English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (33 milliseconds)
English Persian
swap in مبادله کردن به داخل
Other Matches
double coincidence of wants زیرا هرطرف مبادله باید کالائی را به بازار عرضه کند که طرف دیگر مبادله به ان نیاز دارد ونیز شرایط مبادله باید موردتوافق طرفین مبادله باشد
interchange مبادله کردن عوض کردن مبادله کالا بین دو کشتی
interchanged مبادله کردن عوض کردن مبادله کالا بین دو کشتی
interchanging مبادله کردن عوض کردن مبادله کالا بین دو کشتی
interchanges مبادله کردن عوض کردن مبادله کالا بین دو کشتی
ratline عملیات عبور دادن مواد وپرسنل بطور پنهانی از مرزیا داخل داخل منطقه دشمن
trade-ins مبادله کردن
trade-in مبادله کردن
exchanging مبادله کردن
traded مبادله کردن
interchanging مبادله کردن
intercommunicate مبادله کردن
exchange مبادله کردن
exchanged مبادله کردن
interchanging با هم مبادله کردن
swopping مبادله کردن
swopped مبادله کردن
swops مبادله کردن
swaps مبادله کردن
swapped مبادله کردن
swap مبادله کردن
trade مبادله کردن
exchanges مبادله کردن
trade in مبادله کردن
interchange مبادله کردن
interchanged با هم مبادله کردن
swop مبادله کردن
interchanged مبادله کردن
interchanges مبادله کردن
interchange با هم مبادله کردن
interchanges با هم مبادله کردن
chaffer مبادله کردن
to barter for مبادله کردن
traded داد و ستد کردن مبادله یا معاوضه کردن حرفه
trade داد و ستد کردن مبادله یا معاوضه کردن حرفه
exchanges صرافی مبادله کردن
exchange صرافی مبادله کردن
lay to مبادله ضربات کردن
exchanged مبادله کردن تعویض
exchanges مبادله کردن تعویض
exchanging مبادله کردن تعویض
exchanged صرافی مبادله کردن
exchanging صرافی مبادله کردن
exchange مبادله کردن تعویض
swap out مبادله کردن به خارج
to spar at each other مبادله کلام کردن
commmute تغییر دادن مبادله کردن
intercommand داخل قسمت داخل یکان
to exchange something [for something] مبادله کردن [چیزی را با چیز دیگری]
nuclide کلیه مواد داخل هسته اتم اجزای شیمیایی داخل هسته
dicker مبادله کردن پوست حیوانات معامله جنسی
engage درگیر کردن وصل کردن داخل جنگ شدن
engages درگیر کردن وصل کردن داخل جنگ شدن
ingratiates داخل کردن
incorporates داخل کردن
incorporate داخل کردن
ingratiating داخل کردن
phase in داخل کردن
to work in داخل کردن
work in داخل کردن
incorporating داخل کردن
ingratiate داخل کردن
immit داخل کردن
imbark داخل کردن
enter داخل کردن
entered داخل کردن
enters داخل کردن
ingratiated داخل کردن
intromit داخل کردن
introduced وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduces وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduce وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introducing وارد کردن نشان دادن داخل کردن
passing action عملیات رد و بدل کردن کالا وتدارکات مبادله تدارکات
to breakin خودرا داخل کردن
catch a crab تصادفا پارو را داخل اب کردن
inserting داخل کردن در میان گذاشتن
inserts داخل کردن در میان گذاشتن
insert داخل کردن در میان گذاشتن
pressurising فشارهوای داخل سفینه را تنظیم کردن
take in باز کردن و به داخل کشیدن طنابها
ingestion قورت دادن داخل معده کردن
rams پر کردن توپ راندن به داخل لوله
ram پر کردن توپ راندن به داخل لوله
rammed پر کردن توپ راندن به داخل لوله
pressurizing فشارهوای داخل سفینه را تنظیم کردن
pressurises فشارهوای داخل سفینه را تنظیم کردن
pressurizes فشارهوای داخل سفینه را تنظیم کردن
pressurize فشارهوای داخل سفینه را تنظیم کردن
exchange control نظارت دولت بر مبادله ارز کنترل مبادله ارز توسط دولت
island bases پایگاههای داخل منطقه پدافندی هوایی پایگاهی داخل منطقه حیاتی پایگاههای جزیرهای دریایی
interpolates در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
interpolate در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
