English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (27 milliseconds)
English Persian
to a one's object مقصودخودرا انجام دادن
Other Matches
like a duck takes the water [Idiom] کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
continue ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
continues ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
scratch one's back <idiom> کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
outdoes بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdo بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoing بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
effectuate انجام دادن صورت دادن
to bring to an issve انجام دادن
to put through انجام دادن
fulfill [American] انجام دادن
execute انجام دادن
carry out انجام دادن
bring inbeing انجام دادن
to make good انجام دادن
to carry into execution انجام دادن
accomplish انجام دادن
implement انجام دادن
fulfils انجام دادن
implemented انجام دادن
to bring to effect انجام دادن
to carry through انجام دادن
perform انجام دادن
make a reality انجام دادن
carry into effect انجام دادن
make something happen انجام دادن
pays انجام دادن
paying انجام دادن
go through انجام دادن
implementing انجام دادن
do up انجام دادن
pay انجام دادن
cover انجام دادن
coverings انجام دادن
put inpractice انجام دادن
put ineffect انجام دادن
implement انجام دادن
put into practice انجام دادن
put into effect انجام دادن
bring into being انجام دادن
implements انجام دادن
fulfills انجام دادن
fulfilled انجام دادن
fulfil انجام دادن
actualize انجام دادن
carry ineffect انجام دادن
to go through انجام دادن
to follow out انجام دادن
chare انجام دادن
make out <idiom> انجام دادن
put on انجام دادن
carry out انجام دادن
fulfill انجام دادن
actualise [British] انجام دادن
furnish انجام دادن
furnishes انجام دادن
covers انجام دادن
furnishing انجام دادن
fulfilling انجام دادن
to do a thing the right way انجام دادن
effecting انجام دادن
effected انجام دادن
accomplish انجام دادن
accomplishes انجام دادن
accomplishing انجام دادن
chars انجام دادن
charring انجام دادن
performed انجام دادن
fulfit انجام دادن
performs انجام دادن
administer انجام دادن
parform انجام دادن
stand to انجام دادن
effect انجام دادن
char انجام دادن
alternate بنوبت انجام دادن
out act بهتر انجام دادن از
to do by halves ناقص انجام دادن
lurked در خفا انجام دادن
overdoes بیش از حد انجام دادن
lurks در خفا انجام دادن
on the beam <idiom> خوب انجام دادن
put across خوب انجام دادن
alternates بنوبت انجام دادن
overdo بیش از حد انجام دادن
alternated بنوبت انجام دادن
dashes بسرعت انجام دادن
overdoing بیش از حد انجام دادن
serve خدمت انجام دادن
served خدمت انجام دادن
to carry out a transaction معامله ای انجام دادن
overdid بیش از حد انجام دادن
dash بسرعت انجام دادن
lurking در خفا انجام دادن
to bring through خوب انجام دادن
serves خدمت انجام دادن
dashed بسرعت انجام دادن
reworks دوباره انجام دادن
completion of a contract انجام دادن قرارداد
solemnize باتشریفات انجام دادن
perform انجام دادن خوب یا بد
rework دوباره انجام دادن
reworked دوباره انجام دادن
redone دوباره انجام دادن
reworking دوباره انجام دادن
performed انجام دادن خوب یا بد
misdo ناصحیح انجام دادن
redoing دوباره انجام دادن
performs انجام دادن خوب یا بد
redid دوباره انجام دادن
redo دوباره انجام دادن
redoes دوباره انجام دادن
To carry out to the letter . To do something very meticulously . موبه مو انجام دادن
to toss off زود انجام دادن
manipulates بامهارت انجام دادن
lurk در خفا انجام دادن
repeat دوباره انجام دادن
manipulated بامهارت انجام دادن
top خوب انجام دادن
manipulate بامهارت انجام دادن
go the whole hog <idiom> بطورکامل انجام دادن
manipulate با دست انجام دادن
repeats دوباره انجام دادن
achieving انجام دادن بانجام رسانیدن
speculating معاملات پرخطر انجام دادن
to do a good job کاری را خوب انجام دادن
achieves انجام دادن بانجام رسانیدن
redid انجام دادن مجدد چیزی
redo انجام دادن مجدد چیزی
speculates معاملات پرخطر انجام دادن
consummating انجام دادن عروسی کردن
terrorizing با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
speculated معاملات پرخطر انجام دادن
consummate انجام دادن عروسی کردن
terrorizes با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
single stepping در یک مرحله انجام دادن یا شدن
consummated انجام دادن عروسی کردن
consummates انجام دادن عروسی کردن
redoes انجام دادن مجدد چیزی
achieve انجام دادن [بانجام رسانیدن]
pops بسرعت عملی انجام دادن
do انجام دادن کفایت کردن
terrorising با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorises با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorised با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
delegation of authority دادن اختیار انجام عمل
effecturate موجب شدن انجام دادن
bootleg معامله قاچاقی انجام دادن
complete کامل کردن انجام دادن
completing کامل کردن انجام دادن
completed کامل کردن انجام دادن
spial عمل مخفی انجام دادن
redone انجام دادن مجدد چیزی
plod بازحمت کاری را انجام دادن
plodded بازحمت کاری را انجام دادن
plodding بازحمت کاری را انجام دادن
the way of doing something به روشی کاری را انجام دادن
achieved انجام دادن بانجام رسانیدن
popped بسرعت عملی انجام دادن
pop بسرعت عملی انجام دادن
plods بازحمت کاری را انجام دادن
terrorized با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorize با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
redoing انجام دادن مجدد چیزی
completes کامل کردن انجام دادن
do something rash <idiom> بی فکر کاری را انجام دادن
slurring باعجله کاری را انجام دادن
slurs باعجله کاری را انجام دادن
deliberate عمدا انجام دادن عمدی
to serve one's term خدمت خودرا انجام دادن
To do something hurriedly . کاری را با عجاله انجام دادن
To take ones time over something . to do something with deliberation کاری را سر صبر انجام دادن
to pull off باوجود دشواری انجام دادن
to stand to one's duty وفیفه خودرا انجام دادن
to go to رسیدگی کردن انجام دادن
finish انجام دادن چیزی تا انتها
to play one's role وفیفه خودرا انجام دادن
finishes انجام دادن چیزی تا انتها
raise Cain <idiom> کمک ،کاری انجام دادن
(have the) cheek to do something <idiom> با گستاخی کاری را انجام دادن
speculate معاملات پرخطر انجام دادن
take the plunge <idiom> بادروغ کاری را انجام دادن
in the groove <idiom> حداکثر کار را انجام دادن
slur باعجله کاری را انجام دادن
overlabour با رنج فراوان انجام دادن
To do something with ease(easily). کاری را به آسانی انجام دادن
deliberating عمدا انجام دادن عمدی
To do (perform) ones duty. تکلیف خود را انجام دادن
do something to one's hearts's content کاری را حسابی انجام دادن
To do something on the sly (in secret). کاری را پنهان انجام دادن
slurred باعجله کاری را انجام دادن
administers انجام دادن اعدام کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com