Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 167 (8 milliseconds)
English
Persian
he proved to know the secret
معلوم شد راز را میداند
Other Matches
his parentage isunknown
اصل و نسبتش معلوم نیست پدرو مادرش معلوم نیست کی هستند
goodness
میداند
all the world knows
همه کس میداند
he has small greek
کمی یونانی میداند
gospeller
خودراتنهاصاحب انجیل میداند
hylotheist
کسیکه خدا و ماده را یکی میداند
peter penny
زکات سالیانه که بیشتر به پاپ میداند
peter pence
زکات سالیانه که پیشتربه پاپ میداند
wittol
مردی که میداند زن او خراب وفاحشه است
humanitarian
کسی که نوع پرستی را کیش خود میداند
humoralist
کسیکه ناخوشیهای تن رانتیجه فسادخلطهای چهارگانه میداند
prehistorian
مورخی که اثار ما قبل تاریخ را خوب میداند
pragamatist
کسیکه عملی بودن هر چیز راضر ر میداند
inspirationist
کسیکه کتاب مقدس را الهام خدابا وحی میداند
pantheism
فرضیهای که خدا را مرکب ازکلیه نیروها و پدیدههای طبیعی میداند
systematic theology
بخشی از علوم الهی که مذاهب مختلفه را جزئی ازیک حقیقت کل میداند
intellectualist
کسکیه اهمیت بسیار بقوه تعقل میدهدو انرامطلقاسرچشمه دانش میداند
atomic theory
فرضیهء اتمی که تمام مواد راترکیبی از ذرات اتم میداند تئوری انفصال ماده
neither he nor she know
نه ان مرد میداند نه ان زن این دو تن مرد وزن هیچکدام نمیدانند
polemarch
سرکرده سوم از نه تن سرکرده که خدمات لشگری انجام میداند
pronounced
معلوم
illiquid
نا معلوم
known
معلوم
invisible
نا معلوم
inevidence
معلوم
given
معلوم
sharp cut
معلوم
intelligible
معلوم
overt
معلوم
assignable
معلوم
active
معلوم
determinate
معلوم
It was revealed that … It transpired that . . .
معلوم شد که ...
indistinct
نا معلوم
to the fore
معلوم
definite
معلوم
obvious
معلوم
the active voice
معلوم
kithe
معلوم شدن
manifestly
بطور معلوم
cretain
معلوم بعض
discernibly
بطور معلوم
given conditions
شرایط معلوم
known data
عناصر معلوم
known datum point
ایستگاه معلوم
verb active
فعل معلوم
To make known . To signify .
معلوم کردن
Presumably … indications are … Evidently … by the look of it …
از قرار معلوم ...
It was clear that she had lied .
دروغش معلوم شد
to make known
معلوم کردن
to come to light
معلوم شدن
to bring tl light
معلوم کردن
known distance
مسافت معلوم
known distance
فاصله معلوم
known target
هدف معلوم
that depends
معلوم نیست
presumedly
از قرار معلوم
seemingly
از قرار معلوم
the active voice
فعل معلوم
the date was not specified
تاریخ ان معلوم
familiarize
معلوم کردن
ascertains
معلوم کردن
familiarised
معلوم کردن
familiarises
معلوم کردن
familiarising
معلوم کردن
familiarized
معلوم کردن
familiarizes
معلوم کردن
familiarizing
معلوم کردن
noticeably
بطوربرجسته یا معلوم
ascertaining
معلوم کردن
ascertained
معلوم کردن
ascertain
معلوم کردن
known
معلوم کردن
evidently
از قرار معلوم
vague
غیر معلوم
vaguer
غیر معلوم
vaguest
غیر معلوم
apparent
معلوم وارث مسلم
fatherless
فاقد مولف معلوم
present participle
وجه وصفی معلوم
present participles
وجه وصفی معلوم
it will manifest it self
معلوم خواهد گشت
participle
وجه وصفی معلوم
participles
وجه وصفی معلوم
at a specified time
در وقت معین یا معلوم
time will tell
در آینده معلوم می شود
It is not known yet . It is not settled yet .
هنوز معلوم نیست
taskwork
کار معلوم کارناخوشایند
deponent
درفاهرمجهول ودرمعنی معلوم
obviously
بطور اشکار یا معلوم
Certain notorious ( dubious ) characters .
عده افراد معلوم الحال
type
نوع خون را معلوم کردن
pedigreed
دارای نسب یادودمان معلوم
we shall see
تا ببینم بعد معلوم میشود
Known and unknown .