insufflation داخل کردن گازیا بخاردر گودالی ازتن
interpolated در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
interpolating در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
financed درکارهای مالی داخل شدن سرمایه تهیه کردن
priming پر کردن یک پمپ یا لوله با اب به منظور تخلیه هوای داخل ان
finance درکارهای مالی داخل شدن سرمایه تهیه کردن
finances درکارهای مالی داخل شدن سرمایه تهیه کردن
financing درکارهای مالی داخل شدن سرمایه تهیه کردن
insinuates داخل کردن اشاره کردن
insinuate داخل کردن اشاره کردن
insinuated داخل کردن اشاره کردن
to swear in با سوگند دادن وارد کارکردن بامراسم تحلیف داخل کردن
mortise dead lock قفل داخل کار قفل داخل درب
distemper ترکیبی از گچ اب چسب و موادرنگی که در رنگ کردن داخل اطاقها بکار میرود
to lock somebody [yourself] out [of something] در را روی [خود] کسی قفل کردن [و دیگر نتوانند داخل شوند چونکه کلید در آنجا فراموش شده]
water injection پاشیدن اب مقطر خالص به داخل سیلندر و موتورپیستونی به منظور سرد کردن مخلوط قابل انفجار و کاهش احتمال بدسوزی
choke bore روکشی برای سوراخ کردن یاتراش دادن داخل سیلندر که قسمت بالای ان دارای قطری کمتر از قطر اصلی سیلندرمیباشد
water displacement زهکشی سیستم زهکشی مهمات نوعی روش پر کردن خرج فسفرسفید در داخل گلوله
embark سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
embarking سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
embarked سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
embarks سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
trade-in مبادله
trade in مبادله
barters مبادله
interchanged مبادله
swapping مبادله
talks مبادله
talked مبادله
talk مبادله
barter مبادله
bartered مبادله
bartering مبادله
interchanges مبادله
interchange مبادله
exchange مبادله
exchanged مبادله
exchanges مبادله
exchanging مبادله
trade-ins مبادله
interchanging مبادله
reciprocation مبادله
bater مبادله
truck مبادله
trucked مبادله
trucking مبادله
trucks مبادله
inconvertible مبادله ناپذیر
exchange rates نرخ مبادله
exchange rate نرخ مبادله
changed تعویض مبادله
interchangeable قابل مبادله
exchanging مرکز مبادله
changes تعویض مبادله
barter مبادله پایاپای
exchange of flags مبادله پرچمها
barters مبادله تهاتری
bartered مبادله تهاتری
bartering مبادله پایاپای
bartered مبادله پایاپای
bartering مبادله تهاتری
interchanges مبادله کالا
barter مبادله تهاتری
barters مبادله پایاپای
exchanging مبادله پول
bourse مبادله بورس
medium of exchange وسیله مبادله
exchange مرکز مبادله
exchange مبادله پول
commodity exchange مبادله کالا
tit for tat <idiom> مبادله منصفانه
contract curve منحنی مبادله
exchanged مبادله پول
exchanges مرکز مبادله
changing تعویض مبادله
cambium محل مبادله
exchanges مبادله پول
value in exchange ارزش مبادله
interchanging مبادله کالا
exchanged مرکز مبادله
reciprocal trading مبادله متقابل
exchanger مبادله کننده
change تعویض مبادله
foreign exchange مبادله خارجی
traffic مبادله کالا
terms of trade شرایط مبادله
terms of trade رابطه مبادله
exchange value ارزش مبادله
traffics مبادله کالا
trafficking مبادله کالا
futures exchange مبادله سلف
trafficked مبادله کالا
interchange مبادله کالا
exchange of notes مبادله یادداشتها
exchangeable قابل مبادله
truckage مبادله جنسی
truckage مبادله معامله
fire fight مبادله اتش
rate of exchange نرخ مبادله
interchanged مبادله کالا
change پول خرد مبادله
exchanged معاوضه و مبادله پول
cartels مبادله اسیران جنگی
exchange rate نرخ مبادله ارز
data interchange format file فایل با فرمت مبادله
inside pass مبادله چوب در امدادی
exchange rates نرخ مبادله ارز
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com