Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (21 milliseconds)
English
Persian
fate
مقدر شدن بسرنوشت شوم دچار کردن
fates
مقدر شدن بسرنوشت شوم دچار کردن
Other Matches
ordain
مقدر کردن
ordained
مقدر کردن
ordaining
مقدر کردن
ordains
مقدر کردن
predestinate
مقدر کردن
predetermine
قبلا مقدر کردن
predestine
مقدر شدن یا کردن
foredoom
ازپیش مقدر یا محکوم کردن
destine
مقدر کردن سرنوشت معین کردن
embroiled
دچار کردن
embroils
دچار کردن
embroiling
دچار کردن
embroil
دچار کردن
lay up
دچار تاخیر کردن یا شدن انبار یاجمع کردن
convulsing
دچار تشنج کردن
to let in for
گرفتار یا دچار کردن
convulse
دچار تشنج کردن
convulsed
دچار تشنج کردن
plague
دچار طاعون کردن
plagued
دچار طاعون کردن
plagues
دچار طاعون کردن
plaguing
دچار طاعون کردن
troubling
دچار کردن اشفتن
troubles
دچار کردن اشفتن
trouble
دچار کردن اشفتن
convulses
دچار تشنج کردن
swamped
دچار کردن مستغرق شدن
swamps
دچار کردن مستغرق شدن
traumatises
دچار روان زخم کردن
traumatized
دچار روان زخم کردن
swamp
دچار کردن مستغرق شدن
traumatize
دچار روان زخم کردن
traumatised
دچار روان زخم کردن
swamping
دچار کردن مستغرق شدن
traumatizing
دچار روان زخم کردن
traumatising
دچار روان زخم کردن
traumatizes
دچار روان زخم کردن
discomfited
دچار مانع کردن ناراحت کردن
restricts
منحصر کردن دچار تضییقات کردن
restricting
منحصر کردن دچار تضییقات کردن
discomfit
دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfiting
دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfits
دچار مانع کردن ناراحت کردن
restrict
منحصر کردن دچار تضییقات کردن
fey
مقدر
fated
مقدر
predetermined
مقدر
implied
مقدر
elliptical
مقدر
predeterminate
مقدر
predetermination
مقدر سای
the fullness of time
وقت مقدر
tacit
مقدر خاموش
predestinate
مقدر شده
heir presumptive
وارث مقدر
i was reserved for it
تنها برای من مقدر شده بود
collapses
متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
collapsing
متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
collapse
متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
collapsed
متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
lines
رانی در پیست مقدر امتیازاعطایی در شرطبندی روی اسب طناب مورد استفاده درقایق
line
رانی در پیست مقدر امتیازاعطایی در شرطبندی روی اسب طناب مورد استفاده درقایق
afoul
دچار
stricken with fever
دچار تب
stricken
دچار
wind broken
دچار پربادی
dysenteric
دچار زحیر
measled
دچار سرخجه
hysterically
دچار تپاکی
hysterically
دچار هیستری
hysterical
دچار تپاکی
hysterical
دچار هیستری
seizes
دچار حمله
catch
دچار شدن به
vertiginous
دچار سرگیجه
neuralgic
دچار درداعصاب
seized
دچار حمله
strangurious
دچار چکمیزک
snow bound
دچار برف
in queer street
دچار رسوایی
seize
دچار حمله
insomnious
دچار بیخوابی
agonist
دچار کشمکش
agonist
دچار اضطراب
perverted
دچار ضلالت
hungry
دچار گرسنگی
hungriest
دچار گرسنگی
hungrier
دچار گرسنگی
strikebound
دچار اعتصاب
dizzy
دچار دوران سر
bitten with
الوده دچار
consumptives
دچار مرض سل
consumptive
دچار مرض سل
cropsick
دچار رودل
hydrocephalic
دچار استسقای سر
hydrocephalous
دچار استسقای سر
mycotic
دچار ناخوشی قارچی
neurotic
دچار اختلال عصبی
serpiginous
دچار زرد زخم
feel the pinch
<idiom>
دچار بی پولی شدن
understaffed
دچار کمبود کارمند
moon blind
دچار اماس نوبتی
necrotic
دچار غانقرایایا فساداستخوان
neuropath
دچار اختلالات عصبی
embroiled in war
دچار یا گرفتار جنگ
To have an accident.
