English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (14 milliseconds)
English Persian
associable قابل معاشرت متجانس شدنی
Other Matches
companionable قابل معاشرت
sociable قابل معاشرت
livable قابل معاشرت
liveable قابل معاشرت
sociability قابل معاشرت بودن
conversable خوش سخن قابل معاشرت
construable قابل تجزیه تفسیر شدنی
solvable واریز شدنی قابل پرداخت
invertible وارونه شدنی قابل قلب
contractible قابل انقباض جمع شدنی
transpirable قابل ترشح فاش شدنی رخنه پذیر
lapsable سلب شدنی ساقط شدنی برگشتنی
congruent متجانس
congeneric متجانس
homogeneous متجانس
heterologous غیر متجانس
inhomogeneous غیر متجانس
congener مشابه متجانس
strangest غیر متجانس
strange غیر متجانس
assonant مشابه یا متجانس
homological متشابه متجانس
downloadable نوشتاری که در دیسک ذخیره شده است و قابل ارسال به چاپگر است و نیز ذخیره شدنی در RAM یا حافظه موقت
like-minded دارای فکر متجانس
misfits غیر متجانس با محیط
misfit غیر متجانس با محیط
like minded دارای فکر متجانس
lapsible a ساقط شدنی باطل شدنی
trainable تربیت شدنی قطار شدنی
craft reimbursable supply اماد قابل جایگزین مربوط به هنرهای دستی اماد مصرف شدنی هنرهای دستی
good fellowsh معاشرت
societies معاشرت
society معاشرت
homology همانندی وتجانس ساختمان اعضای مختلف جانور یاگیاه در اثرمنشعب شدن از یک ریشه یامبدا متجانس
association معاشرت اتحاد
genial خوش معاشرت
associations معاشرت اتحاد
associate معاشرت کردن
associating معاشرت کردن
conversableness قابلیت معاشرت
associated معاشرت کردن
etiquette ایین معاشرت
intercommunicate معاشرت کردن
associates معاشرت کردن
incommunicative بی معاشرت و بی امیزش
sociability معاشرت پذیری
take up معاشرت کردن
fellowsh رفاقت معاشرت
sociable خوش معاشرت
perishable goods کالاهای خراب شدنی کالاهای فاسد شدنی
military courtesy اداب معاشرت نظامی
dissocial نامناسب برای معاشرت
etiquette علم اداب معاشرت
commerce معاشرت تجارت کردن
insociability عدم قابلیت معاشرت
insociable ناسازگار غیرقابل معاشرت
he has no manners ایین معاشرت نمیداند
kith علم اداب معاشرت
reassociate دوباره معاشرت کردن
fellowships هم صحبتی معاشرت کردن
fellowship هم صحبتی معاشرت کردن
associational مبنی بر شرکت یا معاشرت متداعی
to observe the proprieties اداب معاشرت را نگاه داشتن
indecorum عدم رعایت ایین معاشرت
To be a good mixer. با مردم خوب جوشیدن ( معاشرت کردن )
Keep oneself to oneself. پیش کسی نرفتن (معاشرت نکردن )
recoverable item وسیله قابل تعمیر و به کار انداختن وسایل قابل بازیابی
friendly front end طرح نمایش یک برنامه که قابل استفاده و قابل فهم است
executable <adj.> شدنی
feasible شدنی
possible [doable, feasible] <adj.> شدنی
solvency حل شدنی
resolvable حل شدنی
practicable <adj.> شدنی
water-soluble حل شدنی در آب
possible شدنی
workable <adj.> شدنی
dissolvable حل شدنی
makable <adj.> شدنی
solubility حل شدنی
solvable حل شدنی
achievable <adj.> شدنی
manageable <adj.> شدنی
ramrod خم شدنی
ramrods خم شدنی
dissoluble حل شدنی
contrivable <adj.> شدنی
collapsible له شدنی
