English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (36 milliseconds)
English Persian
force قوا تحمل کردن مجبور کردن فشار
forces قوا تحمل کردن مجبور کردن فشار
forcing قوا تحمل کردن مجبور کردن فشار
Other Matches
enforcing مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforces مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforced مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforce مجبور کردن وادار کردن به کاری
throw out <idiom> اخراج کردن،مجبور به ترک کردن
enforcement مجبور کردن وادار کردن به اکراه
stress tolerance تحمل فشار روانی
withstood مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
support حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
withstand مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstanding مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstands مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
force مجبور کردن
forcing مجبور کردن
oblige مجبور کردن
compel مجبور کردن
obliged مجبور کردن
obliges مجبور کردن
obligation مجبور کردن
obligations مجبور کردن
forces مجبور کردن
constraining مجبور کردن
constrains مجبور کردن
constrain مجبور کردن
compels مجبور کردن
compelling مجبور کردن
compelled مجبور کردن
induces اغوا کردن مجبور شدن
induce اغوا کردن مجبور شدن
having مجبور بودن وادار کردن
have مجبور بودن وادار کردن
induced اغوا کردن مجبور شدن
inducing اغوا کردن مجبور شدن
eat crow <idiom> مجبور کردن کسی به اشتباه وشکست
forces مجبور کردن کسی به انجام کاری
force مجبور کردن کسی به انجام کاری
get after someone <idiom> مجبور کردن شخص درانجام کاری
forcing مجبور کردن کسی به انجام کاری
put the screws to someone <idiom> مجبور کردن شخص دراطاعت ازشما
an athlete's body [circulation] can take a lot of punishment. بدن [گردش خون] یک ورزشکار می تواند فشار زیادی را تحمل بکند .
rat out on <idiom> مجبور کردن شخص به کاری که دوست نداد
twist one's arm <idiom> مجبور کردن شخص برای انجام کاری
turn out <idiom> بیرون کردنکسی ،کسی را مجبور به ترک یا رفتن کردن
brooking تحمل کردن سازش کردن
bear تقبل کردن تحمل کردن
brook تحمل کردن سازش کردن
bears تقبل کردن تحمل کردن
brooked تحمل کردن سازش کردن
brooks تحمل کردن سازش کردن
withstanding تحمل کردن
withstand تحمل کردن
dure تحمل کردن
withstood تحمل کردن
undergoes تحمل کردن
sit down under تحمل کردن
suffered تحمل کردن
suffer تحمل کردن
sustained تحمل کردن
vasbyt تحمل کردن
lie down under تحمل کردن
sustains تحمل کردن
sustain تحمل کردن
suffers تحمل کردن
dree تحمل کردن
abhide تحمل کردن
endure تحمل کردن
experiencing تحمل کردن
to bear out تحمل کردن
tolerating تحمل کردن
tolerates تحمل کردن
tolerated تحمل کردن
tolerate تحمل کردن
put up with تحمل کردن
bide تحمل کردن
undergo تحمل کردن
endures تحمل کردن
experiences تحمل کردن
to give support to تحمل کردن
support تحمل کردن
withstands تحمل کردن
stand تحمل کردن
experience تحمل کردن
undergoing تحمل کردن
keep up تحمل کردن
endured تحمل کردن
thole تحمل کردن
undergone تحمل کردن
to live through something چیزی را تحمل کردن
stomached اشتها تحمل کردن
stomach اشتها تحمل کردن
stomachs اشتها تحمل کردن
stomaching اشتها تحمل کردن
outstand بیشتر تحمل کردن
comported جور بودن تحمل کردن
bears تاب اوردن تحمل کردن
forborne دست برداشتن تحمل کردن
stick پیچ درکار تحمل کردن
bear تاب اوردن تحمل کردن
comporting جور بودن تحمل کردن
comports جور بودن تحمل کردن
to suffer a loss ضر ر دادن تحمل خسارت کردن
to sustain a loss ضر ردادن تحمل خسارت کردن
comport جور بودن تحمل کردن
to champ the bit چیزیرابابی صبری تحمل کردن
have half a mind <idiom> احساس وسوسه کردن بیشتر از تحمل نداشتن
to have your share of something [negative] چیزی [بدی] را اجبارا تحمل کردن [باران یا سرزنش]
to stand the racket ازعهده ازمایش برامدن تحمل سختی وامتحان کردن بردباری
wheel load فرفیت بار یا تحمل وزن باندفرود در یک فرودگاه یامحوطه تاکسی کردن یا جاده اسفالت
fan بیشترین تعداد ورودیهای که یک مداریا قطعه میتواند بدون محدود کردن نیرویش تحمل کند
