English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English Persian
posse comitatus قدرت قانونی یک بخش یا یک استان
Other Matches
posse قدرت قانونی
posses قدرت قانونی
consuetude est alterra lex عادت قدرت قانونی دارد
customs of war اداب مربوط به جنگ که بدون انکه قدرت قانونی داشته باشد موردقبول دولتهاست
to lay down a rule قانونی را درست کردن قانونی را وضع نمودن
empowering صاحب اختیار و قدرت کردن قدرت دادن
empowered صاحب اختیار و قدرت کردن قدرت دادن
empower صاحب اختیار و قدرت کردن قدرت دادن
empowers صاحب اختیار و قدرت کردن قدرت دادن
creativeness قدرت خلاقه قدرت ابداع
dictatorship of proletariat اصطلاحی است که بوسیله کارل مارکس برای توصیف مرحلهای از سوسیالیسم بکار برده شد .در این مرحله طبقه بورژوا یا سرمایه داران قدرت را از دست می دهند و کارگران قدرت را دراختیار می گیرند .
automatic release date تاریخ انقضای عمر قانونی وسایل سررسید عمر قانونی
countervailing power قدرت یک گروه که در واکنش به قدرت گروه دیگر بوجود می اید
counties استان
provice استان
shires استان
shire استان
nomarchy استان
eparchy استان
provinces استان
province استان
county استان
authoritarainism نقطه مقابل اندیویدوالیسم و عبارت ازحکومتی است که در ان ازادی فردی به طور کامل تحت الشعاع قدرت دولت قرار گیرد. قدرت دولت معمولا در گروه کوچکی از پیشوایان متمرکز ومتجلی میشود
court of province دادگاه استان
massachusetts استان ماساچوست
state bank بانک استان
manchuria استان منچوری
massachusett استان ماساچوست
sectionalism استان گرایی
states دولت استان
Moldavia استان ملداوی
courts of appeal دادگاه استان
state- دولت استان
court of appeal دادگاه استان
state دولت استان
stated دولت استان
stating دولت استان
Zanjan استان زنجان
Azerbaijan استان آذربایجان
welch اهل استان ولزانگلستان
shire به استان تقسیم کردن
shires به استان تقسیم کردن
upstater اهل شمال استان
county town حاکم نشین استان
maritime استان بحری یاساحلی
county towns حاکم نشین استان
pomeranian اهل استان "ژپومرانیا"
county magestrate قاضی دادگاه استان
legitimated عذر قانونی قانونی
legitimates عذر قانونی قانونی
legitimate عذر قانونی قانونی
legitimating عذر قانونی قانونی
the story is at an end استان به پایان رسیده است
welsher اهل استان ولز انگلستان
welcher اهل استان ولز انگلستان
hoosier لقب استان ومردم ایندیانا
Welsh اهل استان ولز انگلستان
Nain شهر نائین در استان اصفهان
Qainat منطقه قائنات در استان خراسان
state flower گل علامت مخصوص هر استان یا کشور
quebec استان " کبک " در مشرق کانادا
hawk eye کنیه اهل استان ایوا
sectionalism طرفداری ازمحله یا استان بخصوصی
propretor کنسول فرماندار استان قدیم روم
texas استان تکزاس درکشورهای متحده امریکا
jayhawker لقب اهالی استان کانزاس دراتازونی
tarheel اهل استان کارولینای شمالی امریکا
authorized stoppage برداشت قانونی از حقوق افرادکسورات قانونی از حقوق
the principality استان WALES که اسما بران حکومت دارد
the principality of wales استان WALES که اسما بران حکومت دارد
illinois استان >ایلی نویز< در ایالت متحده امریکا
gradient circuit مدار حساس به تغییر میزان قدرت مکانیسم عامل انفجار مدار حساس به تغییر قدرت چاشنی مین
radar discrimination قدرت تجزیه و تحلیل هدفهای مختلف از روی صفحه رادار قدرت قرائت هدف از روی صفحه رادار
state attorney نماینده دولت در دادگاه مدعی العموم استان یاکشور
state's attorney نماینده دولت در دادگاه مدعی العموم استان یاکشور
general grant کمک دولت مرکزی به مقامات محلی به عنوان مثال کمک به اموزش و پرورش استان
lion rug فرش شیری [این طرح بیشتر مربوط به استان فارس و عشایر آن منطقه بوده و گاه در طرح از شتر و یا حیوانات دیگر نیز استفاده می شود.]
