English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 73 (5 milliseconds)
English Persian
symmetry top فرفرهای متقارن
Other Matches
strobic فرفرهای
trochoid محوری فرفرهای
asymmetric top فرفرهای بی تقارن
scroll bone استخوان فرفرهای
cone crusher سنگ شکن فرفرهای
turbinal پیچی شکل فرفرهای
pinwheel فرفرهای چرخ سنجاقی
English گردش فرفرهای گوی بیلیارد
turbinate فرفرهای مانند مخروط وارونه مارپیچ
natural english گردش فرفرهای گوی بیلیارددر همان سمت اصلی پس ازبرخورد با گوی دیگر
symmetric متقارن
homolographic متقارن
isochronous متقارن
symmetrical متقارن
palindromes متقارن
palindrome متقارن
concurrent متقارن
simultaneous متقارن
symmetrization متقارن
isochronal متقارن
symmetric list لیست متقارن
symmetrize متقارن ساختن
turkish knot گره متقارن
zygomorphic متقارن الطرفین
symmetrical system جریان متقارن
asymmetrical غیر متقارن
symmetrical distribution توزیع متقارن
summetrical defence دفاع متقارن
syzygy جفت متقارن
symmetric matrix ماتریس متقارن
symmetry vibration ارتعاش متقارن
symmetry substance ماده متقارن
symmetry stretching کشش متقارن
symmetric هم اندازه متقارن
axisymmetric متقارن محوری
polarised متقارن کردن
timed متقارن ساختن
times متقارن ساختن
equilateral ازدوطرف متقارن
polarizing متقارن کردن
polarizes متقارن کردن
polarize متقارن کردن
polarising متقارن کردن
polarises متقارن کردن
bilateral متقارن الطرفین
centrosymmetric متقارن مرکزی
time متقارن ساختن
axially symmetric متقارن محوری
holohedral دارای بلورهای متقارن
symmetrical pawn structure ساختمان پیادهای متقارن
balanced transmission line سیم انتقال متقارن
allocheiria جابجایی بساوشی متقارن
allochiria جابجایی بساوشی متقارن
symmetry double bond پیوند دوگانه متقارن
homocercal دارای دم قرینه متقارن الذنب
radiosymmetrical دارای اضلاع یا شعاعهای متقارن
rhombus wing بالی با سطح مقطع متقارن
anisometric دارای قسمتهای غیر متقارن
subcordate بشکل قلب غیر متقارن
symmetrical alternating quantity کمیت متناوب متقارن نامتوازن
isocline دارای شیب متقارن ومساوی
polar دارای قطب مغناطیسی یا الکتریکی متقارن
counter vailing power تقارن دو نیروی اقتصادی نیروهای متقارن
cypher [حروف بزرگ الفبا در طرح های متقارن]
Gulli motife [نوعی گل و بته متقارن در فرش های ترکمن]
warping پیچاندن بالها بصورت متقارن برای بدست اوردن پایداری عرضی و قابل کنترل
endless knots طرح گره بدون انتها [که حالتی از پیچش نخ را بصورت متقارن و ستاره ای شکل به نگاره می بخشد.]
rosette border حاشیه گل و بوته [اینگونه حاشیه ها هم بوصرت کاملا متقارن با استفاده از گل های باز شده بزرگ و کوچک و هم بصورت پیچشی قسمت حاشیه را تزئین می کند.]
proportions متناسب کردن متقارن کردن
proportion متناسب کردن متقارن کردن
synesthesia احساس سوزش یادرد در یک عضو بدن در اثروجود درد در عضو دیگر بدن احساس متقارن
Herati pattern طرح هراتی [در این طرح گل ها در قالب شکل لوزی خود را نشان داده و تمامی متن فرش را در بر می گیرند. برگ ها از چهارسو به سمت خارج امتداد داده شده و با لوزی های مجاور خود متقارن می شوند.]
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com