English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (3 milliseconds)
English Persian
determinate problem مسئله ایی که یک یا چندراه حل معین دارد
Other Matches
context sensitive help key کلید فهور مطالب کمکی درمورد مسئله معین
p.of the ways جای جداشدن چندراه
parting of the ways جای جدا شدن چندراه
false attack حمله معین شمشیرباز درانتظار واکنش معین
scalar متغیری که یک مقدارمجزا منتسب به خود دارد. یک مقدارمجزا پایه دارد. بردار دویا چند مقدارجهت دار دارد
retardation [افزایش طول نخ در اثر نیروی کشش ثابت در زمان معین] [در چله هایی که به مدت طولانی روی دار می مانند این افزایش طول مشاهده می شود و کاهش استحکام نخ و کاهش طول عمر فرش را به همرا دارد.]
case مسئله
cases مسئله
catechist مسئله گو
issue مسئله
issued مسئله
issues مسئله
problem solving حل مسئله
examples مسئله
example مسئله
problem مسئله
theorems مسئله
theorem مسئله
solution of a problem حل یک مسئله
resolvent حل حل مسئله
problems مسئله
problem description شرح مسئله
toughie مسئله بغرنج
side issue مسئله فرعی
benchmark problem مسئله محک
benchmark problebm مسئله محک
toss-up مسئله مشکوک
solve حل کردن مسئله
solved حل کردن مسئله
solves حل کردن مسئله
toss up مسئله مشکوک
check problem مسئله مقابلهای
check problem مسئله ازمایشی
side issues مسئله فرعی
problem state وضعیت مسئله
solution to a problem راه حل یک مسئله
problem oriented مسئله گرا
problem identification شناسایی مسئله
problem description تشریح مسئله
toughy مسئله بغرنج
problem definition تعریف مسئله
test problem مسئله ازمابنده
the eastern question مسئله خاور
dilemma مسئله غامض
dilemmas مسئله غامض
chess problem مسئله شطرنج
solving حل کردن مسئله
question استفهام مسئله
questioned استفهام مسئله
problematic <adj.> مسئله آفرین
troublemaker مسئله آفرین
crux مسئله دشوار
questions استفهام مسئله
identification problem مسئله شناسائی
jeopardy مسئله بغرنج
problem oriented language زبان مسئله گرا
problem analysis تجزیه و تحلیل مسئله
to revisit an issue مسئله ای را بازدید کردن
two mover مسئله مات در دو حرکت
identification problem مسئله تعیین هویت
conundrums مسئله بغرنج وپیچیده
question in dispute مسئله متنازع فیه
three mover مسئله مات با سه حرکت
problem child فرزند مسئله دار
conundrum مسئله بغرنج وپیچیده
buring question مسئله هیجان اور
problem oriented language زبان باگرایش مسئله
issue مسئله قضیه تحویل جنس
primary cognizance تحقیقات اولیه روی یک مسئله
issued مسئله قضیه تحویل جنس
on line problem solving حل مسئله بطور درون خطی
to crack a problem مسئله ای را حل کردن [ریاضی یا فیزیک]
that is not the proposition مسئله چیز دیگر است
eight queens problem مسئله هشت وزیر شطرنج
issues مسئله قضیه تحویل جنس
time charter اجاره وسیله نقلیه برای مدت معین اجاره کشتی برای مدت معین
. The car is gathering momentum. اتوموبیل دارد دور بر می دارد
More money is not the answer to this problem. پول بیشتر حل این مسئله نیست.
