن
specifies
معین کردن معلوم کردن
specifies
مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
specify
معین کردن معلوم کردن
specify
مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
specifying
معین کردن معلوم کردن
specifying
مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
locate
تعیین کردن معلوم کردن
located
تعیین کردن معلوم کردن
locates
تعیین کردن معلوم کردن
locating
تعیین کردن معلوم کردن
obvious
معلوم
reveal
فاش کردن معلوم کردن
revealed
فاش کردن معلوم کردن
reveals
فاش کردن معلوم کردن
definite
معلوم
uncover
معلوم کردن فاهر کردن
uncovering
معلوم کردن فاهر کردن
uncovers
معلوم کردن فاهر کردن
overt
معلوم
intelligible
معلوم
given
معلوم
invisible
نا معلوم
noticeably
بطوربرجسته یا معلوم
fatherless
فاقد مولف معلوم
present participle
وجه وصفی معلوم
present participles
وجه وصفی معلوم
known
معلوم
known
معلوم کردن
pronounced
معلوم
vague
غیر معلوم
vaguer
غیر معلوم
vaguest
غیر معلوم
type
نوع خون را معلوم کردن
typed
نوع خون را معلوم کردن
types
نوع خون را معلوم کردن
evince
معلوم کردن ابراز داشتن
evinced
معلوم کردن ابراز داشتن
evinces
معلوم کردن ابراز داشتن
evincing
معلوم کردن ابراز داشتن
ascertain
معلوم کردن
ascertained
معلوم کردن
ascertaining
معلوم کردن
ascertains
معلوم کردن
familiarised
معلوم کردن
familiarises
معلوم کردن
familiarising
معلوم کردن
familiarize
معلوم کردن
familiarized
معلوم کردن
familiarizes
معلوم کردن
familiarizing
معلوم کردن
certifies
صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
certify
صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
certifying
صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
quantified
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifies
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantify
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifying
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
parameter
نسبت میان تقاطع دو سطح مقدار معلوم و مشخص پارامتر
parameters
نسبت میان تقاطع دو سطح مقدار معلوم و مشخص پارامتر
manifestly
بطور معلوم
apparent
معلوم وارث مسلم
obviously
بطور اشکار یا معلوم
bid
خداحافظی کردن قیمت خریدرا معلوم کردن مزایده
bids
خداحافظی کردن قیمت خریدرا معلوم کردن مزایده
verified
رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
verifies
رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
verify
رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
verifying
رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
participle
وجه وصفی معلوم
participles
وجه وصفی معلوم
ascertian
محقق کردن تحقیق کردن معلوم کردن
assignable
معلوم
at a specified time
در وقت معین یا معلوم
bailment
امانت گذاشتن سپردن جنس به تاجری که اعتبارش معلوم نیست باضمانت شخص ثالث
cretain
معلوم بعض
deponent
درفاهرمجهول ودرمعنی معلوم
deponont
در فاهر مجهول و در باطن معلوم
determinable
معلوم کردنی انقضاء پذیر
determinate
معلوم
discernibly
بطور معلوم
duty rated
بیشترین تعداد عملیات که یک وسیله در یک زمان با مشخصات معلوم میتواند انجام دهد
given conditions
شرایط معلوم
he proved to know the secret
معلوم شد راز را میداند
he talks very indistinctly
بسیار ناشمرده سخن میگوید معلوم نیست چه میگوید
his fate is sealed
سرنوشت اوازقبل معلوم گردیده
his parentage isunknown
اصل و نسبتش معلوم نیست پدرو مادرش معلوم نیست کی هستند
illiquid
نا معلوم
inevidence
معلوم
it is of doubtful proveance
معلوم نیست اصلا از کجا امده است
it will manifest it self
معلوم خواهد گشت
kithe
معلوم شدن
known data
عناصر معلوم
known datum point
ایستگاه معلوم
Other Matches
sharp cut
معلوم
the active voice
معلوم
It was revealed that … It transpired that . . .
معلوم شد که ...
to the fore
معلوم
Presumably … indications are … Evidently … by the look of it …
از قرار معلوم ...
verb active
فعل معلوم
to make known
معلوم کردن
to come to light
معلوم شدن
to bring tl light
معلوم کردن
the date was not specified
تاریخ ان معلوم
the active voice
فعل معلوم
that depends
معلوم نیست
presumedly
از قرار معلوم
It was clear that she had lied .
دروغش معلوم شد
known target
هدف معلوم
known distance
فاصله معلوم
seemingly
از قرار معلوم
known distance
مسافت معلوم
To make known . To signify .
معلوم کردن
It is not known yet . It is not settled yet .
هنوز معلوم نیست
time will tell
در آینده معلوم می شود
taskwork
کار معلوم کارناخوشایند
Is the departure time certain ?
وقت حرکت معلوم است؟
they are of a doubtful paterni
اصل انها معلوم نیست
Certain notorious ( dubious ) characters .
عده افراد معلوم الحال
pedigreed
دارای نسب یادودمان معلوم
known datum point
نقطهای با مختصات وگرای معلوم
we shall see
تا ببینم بعد معلوم میشود
We know it for a fact that…
برایمان کاملا" معلوم است که ...
Known and unknown .
معلوم ومجهول ( درریاضیا ؟ وغیره )
It was evident from the start.
از اول کار معلوم بود
He is known to the police .
هویتش نزد پلیس معلوم است
spot elevation
نقطه ارتفاع معلوم روی نقشه
We wI'll be notified(informed)of the results today.
امروز جواب کار معلوم می شود
Presumably she hasnt arrived yet .
از قرار معلوم هنوز واردنشده است
seal one's fate
سرنوشت کسی را به بدی معلوم کردن
to go down to the wire
<idiom>
تا آخرین لحظه با تهیج نا معلوم ماندن
the bill defined his powers
حدود اختیارات وی دران لایحه معلوم گردید
loose ends
<idiom>
بدون کار معلوم وروشنی برای انجام دادن
count one's chickens before they're hatched
<idiom>
روی چیزی قبل از معلوم شدن آن حساب کردن
this line does not scan
وزن این شعر با تقطیع معلوم میشودکه درست نیست
perfect participle
وجه وصفی معلوم که برای ساختن ماضی نقلی اغاز گردد
unpriced
درباب چیزی گفته میشودکه بهای ان معلوم نشده یابصورت بهادران نباشد
there is no time like the present
<idiom>
سعدیا دی رفت و فردا همچنان معلوم نیست در میان این و آن فرصت شمار امروز را
trend line
یک بسط محاسبه شده از سری داده به منظور پیش بینی خط سیرهای ورای داده معلوم
wheatstone bridge
مداری متشکل از مقاومتهای معلوم و مجهول که توسط ان میتوان مقاومت مجهول رادقیقا اندازه گیری کرد
lay hands upon something
جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com