English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 137 (8 milliseconds)
English Persian
sabbatic year مرخصی هر هفت سال یکبار
sabbatical year مرخصی هر هفت سال یکبار
Other Matches
semimonthly دوهفته یکبار نشریه دو هفته یکبار
furlough مرخصی سرباز مرخصی دادن
once in a whiled یکبار
vacations مرخصی
leaves of absence مرخصی
dismission مرخصی
vacation مرخصی
permission مرخصی
surlough مرخصی
leave of absence مرخصی
dismissal مرخصی
dismissals مرخصی
leaving مرخصی
off time مرخصی
furlough مرخصی
leave مرخصی
this once همین یکبار
weekly هفتهای یکبار
weeklies هفتهای یکبار
that once همین یکبار
sextan 6 روز یکبار
sexennial شش سال یکبار
horary هرساعت یکبار
from time to time هرچندوقت یکبار
for once یکبار استثناء
every now and then هرچندوقت یکبار
ever and anon هرچندوقت یکبار
quatrerly سه ماه یکبار
semiannual شش ماه یکبار
biyearly دوسال یکبار
biweekly دوهفته یکبار
septan هفت وز یکبار
monthly ماهی یکبار
triennial هر سه سال یکبار
trimonthly هر سه ماه یکبار
Every now and then . Occassionally . هر چند یکبار
once یکبار دیگر
just for once یکبار استثناء
throwaway یکبار مصرف
fortnight هر دوهفته یکبار
triweekly هر سه هفته یکبار
once فقط یکبار
write once read many یکبار نویس
TAN [Transaction authentication number] رمز یکبار مصرف
fortnights هر دوهفته یکبار
vacationer مرخصی رونده
leave with pay مرخصی با حقوق
liberty men افراد مرخصی
to take leave مرخصی گرفتن
to take a vacation مرخصی گرفتن
surlough مرخصی دادن
to be away on vacation [American] در مرخصی بودن
He has a day off. او مرخصی دارد.
vacationist مرخصی رونده
to be away on vacation [American] داشتن مرخصی
he is on leave او در مرخصی است
recess مرخصی گرفتن
vacation مرخصی گرفتن
liberties مرخصی 84 ساعته
emergency leave مرخصی اضطراری
annual leave مرخصی سالانه
be on leave در مرخصی بودن
recesses مرخصی گرفتن
vacations مرخصی مهلت
vacations مرخصی گرفتن
compassionate leave مرخصی ارفاقی
liberty مرخصی 84 ساعته
leave اذن مرخصی
leaving اذن مرخصی
sick leave مرخصی استعلاجی
vacation مرخصی مهلت
furlough حکم مرخصی
furlough مرخصی سرباز
trimensual سه ماه یکبار رخ دهنده
tertian هرسه روز یکبار
triennal سه سال یکبار رخ دهنده
septennial هفت سال یکبار
again باز [یکبار دیگر]
sepennial هفت سال یکبار
Wednesday هر چهار شنبه یکبار
How often ? چند وقت یکبار ؟
quadrennial چهار سال یکبار
quartan چهار روز یکبار
quinquennial هر پنج سال یکبار
Wednesdays هر چهار شنبه یکبار
septennially هفت سال یکبار
octennially هشت سال یکبار
To take a night off . یک شب از کار مرخصی گرفتن
I want to take a couple of days off . یک ردوروز مرخصی می خواهم
ashore رفتن به مرخصی دریایی
He is on leave of absence . مرخصی رفته است
to take ones farewell of اجازه مرخصی گرفتن از
leave with pay مرخصی با استفاده ازحقوق
to apply for leave درخواست مرخصی کردن
leave taking کسب اجازه مرخصی
d. certificate گواهی نامه مرخصی
sickleave مرخصی بابت ناخوشی
off duty مرخصی راحتی نگهبانی
to get one's ricket ورقه مرخصی گرفتن
old wool پشم یکبار مصرف شده
expendable packing بسته بندی یکبار مصرف
biannual سالی دوبار دوسال یکبار
bidental دوسال یکبار رخ دهنده دوساله
off and on گاهی هرچند وقت یکبار
released برگ مرخصی ازاد کردن
releases برگ مرخصی ازاد کردن
release برگ مرخصی ازاد کردن
leaving به ارث گذاشتن اجازه مرخصی
furlough مرخصی دادن به مرخص کردن
leave به ارث گذاشتن اجازه مرخصی
sit back <idiom> راحتی داشتن ،مرخصی گرفتن
He went home on leave . مرخصی گرفت رفت منزل
Fortune Knocks at least once at everymans gate. <proverb> خوشبختى بالاخره یکبار در خانه هر کس را مى زند.
worm چند بار بخوان یکبار بنویس
She comes here at least once a week . دست کم هفته ای یکبار اینجا می آید
needleful نخی که یکبار درته سوزن میکنند
wormed چند بار بخوان یکبار بنویس
worms چند بار بخوان یکبار بنویس
relief مرخصی تعویض نگهبانی عوارض زمین
french leave مرخصی بدون اطلاع قبلی جیم شدن
shore leave مرخصی ملوانان وافسران برای رفتن بخشکی
She comes here once in a blue moon . سالی ماهی یکبار می آید اینجا ( بسیار بندرت )
leet دادگاهی که تیول داران سالی یا ششماه یکبار برپا می کردند
leave year سال کار بدون محاسبه ایام مرخصی یا ترک خدمت
busman's holiday تعطیلی و مرخصی که طی آن انسان همان کارهایی را میکند که در سر کار میکرده
casual labour کارگری که برای حمل و نقل مواد تولیدشده هر چند گاه یکبار به کارگرفته میشود
open cycle reactor system سیستم راکتوری که دران ماده سردکننده تنها یکبار از مبدل حرارتی مرکزی عبور میکند
trey پیشوندیست بمعنی دارای سه قسمت وسه قسمتی وسه تایی وهرسه واحد یکبار
leaving اجازه مرخصی رها کردن ترک کردن
leave اجازه مرخصی رها کردن ترک کردن
bimestrial هر دوماه یکبار دوماه ادامه یابنده
typeover توانایی یک چاپگر تماسی درضربه زدن بیش از یکبار به کاراکتر و در نتیجه ایجاد اثردرشت و برجستهای از ان روی نسخه چاپی تایپ روی مطلب
DVD درایو دیسک DVD که به کاربر امکان نوشتن یکبار داده روی دیسک DVD میدهد
you hopped off safely once, little locust; you hopped off safely twice,little locust;The third time you are caught in a mans hand. <proverb> یکبار جستى ملخک, دو بار جستى ملخک, آخر بدستى ملخک.
how often چندوقت به چندوقت چندوقت یکبار
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com