دچار تصادف شدن
To get into difficulties.
دچار اشکال شدن
lumbaginous
دچار کمر درد
wind bound
دچار باد مخالف
thunderstrike
دچار رعدوبرق شدن
to fall into
دچار
[حالتی]
شدن
to get into
دچار
[حالتی]
شدن
rhematicky
دچار باد مفاصل
pellagrous
دچار ناخوشی که در بالااشاره شد
iritic
دچار اماس عنبیه
porriginous
دچار سعفی یا کچلی
bulimious
دچار جوع گاوی
thunderstrike
دچار صاعقه شدن
heir presumptive
وارث درجه دوم که درصورت نبودن حخاجبی وارث میشوند وارث مقدر
wronged
دچار خطا و انحطاط مظلوم
astigmatic
دچار بی نظمی درجلیدیهء چشم
asthmatic
دچار تنگی نفس اسمی
asthmatics
دچار تنگی نفس اسمی
i am in a sorry hopeless etc
دچار وضع بدی شده ام
hypochondriacal
دچار جنون افسردگی- تهیگاهی
stenosed
دچار هرگونه تنگی مجرا
neurasthenic
دچار خستگی یاضعف اعصاب
hangry
<adj.>
گشنگی که دچار عصبانیت میشود
paretic
دچار فلج ناقص یا عضلانی
to cach one's death
دچار سرماخوردگی کشنده شدن
plunged in war
سخت گرفتاریا دچار جنگ
phlebitic
دچار اماس جدار ورید
parotitic
دچار اماس در غده بنا گوشی
melanotic
دچار سیاهی غیر طبیعی درپوست
conscience-stricken
دچار ناراحتی وجدان یا احساس گناه
chain react
دچار واکنشهای مسلسل وزنجیری شدن
hydrocele
دچار ازدیاد فشارمایع در داخل بطنهای مغز
he was otherwise ordered
جور دیگر مقدر شده بود سرنوشت چیز دیگر بود
person running amok
فرد دچار جنون آدم کشی
[روان شناسی]
euthanasia
مرگ یا قتل کسانی که دچار مرض سخت و لاعلاجند
frenzied attacker
فرد دچار جنون آدم کشی
[روان شناسی]
nymphomanic
دچار جنون خوابیدن با مرد دیوانه برای بغل خوابی بامرد
The warning light seems to have malfunctioned.
چراغ خطر به نظر می رسد دچار نقص فنی شده است.
muddy weather
هوایی که دچار پوشیده شدن زمین ازبرف آب دار با گل شود
[هوا و فضا]
vives
یکجور ناخوشی گوش که کره اسبهای تازه بعلف بسته بدان دچار می شوند
to run into a bad practice
گرفتار کار زشتی شدن بخوی بدی دچار شدن
bombed
یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
bombs
یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
bomb
یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
bombed out
یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
i suffer from headache
سردرد دارم دچار سردرد هستم
apoplectic
دچار سکته سکته اور
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
cross examination
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
assign
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to inform on
[against]
somebody
کسی را لو دادن
[فاش کردن]
[چغلی کردن]
[خبرچینی کردن]
assigning
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrates
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrate
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
served
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to appeal
[to]
درخواستن
[رجوع کردن به]
[التماس کردن]
[استیناف کردن در دادگاه]
tae
پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
concentrating
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
serve
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
buck up
پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
assigns
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
calk
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
soft-pedals
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
withstand
مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
to wipe out
پاک کردن محو کردن نابودکردن نیست کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com