English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (11 milliseconds)
English Persian
statute قانونی اساسنامه شرکت
statutes قانونی اساسنامه شرکت
Other Matches
memorandum of association اساسنامه شرکت
articles of assosiation اساسنامه شرکت
article of association اساسنامه شرکت
memorandom of association اساسنامه شرکت
article of a company اساسنامه شرکت
registered office اقامتگاه قانونی شرکت
articles of association اساسنامه
memorandom اساسنامه
statutes حکم اساسنامه
modification of the articles تغییر اساسنامه
statute حکم اساسنامه
constitutions مشروطیت اساسنامه و نظامنامه
constitution مشروطیت اساسنامه و نظامنامه
to lay down a rule قانونی را درست کردن قانونی را وضع نمودن
letterhead مشخصات شرکت که برروی نامههای ان شرکت چاپ شده است
letterheads مشخصات شرکت که برروی نامههای ان شرکت چاپ شده است
compaq computer corporation شرکت کامپیوتری کامپک شرکت سازنده انواع گوناگون ریزکامپیوتر سازگار باریزکامپیوتر
member banks در ایالات متحده کلیه بانکها براساس اساسنامه خود بایستی عضونظام فدرال رزرو در ایند
constituent company شرکت وابسته به شرکت یاشرکتهای دیگر
limited company شرکت با مسئولیت محدود شرکت سهامی
automatic release date تاریخ انقضای عمر قانونی وسایل سررسید عمر قانونی
international finance corporation شرکت مالی بین المللی شرکت تاسیس شده به وسیله بانک جهانی که هدفش تشویق و ترویج موسسات تولیدی بخش خصوصی درکشورهای توسعه نیافته است
parent company شرکت مادر شرکت مرکزی
private رابط ه تلفن کوچک در شرکتها برای برقراری تماس بین افراد درون شرکت یا شماره گیری با افراد خارج از شرکت
privates رابط ه تلفن کوچک در شرکتها برای برقراری تماس بین افراد درون شرکت یا شماره گیری با افراد خارج از شرکت
outsource به کار گرفتن شرکت دیگر برای مدیریت و تامین شبکه برای شرکت شی
dragger شرکت کننده در مسابقه اتومبیلرانی سرعت شرکت کننده درمسابقه سرعت موتورسیکلت رانی شرکت کننده در مسابقه قایقرانی سرعت
legitimate عذر قانونی قانونی
legitimating عذر قانونی قانونی
legitimates عذر قانونی قانونی
legitimated عذر قانونی قانونی
authorized stoppage برداشت قانونی از حقوق افرادکسورات قانونی از حقوق
component اجزای تشکیل دهنده نیروی مسلح شرکت کننده در عملیات جزء یا قطعهای از یک وسیله کامل یکان شرکت کننده در عملیات
components اجزای تشکیل دهنده نیروی مسلح شرکت کننده در عملیات جزء یا قطعهای از یک وسیله کامل یکان شرکت کننده در عملیات
paperless شرکت الکترونیکی یا شرکتی که از کامپیوتر و سایر قط عات الکترونیکی برای کارهای شرکت استفاده میکند و از کاغذ استفاده نمیکند
housed 1-روش هجی کردن و ساختار کلمه که توسط شرکت نشر در همه کتابهایش به کار می رود. 2-طرح محصولات شرکت برای معرفی کردن محصولات رقیب به آنها
houses 1-روش هجی کردن و ساختار کلمه که توسط شرکت نشر در همه کتابهایش به کار می رود. 2-طرح محصولات شرکت برای معرفی کردن محصولات رقیب به آنها
house 1-روش هجی کردن و ساختار کلمه که توسط شرکت نشر در همه کتابهایش به کار می رود. 2-طرح محصولات شرکت برای معرفی کردن محصولات رقیب به آنها
body corporate شرکت شرکت سهامی
business group شرکت سهامی [شرکت]
deferred share سهامی که دارندگان ان پس از تقسیم سود سهام بین دارندگان سهام عادی باقیمانده سهام را طبق مفاد اساسنامه وشرکتنامه دریافت می دارند
army component نیروی زمینی شرکت کننده درعملیات یکان زمینی شرکت کننده در عملیات مشترک قسمت زمینی
component command قرارگاه نیروی شرکت کننده درعملیات فرماندهی نیروی مسلح شرکت کننده درعملیات
constitutional قانونی
lawlessness بی قانونی
standard قانونی
formal قانونی
normative قانونی
standards قانونی
medical jurisprudence طب قانونی
official قانونی
anarchy بی قانونی
statutory law قانونی
legal قانونی
licit قانونی
lawful قانونی
statutory قانونی
de jure قانونی
regulars قانونی
copyrights حق قانونی
wife's equity حق قانونی زن
copyright حق قانونی
regular قانونی