combinatorial explosion موقعیتی که به هنگام حل مسئله اتفاق میافتد
catechetics فن اموزش اصول دین بوسیله پرسش مسئله گویی
imbroglios قطعه موسیقی درهم امیخته و نامرتب مسئله غامض
cogo یک زبان برنامه نویسی مسئله گرابرای حل مسائل هندسی
porism قضیهای که از راه حلهای بیشماربرای یک مسئله نشان میدهد
stressing یک زبان مسئله گرا برای حل مسائل بنیادی مهندسی
imbroglio قطعه موسیقی درهم امیخته و نامرتب مسئله غامض
stress یک زبان مسئله گرا برای حل مسائل بنیادی مهندسی
stresses یک زبان مسئله گرا برای حل مسائل بنیادی مهندسی
demarche عمل سیاسی اقدامی است که دولتی درمورد مسئله خاصی
rhetorical question مسئله مربوط بمعانی بیان سوالی که برای تسجیل موضوعی بشود
Walls have ears <idiom> دیوار موش دارد و موش گوش دارد [اصطلاح]
labor theory of value براساس این نظریه قیمتهای نسبی کالاها به مقادیر نسبی کارکه در تولید ان کالاهابکاررفته بستگی دارد بخش عمدهای از اقتصاد مارکس برپایه نظریه ارزش کارقرار دارد
the German issue مسئله آلمان [تاریخ] [بحث یکی سازی بین ۳۷ دولت آلمانی زبان در قرن ۱۹]
the German question مسئله آلمان [تاریخ] [بحث یکی سازی بین ۳۷ دولت آلمانی زبان در قرن ۱۹]
problem program برنامهای که به هنگام قرارگرفتن واحد پردازش مرکزی در حالت مسئله اجرا میشودبرنامه مسئلهای
zero insertion force socket [قطعه ای که ترمینال های اتصال متحرک دارد و امکان درج قطعه بدون اعمال نیرو دارد سپس اهرم کوچکی می چرخد تا با لبه های قطعه برخورد کند]
assistance کمک یک جانبه کشوری به کشور دیگر بدون اینکه مسئله مقابله به مثل مطرح باشد
gpss زبان برنامه نویسی مسئله گرا برای توسعه سیستمهای شبیه سازی بکار می رود
Life in not a problem to be solved, but a reality to be experienced. زندگی مسئله ای نیست، که نیاز به حل کردن داشته باشد، بلکه حقیقتی است که باید تجربه کرد.
collectivism اعتقاد به این مسئله که جامعه باید به وسیله مساعی جمعی وهمکاری همه احاد ان اداره شود
enclave economices اقتصادهائی که عمدتا درکشورهای در حال توسعه وجود دارد در این اقتصادهاتعداد کمی مناطق پیشرفته ازنظر اقتصادی وجود دارد وبقیه مناطق که وسیعترند ازرشد و پیشرفت بسیار کمی برخوردار میباشند
design heuristics راهنمایی هایی که به هنگام تقسیم یک مسئله یا برنامه بزرگ به قسمتهای کوچک وکنترل شدنی می توان از انهااستفاده کرد
walls here ears دیوار موش دارد موش گوش دارد
subsidiaries معین
adjutant معین
adjutants معین
definite معین
rubicon حد معین
accessorial معین
ancillary معین
determinate معین
subsidiary معین
adjutor معین
regular معین
auxiliaries معین
fixed معین
specifics معین
specified معین
punctual معین
accessory معین
specific معین
ledgers معین
ledger معین
auxiliary معین
precise معین
allying معین
regulars معین
settled معین
indeterminate نا معین
given معین
ally معین
limiting معین
certain معین
thetic مقرر معین
shall فعل معین
allocating معین کردن
the fullness of time وقت معین
spanning مدت معین
space مدت معین
thetical مقرر معین
adverb معین فعل
limit معین کردن
systematically با روش معین
adverbs معین فعل
figure out معین کردن
anyone هرشخص معین
designating معین کردن
designates معین کردن
designate معین کردن
spans فاصله معین
general ledger معین عام
allocates معین کردن
allocate معین کردن
dose اندازه معین
dosed اندازه معین
defines معین کردن
defined معین کردن
doses اندازه معین
auxiliary امدادی معین
define معین کردن
auxiliaries امدادی معین
settle معین کردن
dosing اندازه معین
part performance عقد معین
settles معین کردن
regulars معین مقرر
span مدت معین
linking verb فعل معین
span فاصله معین
statically determined از نظراستاتیکی معین
specified time وقت معین
ledger card کارت معین
spans مدت معین
spanning فاصله معین
destined مقصد معین
specifics مخصوص معین
specific مخصوص معین
spanned فاصله معین
rose bay گل معین التجاری
rhomboidal شبه معین
spanned مدت معین
defining معین کردن
regular معین مقرر
specifies معین کردن
aoristic غیر معین
spaces مدت معین
definitive معین کننده
determinately بطور معین
determinate error خطای معین
assignable معین مشخص
specify معین کردن
insets : معین کردن
inset : معین کردن
denominate معین کردن
on a given day در روزی معین
periodically در فواصل معین
adverb modifying a verb معین فعل
specifying معین کردن
draw the line <idiom> معین کردن
allotted time وقت معین
positive یقین معین
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com