doable شدنی
makeable <adj.> شدنی
makable [spv. makeable] <adj.> شدنی
feasible <adj.> شدنی
doable <adj.> شدنی
dissolvable اب شدنی
pracitcable شدنی
archival quality مدت زمانی که یک کپی قابل ذخیره سازی است قبل از آنکه غیر قابل استفاده شود
persuasible ترغیب شدنی
forfoitable ضبط شدنی
buyable خریده شدنی
purposive <adj.> اجرا شدنی
applicatory اعمال شدنی
makable <adj.> انجام شدنی
foregettable فراموش شدنی
food for powder کشته شدنی
superable مغلوب شدنی
appeasable ارام شدنی
purpose-built <adj.> اجرا شدنی
tawie رام شدنی
superimposable اضافه شدنی
suitable <adj.> اجرا شدنی
manageable <adj.> اجرا شدنی
possible [doable, feasible] <adj.> اجرا شدنی
practicable <adj.> اجرا شدنی
resoluble تجزیه شدنی
dissolvable معاف شدنی
surmountable فائق شدنی
dissolvable تجزیه شدنی
approachable نزدیک شدنی
visible دیده شدنی
utilitarian [useful] <adj.> اجرا شدنی
useful <adj.> اجرا شدنی
annihilable نابود شدنی
appropriate [for an occasion] <adj.> اجرا شدنی
spareable یدکی شدنی
perishable نابود شدنی
effectual انجام شدنی
tractile کشیده شدنی
tensive کشیده شدنی
acidifiable اسیدی شدنی
repellency دفع شدنی
makable ساخته شدنی
fermentable ترش شدنی
inculpable متهم شدنی
pulverable پودر شدنی
convenient <adj.> اجرا شدنی
in sight دیده شدنی
proper <adj.> اجرا شدنی
masticable جویده شدنی
exhaustible تمام شدنی
disposable end item امادمصرفی شدنی
spoilable خراب شدنی
spendable خرج شدنی
practical <adj.> اجرا شدنی
precipitant جدا شدنی
functional <adj.> اجرا شدنی
precipitant تعلیق شدنی
dispersible متفرق شدنی
improvability اصلاح شدنی
erasable پاک شدنی
perishability نابود شدنی
tamable رام شدنی
perishable هلاک شدنی
incorporation یکی شدنی
achievable <adj.> انجام شدنی
contrivable <adj.> انجام شدنی
doable <adj.> انجام شدنی
feasible <adj.> انجام شدنی
erectile راست شدنی
renewable تجدید شدنی
eradiacable ریشه کن شدنی
perishable فاسد شدنی
retractable جمع شدنی
ascertainable محقق شدنی
tameable رام شدنی
archival بایگانی شدنی
soluble حل شدنی محلول
assimilable جذب شدنی
penetrable سوراخ شدنی
makable [spv. makeable] <adj.> انجام شدنی
makeable <adj.> انجام شدنی
manageable <adj.> انجام شدنی
eversible واژگون شدنی
executable <adj.> انجام شدنی
workable <adj.> انجام شدنی
achievable <adj.> اجرا شدنی
contrivable <adj.> اجرا شدنی
doable <adj.> اجرا شدنی
feasible <adj.> اجرا شدنی
makable [spv. makeable] <adj.> اجرا شدنی
makeable <adj.> اجرا شدنی
retracttable جمع شدنی
biddability مزایده شدنی
retractile جمع شدنی
possible [doable, feasible] <adj.> انجام شدنی
practicable <adj.> انجام شدنی
erectile سیخ شدنی
ductile مفتول شدنی
talus رام شدنی
liquids پول شدنی
purposeful <adj.> اجرا شدنی
liquid پول شدنی
resolvable تجزیه شدنی
serviceable روبراه شدنی
drawable کشیده شدنی
perceptible ادراک شدنی
vaporizable بخار شدنی
lapsable باطل شدنی
extractable استخراج شدنی
sectile بریده شدنی
lacerable ریش شدنی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com