English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (28 milliseconds)
English Persian
imbrue مرطوب کردن اشباع کردن
Other Matches
dank مرطوب و سرد مرطوب کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
dampest دلمرده کردن حالت خفقان پیدا کردن مرطوب ساختن
dampers دلمرده کردن حالت خفقان پیدا کردن مرطوب ساختن
damp دلمرده کردن حالت خفقان پیدا کردن مرطوب ساختن
moisten نمدار کردن مرطوب کردن خیساندن
tempered مرطوب کردن بازپختن ملایم کردن
temper مرطوب کردن بازپختن ملایم کردن
tempers مرطوب کردن بازپختن ملایم کردن
moistens نمدار کردن مرطوب کردن خیساندن
moistened نمدار کردن مرطوب کردن خیساندن
saturation مرطوب کردن
wetted مرطوب کردن
dampens مرطوب کردن
wettest مرطوب کردن
humidification مرطوب کردن
moil مرطوب کردن
precipitation مرطوب کردن
wet مرطوب کردن
wets مرطوب کردن
dampen مرطوب کردن
dampened مرطوب کردن
dampening مرطوب کردن
dampest خیس کردن مرطوب کردن
damp خیس کردن مرطوب کردن
dampers خیس کردن مرطوب کردن
impregnate لقاح کردن اشباع کردن
impregnates لقاح کردن اشباع کردن
impregnating لقاح کردن اشباع کردن
saturates اشباع کردن
saturating اشباع کردن
imbibes اشباع کردن
imbibed اشباع کردن
imbibe اشباع کردن
saturate اشباع کردن
imbues اشباع کردن
imbuing اشباع کردن
imbued اشباع کردن
steep اشباع کردن
steepest اشباع کردن
ingraft اشباع کردن
imbibing اشباع کردن
imbue اشباع کردن
indoctrinated اغشتن اشباع کردن
indoctrinates اغشتن اشباع کردن
indoctrinate اغشتن اشباع کردن
indoctrinating اغشتن اشباع کردن
suffuse پوشاندن اشباع کردن
suffused پوشاندن اشباع کردن
suffuses پوشاندن اشباع کردن
suffusing پوشاندن اشباع کردن
inundating زیر سیل پوشاندن اشباع کردن
inundate زیر سیل پوشاندن اشباع کردن
inundates زیر سیل پوشاندن اشباع کردن
inundated زیر سیل پوشاندن اشباع کردن
raw مرطوب
wetted مرطوب
muggy مرطوب
mesic مرطوب
soppy مرطوب
wettest مرطوب
wettish مرطوب
wet مرطوب
humid مرطوب
sappy مرطوب
wets مرطوب
dewy ترکرده مرطوب
humidifies مرطوب ساختن
firm clay خاک رس مرطوب
humidification مرطوب شدن
humidified مرطوب ساختن
dewiest ترکرده مرطوب
dewier ترکرده مرطوب
humidify مرطوب ساختن
humidifying مرطوب ساختن
wet مرطوب ساختن
moister گریان مرطوب
wetland زمین مرطوب
wets مرطوب ساختن
rheumy مرطوب وخنک
wetted مرطوب ساختن
tropical <adj.> گرم و مرطوب
moist گریان مرطوب
moistest گریان مرطوب
wettest مرطوب ساختن
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
moist curing نگهداری مرطوب بتن
moistening مرطوب شدن نم زدن
moistened ترشدن مرطوب شدن
moistens ترشدن مرطوب شدن
moisten ترشدن مرطوب شدن
good مسیر خاکی مرطوب و محکم
mesarch زیست کننده درناحیه مرطوب
swale سرزمین گود و مرطوب تلوتلو خوردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
suffusion اشباع
satiation اشباع
saturation اشباع
concentrations اشباع
impregnation اشباع
saturated اشباع
concentration اشباع
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
voltage saturation اشباع ولتاژی
voltage saturation اشباع اند
degree of saturation درجه اشباع
impregnant اشباع شده
filament saturation اشباع افروزه
filament saturation اشباع دمایی
plate saturation اشباع اند
unsaturated اشباع نشده
unsaturate اشباع نشده
zine of saturation منطقه اشباع
saturant اشباع شده
saturation capacity گنجایش اشباع
saturation current جریان اشباع
saturation factor ضریب اشباع
saturation state رژیم اشباع
saturator اشباع کننده
saturated zone منطقه اشباع
anode saturation اشباع اند
saturable اشباع شدنی
satiable اشباع شدنی
current saturation اشباع اند
temperature saturation اشباع دمایی
magnetic saturation اشباع مغناطیسی
saturate اشباع شدن
saturating اشباع شدن
satiating اشباع شدن
overfull employment اشباع اشتغال
pervasivenness قوه اشباع
satiates اشباع شدن
satiate اشباع شدن
color saturation اشباع رنگ
subsaturation شبه اشباع
neural satiation اشباع عصبی
magnetic saturation اشباع اهن
saturates اشباع شدن
sodden اشباع شده
satiable قابل اشباع
waterlogged ازاب اشباع
satiated اشباع شدن
saturated اشباع شده
subsaturated نزدیک به اشباع
under szturated rock سنگ زیر اشباع
saturated fat چربی اشباع شده
unsaturated ترکیب اشباع نشده
collector saturation voltage ولتاژ اشباع کلکتور
unsaturated fat چربی اشباع نشده
chroma درجه اشباع رنگ
pervasiveness قوه سرایت یا اشباع
chalk-line [ریسمان اشباع شده با گچ]
unsaturate ترکیب اشباع نشده
saturated transistor ترانزیستور اشباع شده
saturant بحد اشباع رسیده
saturated fats چربی اشباع شده
saturated soil paste خمیر خاک اشباع
subsaturated نیمه اشباع شده
saturated air هوای اشباع شده
centrifugal moisture equivalent مقدار ابی که توسط دستگاه سانتریفوژ از یک نمونه خاک مرطوب گرفته میشود
ethylene هیدرو کربن اشباع نشده
polyunsaturated دارای حلقههای اشباع نشده
soak بوسیله مایع اشباع شدن
poly unsaturated fat پلی چربی اشباع نشده
soaks بوسیله مایع اشباع شدن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
acetylene هیدروکربور اشباع نشدهای بفرمول 2H2C
geraniol الکل اشباع شده مایع و معطر
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
wet bulb termometere ترمومتری که در ان جزء حساس توسط پارچهای که همواره با اب مرطوب نگاه داشته میشود احاطه شده است
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com