English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
thus مثلا بدین معنی که
Other Matches
that is to say بدین معنی که
zero compression روندی که حافظه را ازصفرهای مقدم بدون معنی که در سمت چپ ارقام بابیشترین معنی قرار دارند پاک میکند
acceptation قبول معنی عرف معنی مصطلح
like مثلا
liked مثلا
for instance مثلا`
for example مثلا`
say مثلا
videlicet مثلا
likes مثلا
says مثلا
e.g مخفف مثلا
For instance . By way of example . مثلا"( من باب مثال )
signifying معنی دادن معنی بخشیدن
signify معنی دادن معنی بخشیدن
signifies معنی دادن معنی بخشیدن
For example ( instance ) , lets take Iran . مثلا" فرضا" همین ایران
And you are supposed to be a doctor ! some doctor ( physician ) you are ! مثلا" ناسلامتی شما یک دکتری !
piece deresistance مثلا تیکه بزرگی از گوشت
hitherward بدین سو
hereto <adv.> بدین وسیله
thus بدین گونه
hereby بدین وسیله
on this <adv.> بدین وسیله
hitherward بدین طرف
hereunto <adv.> بدین وسیله
for this purpose <adv.> بدین وسیله
as to that <adv.> بدین وسیله
because of بدین دلیل
concerning this <adv.> بدین وسیله
in or after this manner بدینسان [بدین طریق]
virgule علامتی بدین شکل
hereunto بدین وسیله تاکنون
obelus نشانی بدین شکل "-"
evangelizes بشارت بدین مسیح دادن
evangelises بشارت بدین مسیح دادن
Hereby I declare ... بدین وسیله اعلان می کنم که...
evangelising بشارت بدین مسیح دادن
semicolon نقطه و ویرگول بدین شکل
evangelised بشارت بدین مسیح دادن
evangelizing بشارت بدین مسیح دادن
evangelize بشارت بدین مسیح دادن
evangelized بشارت بدین مسیح دادن
greek cross صلیب یا چلیپای یونانی بدین شکل +
proselytised بدین تازهای وارد شدن یاکردن
proselytises بدین تازهای وارد شدن یاکردن
the public are hereby notified بدین وسیله عموم را اگهی میدهید
proselytized بدین تازهای وارد شدن یاکردن
proselytizing بدین تازهای وارد شدن یاکردن
proselytize بدین تازهای وارد شدن یاکردن
postulancy تقاضای ورود بدین یا جمعیتی تازه
proselytising بدین تازهای وارد شدن یاکردن
proselytizes بدین تازهای وارد شدن یاکردن
Can you give me a heads up? <idiom> آیا میتونین قبلش به من خبر بدین؟
reconversion هدایت مجدد بدین مسیحی بازگشت از گمراهی
reconvert برای دومین بار بدین یا ایینی گرویدن
ensilage علیق یاغلهای که بدین ترتیب نگاهداشته شود
upsilon نام حرف بیستم الفبای یونانی که بدین شکل
proselyte عضو تازه حزب بدین تازهای وارد کردن
coalition مثلا" جنگ علیه دشمن اطلاق میشود دراین مقام می توان چنانچه معمول است این کلمه را به "اتفاق " یا " اتحاد " تبدیل کرد
coalitions مثلا" جنگ علیه دشمن اطلاق میشود دراین مقام می توان چنانچه معمول است این کلمه را به "اتفاق " یا " اتحاد " تبدیل کرد
pouch خورجین [گاه قالیچه ها برای مصارف شخصی عشایر بدین گونه بافته می شوند.]
contra rotating دو یا چند ملخ یا شفت که درخلاف جهت هم روی محورمشترکی میچرخند و بدین ترتیب مانع اثر نیروهای پیچشی میشوند
to ride and tie اسپیرا بشراکت سوار شدن بدین سان که یکی سوار ان شده جلورود
tosh بی معنی
meaningless بی معنی
unmeaning بی معنی
frothy بی معنی
rigmarole بی معنی
rigmaroles بی معنی
to explain away معنی
pointless بی معنی
dumb بی معنی
dumber بی معنی
drift معنی
drifted معنی
drifting معنی
synonymous هم معنی
signification معنی
equipollent هم معنی
innuendoes معنی
innuendos معنی
drifts معنی
dumbest بی معنی
purporst معنی
definition معنی
translation معنی
purport معنی
purported معنی
purporting معنی
significantly پر معنی
purports معنی
irrationable بی معنی
definitions معنی
intendment معنی
neer do well or well بی معنی
implication معنی
implications معنی
innuendo معنی
of no significance بی معنی
semantics معنی
abstract معنی
abstracting معنی
abstracts معنی
hokum بی معنی
significance معنی
significant پر معنی
meaningful پر معنی
meaningfully پر معنی
effected معنی
effecting معنی
dull بی معنی
dulled بی معنی
duller بی معنی
dullest بی معنی
dulling بی معنی
dulls بی معنی
irrational بی معنی
insensate بی معنی
meaning less بی معنی
effect معنی
meanings معنی
fool begged بی معنی
witless بی معنی
meaning معنی
mal پیشوندی که معنی بد
inexpessive بی اثر بی معنی
abstract noun اسم معنی
to this effect باین معنی
literal sense معنی لغوی
neer do well or well ادم بی معنی
amphibolic دارای دو معنی
it does not make sense معنی نمیدهد
insignificancy بی معنی گری
significative معنی دار
suggesting a meaning افاده معنی
lexical meaning معنی لغوی
mystic sense معنی پوشیده
inutility اوم بی معنی
to bear a meaning معنی دادن
mystic sense معنی رمزی
frothily بطوربی معنی
scat اواز بی معنی
grammatical sense معنی دستوری
pregnantly بطور پر معنی
falderal چیز بی معنی
falderol چیز بی معنی
figurative sense معنی مجازی
fandangle چیزبی معنی
falderol کلمه بی معنی
fallal کلمه بی معنی
sementem معنی ساده
polysemous بسیار معنی
dead dog ادم بی معنی
in letter and in spirit ئر لفظ و در معنی
significant figure رقم با معنی
blat بی معنی و بی ملاحظه
blatherskite سخن بی معنی
opposite meaning معنی متضاد
opposite meaning معنی وارونه
by extension بابسط معنی
by extension باتعمیم معنی
parexcellence بتمام معنی
fallal چیزبی معنی
moral پند معنی
mean معنی داشتن
fall into place معنی گرفتن
purport معنی دادن
purported معنی دادن
purporting معنی دادن
equivalents مترادف هم معنی
idea مقصود معنی
ideas مقصود معنی
meaningful معنی دار
meaningfully معنی دار
meaning معنی دار
meanings معنی دار
absurd مزخرف بی معنی
literal معنی اصلی
intending معنی دادن
significantly معنی دار
significant معنی دار
meaner معنی داشتن
ASH معنی این لغت چیست ؟
meanest معنی داشتن
sense شعور معنی
sensed شعور معنی
senses شعور معنی
semantics معنی شناسی
affirmative به معنی "بله "
anglo پیشوند به معنی
Anglo- پیشوند به معنی
jade مرد بی معنی
ambiguities گنگی معنی
ambiguity گنگی معنی
intent معنی منظور
balderdash سخن بی معنی
intends معنی دادن
equivalent مترادف هم معنی
pith پر معنی وعمیق
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com