معلوم ومجهول ( درریاضیا ؟ وغیره )
types
نوع خون را معلوم کردن
We know it for a fact that…
برایمان کاملا" معلوم است که ...
It was evident from the start.
از اول کار معلوم بود
they are of a doubtful paterni
اصل انها معلوم نیست
his fate is sealed
سرنوشت اوازقبل معلوم گردیده
determinable
معلوم کردنی انقضاء پذیر
Is the departure time certain ?
وقت حرکت معلوم است؟
evincing
معلوم کردن ابراز داشتن
evinces
معلوم کردن ابراز داشتن
evinced
معلوم کردن ابراز داشتن
known datum point
نقطهای با مختصات وگرای معلوم
evince
معلوم کردن ابراز داشتن
typed
نوع خون را معلوم کردن
deponont
در فاهر مجهول و در باطن معلوم
We wI'll be notified(informed)of the results today.
امروز جواب کار معلوم می شود
Presumably she hasnt arrived yet .
از قرار معلوم هنوز واردنشده است
spot elevation
نقطه ارتفاع معلوم روی نقشه
He is known to the police .
هویتش نزد پلیس معلوم است
seal one's fate
سرنوشت کسی را به بدی معلوم کردن
to go down to the wire
<idiom>
تا آخرین لحظه با تهیج نا معلوم ماندن
it is of doubtful proveance
معلوم نیست اصلا از کجا امده است
the bill defined his powers
حدود اختیارات وی دران لایحه معلوم گردید
count one's chickens before they're hatched
<idiom>
روی چیزی قبل از معلوم شدن آن حساب کردن
loose ends
<idiom>
بدون کار معلوم وروشنی برای انجام دادن
parameters
نسبت میان تقاطع دو سطح مقدار معلوم و مشخص پارامتر
certifying
صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
this line does not scan
وزن این شعر با تقطیع معلوم میشودکه درست نیست
certify
صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
certifies
صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
parameter
نسبت میان تقاطع دو سطح مقدار معلوم و مشخص پارامتر
perfect participle
وجه وصفی معلوم که برای ساختن ماضی نقلی اغاز گردد
duty rated
بیشترین تعداد عملیات که یک وسیله در یک زمان با مشخصات معلوم میتواند انجام دهد
unpriced
درباب چیزی گفته میشودکه بهای ان معلوم نشده یابصورت بهادران نباشد
there is no time like the present
<idiom>
سعدیا دی رفت و فردا همچنان معلوم نیست در میان این و آن فرصت شمار امروز را
bailment
امانت گذاشتن سپردن جنس به تاجری که اعتبارش معلوم نیست باضمانت شخص ثالث
bids
خداحافظی کردن قیمت خریدرا معلوم کردن مزایده
verifying
رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
verified
رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
verifies
رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
verify
رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
he talks very indistinctly
بسیار ناشمرده سخن میگوید معلوم نیست چه میگوید
bid
خداحافظی کردن قیمت خریدرا معلوم کردن مزایده
trend line
یک بسط محاسبه شده از سری داده به منظور پیش بینی خط سیرهای ورای داده معلوم
wheatstone bridge
مداری متشکل از مقاومتهای معلوم و مجهول که توسط ان میتوان مقاومت مجهول رادقیقا اندازه گیری کرد
quantify
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifies
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantified
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifying
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
manifests
معلوم کردن فاش کردن
specify
معین کردن معلوم کردن
manifested
معلوم کردن فاش کردن
manifesting
معلوم کردن فاش کردن
manifest
معلوم کردن فاش کردن
specifies
معین کردن معلوم کردن
uncover
معلوم کردن فاهر کردن
uncovers
معلوم کردن فاهر کردن
uncovering
معلوم کردن فاهر کردن
reveals
فاش کردن معلوم کردن
revealed
فاش کردن معلوم کردن
reveal
فاش کردن معلوم کردن
locating
تعیین کردن معلوم کردن
to reveal itself
فاش شدن معلوم شدن
located
تعیین کردن معلوم کردن
locate
تعیین کردن معلوم کردن
locates
تعیین کردن معلوم کردن
specifying
معین کردن معلوم کردن
specifies
مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
ascertian
محقق کردن تحقیق کردن معلوم کردن
specify
مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
specifying
مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
lay hands upon something
جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com