Rudbar شهر رودبار [این شهر در استان قزوین به بافت فرش در اندازه های مختلف و استفاد از پود سفید یا خاکستری یا صورتی شناخته شده است.]
Farahan فراهان [این ناحیه در استان مرکزی با بافت های هراتی، میناخانی و گل حنائی در قرن نوزدهم میلادی بازار جهانی خوبی داشته و شاخص آن استفاده از پودهای آبی و صورتی بوده است.]
Reihan ریحان [شهری در استان مرکزی و نزدیک اراک که به بافت طرح های هراتی و افشان یا زمینه قرمز شهرت داشته و اکثر فرش های آن بصورت تک پودی بافته می شوند.]
regular قانونی
medical jurisprudence طب قانونی
normative قانونی
formal قانونی
licit قانونی
lawful قانونی
wife's equity حق قانونی زن
forensic medicine طب قانونی
legit قانونی
legal medicine طب قانونی
copyright حق قانونی
regulars قانونی
copyrights حق قانونی
statutory law قانونی
illegality بی قانونی
legal قانونی
legiskative قانونی
standards قانونی
standard قانونی
de jur حق قانونی
of age <idiom> سن قانونی
dejure حق قانونی
official قانونی
anarchy بی قانونی
lawlessness بی قانونی
statutory قانونی
lawless بی قانونی
canonical قانونی
constitutional قانونی
de jure قانونی
powering قدرت
powers قدرت
forcing قدرت
vigour قدرت
forces قدرت
force قدرت
strength قدرت
strengths قدرت
commanding با قدرت
strong-arm قدرت
power قدرت
strong arm قدرت
powered قدرت
zing قدرت
posse قدرت
posses قدرت
capability قدرت
tension قدرت
strenght قدرت
ability قدرت
power takeoff قدرت
potency قدرت
nerve قدرت
abilities قدرت
energy قدرت
sovereignty قدرت
nerves قدرت
energies قدرت
godown قدرت
vis قدرت
might قدرت
inauthoritative بی قدرت
vigor قدرت
will power <idiom> قدرت
authority قدرت
tensions قدرت
vim قدرت
legal ohm اهم قانونی
legal monopoly انحصار قانونی
prosecutors تعقیب قانونی
forensic psychology روانشناسی قانونی
legal easement حق ارتفاق قانونی
warrant اجازه قانونی
statutory قانونی مقرر
prosecutor تعقیب قانونی
legal presumtion فرض قانونی
warrants اجازه قانونی
legalization قانونی کردن
fishing expedition بازپرسی قانونی
statute احکام قانونی
forensic medicine پزشکی قانونی
legitimate excuse عذر قانونی
barrister at law وکیل قانونی
statutes احکام قانونی
legal suit دادخواست قانونی
legal reserves ذخیرههای قانونی
legal proceedings اقدامات قانونی
constructive service ابلاغ قانونی
constructive notice ابلاغ قانونی
legal reserves ذخایر قانونی
action at low اقدام قانونی
warranted اجازه قانونی
forensic psychiatry روانپزشکی قانونی
warranting اجازه قانونی
cognizance اخطار قانونی
legal interest ربح قانونی
legal interest بهره قانونی
legal capacity اهلیت قانونی
legal asset دارائی قانونی
legal action اقدام قانونی
lawfulness قانونی بودن
jurisdication اختیار قانونی
assignment انتقال قانونی
assignments انتقال قانونی
debt of record دین قانونی
juridical قانونی شرعی
validate قانونی شناختن
judicial arbitrator داور قانونی
validated قانونی شناختن
de jure recognition شناسایی قانونی
validates قانونی شناختن
validating قانونی شناختن
standards نمونه قانونی
standards مقرر قانونی
underage کمتراز سن قانونی
impedimenta موانع قانونی
legal capacity صلاحیت قانونی
legal impediment مانع قانونی
legal heirs ورثه قانونی
legal guardianship ولایت قانونی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com