de jur حق قانونی
forensic medicine طب قانونی
illegality بی قانونی
dejure حق قانونی
of age <idiom> سن قانونی
legal medicine طب قانونی
legit قانونی
legiskative قانونی
canonical قانونی
lawless بی قانونی
norm اصل قانونی
assignments انتقال قانونی
assignment انتقال قانونی
stand measure اندازه قانونی
norms اصل قانونی
statutory offense جرم قانونی
there is a rule that... قانونی هست
validates قانونی شناختن
standards مقرر قانونی
validating قانونی شناختن
standard مقرر قانونی
validated قانونی شناختن
standard نمونه قانونی
validate قانونی شناختن
illegal غیر قانونی
valid قانونی درست
short life با عمر قانونی کم
sign over <idiom> بطور قانونی
substituted service ابلاغ قانونی
comebacks دلیل قانونی
comeback دلیل قانونی
age of consent سن قانونی دختر
legitimate برحق قانونی
legitimated برحق قانونی
fair game شکار قانونی
legitimates برحق قانونی
traites lois قراردادهای قانونی
legal tender پول قانونی
use age عمر قانونی
posses قدرت قانونی
false غیر قانونی
legitimised قانونی کردن
distress ضبط قانونی
distresses ضبط قانونی
legitimizing قانونی کردن
legitimating برحق قانونی
legitimizes قانونی کردن
legitimized قانونی کردن
the rule of law تامین قانونی
legitimize قانونی کردن
legitimization قانونی کردن
legitimising قانونی کردن
legitimises قانونی کردن
posse قدرت قانونی
standards نمونه قانونی
legal domicile اقامتگاه قانونی
constructive service ابلاغ قانونی
legal easement حق ارتفاق قانونی
legal guardian ولی قانونی
legal guardianship ولایت قانونی
legal heirs ورثه قانونی
legal impediment مانع قانونی
legal interest بهره قانونی
legal interest ربح قانونی
legal liability بدهی قانونی
legal medicine پزشکی قانونی
legal monopoly انحصار قانونی
legal ohm اهم قانونی
cognizance اخطار قانونی
legal presumtion فرض قانونی
legal deposit سپرده قانونی
legal circumstantial evidence اماره قانونی
legal capacity صلاحیت قانونی
forensic medicine پزشکی قانونی
forced sale فروش قانونی
fishing expedition بازپرسی قانونی
forensic psychology روانشناسی قانونی
heir at law وارث قانونی
debt of record دین قانونی
judicial arbitrator داور قانونی
de jure recognition شناسایی قانونی
juridical قانونی شرعی
jurisdication اختیار قانونی
lawfulness قانونی بودن
legal action اقدام قانونی
covenant in low شرط قانونی
legal capacity اهلیت قانونی
legal proceedings اقدامات قانونی
legal reserves ذخیرههای قانونی
legal asset دارائی قانونی
unlawful غیر قانونی
statutory قانونی مقرر
presumption juris et de jure اماره قانونی
presumption of law استنباط قانونی
presumption of law فرض قانونی
proctor وکیل قانونی
statutes احکام قانونی
statute احکام قانونی
warrants اجازه قانونی
regular procedure اقدام قانونی
warranting اجازه قانونی
warranted اجازه قانونی
warrant اجازه قانونی
lawless غیر قانونی
impedimenta موانع قانونی
underage کمتراز سن قانونی
legal reserves ذخایر قانونی
legal suit دادخواست قانونی
legalization قانونی کردن
legitimate excuse عذر قانونی
medical examiner طبیب قانونی
medical examiner پزشک قانونی
medical jurisprudence پزشکی قانونی
medico legal examiner پزشک قانونی
member's bill طرح قانونی
barrister at law وکیل قانونی
assize نرخ قانونی
nomocracy حکومت قانونی
forensic psychiatry روانپزشکی قانونی
action at low اقدام قانونی
prosecutors تعقیب قانونی
prosecutor تعقیب قانونی
s.i اسناد قانونی
legalizing قانونی کردن
jurisdiction اختیار قانونی
coroners طبیب قانونی
coroner طبیب قانونی
moratoriums مهلت قانونی
legality قانونی بودن
legalizes قانونی کردن
legalized قانونی کردن
legalize قانونی کردن
Legal Advisor مشاور قانونی
legalising قانونی کردن
legalises قانونی کردن
legalised قانونی کردن
moratorium مهلت قانونی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com