fanned بیشترین تعداد ورودیهای که یک مداریا قطعه میتواند بدون محدود کردن نیرویش تحمل کند
fans بیشترین تعداد ورودیهای که یک مداریا قطعه میتواند بدون محدود کردن نیرویش تحمل کند
fanning بیشترین تعداد ورودیهای که یک مداریا قطعه میتواند بدون محدود کردن نیرویش تحمل کند
clear one's ears متعادل کردن فشار نسبت به پرده گوشها هنگام شیرجه فشار متعادل در طرفین هنگام شیرجه در اب
spewing با فشار خارج کردن
spews با فشار خارج کردن
spewed با فشار خارج کردن
spew با فشار خارج کردن
To bring pressure to bear . To exert pressure . اعمال فشار کردن
too much of a good thing غیر قابل تحمل تحمل ناپذیر
diffusion کم کردن از قدرت تخلیه فشار
take a strain وارد کردن فشار به طناب
ingrate تعدی کردن فشار وارد اوردن بر
hydromatic کار کردن با فشار روغن هیدروماتیک
kill spring فرود با کاستن فشار بلندشدن و خم کردن زانو
To try to strangle someone . گلوی کسی را فشار دادن ( بقصد خفه کردن )
thrust فشار دادن به اسکیت برای سرخوردن راست کردن بازو
boost pressure فشار گاز بالاتراز اتمسفر که از سوپرشارژ کردن موتورناشی میشود
poke check فشار اوردن به گوی با چوب برای دور کردن ان از حریف
thrusts فشار دادن به اسکیت برای سرخوردن راست کردن بازو
thrusting فشار دادن به اسکیت برای سرخوردن راست کردن بازو
reprisal در معنی سیاسی یکی از وسایلی است که دولتهابرای مجبور کردن طرف به حل مسالمت امیز اختلافات به ان متوسل می شوند در این حالت هر دولت روشها واعمال ممکنه را به استثناء عملیات نظامی برای وادارکردن طرف به تسلیم به نظرخود به کار می برد
reprisals در معنی سیاسی یکی از وسایلی است که دولتهابرای مجبور کردن طرف به حل مسالمت امیز اختلافات به ان متوسل می شوند در این حالت هر دولت روشها واعمال ممکنه را به استثناء عملیات نظامی برای وادارکردن طرف به تسلیم به نظرخود به کار می برد
superinduce تخحت فشار قرار گرفتن کشیدن یا گذاشتن یا جا دادن تجدید فراش کردن
c clamp گیره فلزی به شکل سی برای وارد کردن فشار و نگاه داشتن قطعات کنار یکدیگر
cabin pressure فشار مطلق داخل هواپیما اختلاف فشار بین کابین واتمسفر پیرامون
pressurized cabin اطاق فشار هوای هواپیما کابین فشار
compensating relief valve شیر رها کننده فشار با شیرترمواستاتیک برای کاهش فشار تنظیم شده هنگامیکه روغن داغ است
bound up مجبور
pitot static system سیستم نشان دهندهای که باترکیبی از فشار محلی تغذیه میشود اختلاف این دو فشار باسرعت نسبی فاهری متناسب است
pore pressure فشارمنفذی فشار اب منفذی فشار خنثی
constrainable مجبور کردنی
compellable مجبور کردنی
under constraint مجبور درفشار
coercive مجبور کننده
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
impels بر ان داشتن مجبور ساختن
walk the plank <idiom> مجبور به استعفا شدن
impelling بر ان داشتن مجبور ساختن
impelled بر ان داشتن مجبور ساختن
impel بر ان داشتن مجبور ساختن
toss out <idiom> مجبور به ترک شدن ،ازدست دادن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
cabin pressurization safety valve شیری مرکب از شیر خلاص فشار و خلاء و شیر تخلیه برای جلوگیری از افزایش بیش از حد فشار داخل کابین
compressor pressure ratio نسبت فشار سیال بعد ازکمپرسوز یا در خروجی ان به فشار سیال قبل از ورودیا در ورودی ان
isopiestic دارای فشار یکسان خط هم فشار
The army had to retreat from the battlefield. ارتش مجبور به عقب نشینی از میدان جنگ شد.
walk the plank <idiom> مجبور به ترک کشتی بوسیله دزدان دریایی
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
nemo tenetur se impum accusare هیچ کس مجبور نیست خود رابه گناهی متهم کند
low head plant نیروگاه ابی فشار ضعیف تاسیسات فشار ضعیف
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
Inevitably it invites/evokes comparison with the original, of which the remake is merely a pale shadow. این به ناچار مقایسه با نسخه اصلی را مجبور می کند که بازسازی فیلمش کاملا قلابی است.
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
piezoelectric ویژگی برخی کریستالها که به هنگام اعمال ولتاژ به انهاتحت فشار قرار می گیرند یابه هنگام قرار گرفتن درمعرض فشار مکانیکی یک ولتاژ تولید می کنند
energy absorber مکانیسم ضربه گیری مکانیسم دفع فشار حرکت دستگاه دفع فشار
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com