Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 136 (7 milliseconds)
English
Persian
gladness
مسرت خاطر
Search result with all words
gladly
با مسرت خاطر
Other Matches
joyance
مسرت
joyfully
<adv.>
با مسرت
fortunately
<adv.>
با مسرت
happily
<adv.>
با مسرت
joy
مسرت
joys
مسرت
winsome
با مسرت و خوشی
pleasing
موجب مسرت
You can rest assured.
خاطر جمع باشید (اطمینان خاطر داشته باشید )
with pleasure
با میل با مسرت به چشم ازدل و جان
for his sake
به خاطر او
minds
خاطر
minding
خاطر
remembrance
خاطر
sake
خاطر
behalf
خاطر
for the love of
به خاطر,
mind
خاطر
on account of somebody
[something]
به خاطر
Due to
به خاطر
self gratification
ترضیه خاطر
peace of mind
اسودگی خاطر
ex officio
به خاطر شغل
depressed
<adj.>
افسرده خاطر
in view of
<idiom>
به خاطر اینکه
umbrageous
رنجیده خاطر
downhearted
<adj.>
افسرده خاطر
despondent
<adj.>
افسرده خاطر
spontaneous generation
بطیب خاطر
of ones own accord
بطیب خاطر
to escape one's memory
از خاطر رفتن
in service
به خاطر خدمت
to imprint on the mind
در خاطر نشاندن
tranquility
اسایش خاطر
for his sake
برای خاطر او
amativeness
خاطر خواهی
free will
طیب خاطر
sure
خاطر جمع
solace
تسلیت خاطر
attention
خاطر حواس
leisurely
بافراغت خاطر
security
اسایش خاطر
lacerated
خاطر ازرده
surest
خاطر جمع
surer
خاطر جمع
uneasiness
خاطر تشویش
tranquillity
اسایش خاطر
attentions
خاطر حواس
nuisance
مایه تصدیع خاطر
nuisances
مایه تصدیع خاطر
to imprint on the mind
خاطر نشان کردن
to feel sure
خاطر جمع بودن
accord
دلخواه طیب خاطر
for security reasons
به خاطر دلایل امنیتی
relief
ترمیم اسایش خاطر
take it out on
<idiom>
بی محلی به خاطر عصبانیت
put one's finger on something
<idiom>
کاملابه خاطر آوردن
For Gods ( goodness , pitys , meucys ) sake .
محض خاطر خدا
for reasons of safety
به خاطر دلایل امنیتی
to stamp on the mind
خاطر نشان کردن
to impress on the mind
خاطر نشان کردن
stamp on the mind
خاطر نشان کردن
for pity's sake
برای خاطر خدا
for ones own hand
به خاطر خود شخص
in the interests of truth
برای خاطر راستی
point
خاطر نشان کردن
For your sake .
محض خاطر شما
for god's sake
برای خاطر خدا
for a mere nothing
برای خاطر هیچ
depend upon it
خاطر جمع باشید
for nothing
برای خاطر هیچ
accords
دلخواه طیب خاطر
for a song
<idiom>
به خاطر پول کمی
accorded
دلخواه طیب خاطر
for mercy sake
برای خاطر خدا
spontaneously
به طیب خاطر بی اختیار
inorder to
به خاطر اینکه برای
certes
خاطر جمعی تحقیق
I have to study
من درس دارم به همین خاطر کم میمونم
pout
شکلک
[به خاطر قهر بودن]
trap
شکلک
[به خاطر قهر بودن]
gob
[British E]
شکلک
[به خاطر قهر بودن]
that is why
به خاطر این است که چرا
pursuit of happiness
به دنبال رضایت خاطر
[خرسندی]
to call somebody to
[for]
something
پی کسی فرستادن به خاطر چیزی
a small grimace
شکلک
[به خاطر قهر بودن]
moue
شکلک
[به خاطر قهر بودن]
secure
بی خطر خاطر جمع مطمئن
solatium
غرامت برای ترضیه خاطر
ring a bell
<idiom>
یک مرتبه موضوعی را به خاطر آوردن
troubler
موجب تصدیع خاطر مزاحمت
come into one's own
<idiom>
به خاطر شرایط خوب رفتارکردن
heart sease
اسایش قلب اسودگی خاطر
unspontaneous
بدون طیب خاطر زورکی
take to task
<idiom>
به خاطر اشتباه سرزنش شدن
fixations
خیره شدگی تعلق خاطر
secures
بی خطر خاطر جمع مطمئن
fixation
خیره شدگی تعلق خاطر
composedly
به ارامی- به اسودگی- بااسایش خاطر
ex gratia
به خاطر میل یا علاقهی شخصی
to languish
پژولیدن
[به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
you must w the signal
ناهار را برای خاطر من معطل نکنید
carded for record
معافیت از خدمت به خاطر ثبت درپرونده
We were all so anxious about you.
ما همه به خاطر تو اینقدر نگران بودیم.
i do it in your interest
به خاطر شما این کار رامیکنم
He seems to have a lot of confidence.
خیلی خاطر جمع ( مطمئن ) بنظر می رسد
He did it for the sake of his family .
محض خاطر خانواده اش این کاررا کرد
Peeping Toms
نام خیاطی که به خاطر هیز نگری کور شد
Peeping Tom
نام خیاطی که به خاطر هیز نگری کور شد
guerillas
جنگجوی غیرنظامی که به خاطر عقیده سیاسی می جنگد
guerrilla
جنگجوی غیرنظامی که به خاطر عقیده سیاسی می جنگد
guerrillas
جنگجوی غیرنظامی که به خاطر عقیده سیاسی می جنگد
i did it only for your sake
برای خاطر شما این کار راکردم و بس
de minimis exception
به خاطر جزئی بودن استثنا به حساب آمدن
sue somebody for damages
کسی را به خاطر زیانی تحت تعقیب قراردادن
unprompted
ناشی از طیب خاطر خودبخود بی اختیار خودرو
to languish
ضایع شدن
[به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
to languish
فاسد شدن
[به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
to languish
هرز رفتن
[به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
to pull
[British E]
/ make
[American E]
a face
شکلک در آوردن
[به خاطر قهر بودن]
[اصطلاح روزمره]
recognizing
دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
recognizes
دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
to report somebody
[to the police]
for breach of the peace
از کسی به خاطر مزاحمت راه انداختن
[به پلیس]
شکایت کردن
recognises
دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
recognising
دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
recognize
دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
throw the baby out with the bathwater
<idiom>
(تروخشک باهم میسوزد)کل چیزی رادور ریختن به خاطر خرابی یک قسمت آن
primage
اضافه کرایهای که به خاطر مراقبت در بارگیری و تخلیه به ناخدای کشتی داده میشود
blow-up
توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
blow up
توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
blow-ups
توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
safety
اعطای دو امتیاز به تیم مدافع به خاطر عقب نشینی عمدی تیم مهاجم
neural network
سیستمی که برنامه هوش مصنوعی را اجرا میکند و نحوه کار مغز و یادگیری و به خاطر سپردن آنرا شبیه سازی میکند
For Gods sake!For heavens sake.
بخاطر خدا ( برای خاطر خدا )
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com