English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 79 (7 milliseconds)
English Persian
compulsury deduction فرانشیز اجباری
Other Matches
deductible فرانشیز بیمه
constrained اجباری
de rigueur اجباری
mandatory اجباری
compulsive اجباری
obliging اجباری
compulsory اجباری
forcible اجباری
binding اجباری
bindings اجباری
strained اجباری
obligatory اجباری
of obligation اجباری
forced اجباری
statute labour کار اجباری
compulsorily بطور اجباری
blessing in d. توفیق اجباری
compulsory hospitalization بستری اجباری
compulsory education اموزش اجباری
forced sale فروش اجباری
compulsory saving پس انداز اجباری
compulsory levies مالیات اجباری
forced labor کار اجباری
forced labour کار اجباری
prescribed exercise حرکات اجباری
forced landing فرود اجباری
forced movement حرکت اجباری
forced oscillations نوسانهای اجباری
compulsory freestyle حرکات اجباری
forced saving پس انداز اجباری
coercive اجباری قهری
levies سربازگیری اجباری
levied سربازگیری اجباری
levy سربازگیری اجباری
juxtaposition ارتباط اجباری
conscription خدمت اجباری
levying سربازگیری اجباری
compulsory حرکات اجباری
forced move حرکت اجباری شطرنج
forced page break قطع اجباری صفحه
forced marching راه پیمایی اجباری
imperative planning برنامه ریزی اجباری
impressment بکار اجباری گماری
commitments بستری کردن اجباری
schoolable مشمول تحصیل اجباری
scoolable مشغول تحصیل اجباری
forced withrawal عقب نشینی اجباری
concentration camps اردوگاه کار اجباری
forced landing فرود اجباری هواپیما
servitude خدمت اجباری رعیتی
concentration camp اردوگاه کار اجباری
compulsury deduction کسر گذاری اجباری
forced crossing عبور اجباری از رودخانه
forced convection تبادل حرارت اجباری
commitment بستری کردن اجباری
crossing site محل عبور اجباری
to have compulsory insurance [cover] اجباری [الزامی] بیمه بودن
canalize هدایت اجباری منشعب کردن
retreats عقب نشینی اجباری بازگشتن
retreating عقب نشینی اجباری بازگشتن
retreated عقب نشینی اجباری بازگشتن
retreat عقب نشینی اجباری بازگشتن
to be compulsorily insured اجباری [الزامی] بیمه بودن
work farm اردوی کار اجباری زندانیان
closed shop قانون عضویت اجباری دراتحادیههای کارگری
closed shops قانون عضویت اجباری دراتحادیههای کارگری
The convicts are being sent to concentration camps . محکومین به اردوگاههای کار اجباری اعزام می شوند
power approach تقرب به روش فرود اجباری در فرودگاههای نامناسب با سیستم برقی
commandeered وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
commandeers وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
commandeer وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
commandeering وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
indeterminate change of station انتقال اجباری و موقتی انتقال پیش بینی شده
inductive coordination توافق بین تولیدکننده توان الکتریکی و تولیدکننده ارتباط به روش کاهش واسط های اجباری
levy in mess نام نویسی از مردمان سالم برای جنگ بسیج مردمان سالم به طور اجباری
fatigues کار بیگاری لباس کار کار اجباری درسربازخانه
fatigued کار بیگاری لباس کار کار اجباری درسربازخانه
fatigue کار بیگاری لباس کار کار اجباری درسربازخانه
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com