Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 82 (6 milliseconds)
English
Persian
bursting
مملو از آدم - شلوغ
Other Matches
chock-a-block
مملو
laden
مملو
fullest
مملو
fraught
مملو
rife
مملو
full
مملو
jam-packed
مملو
plethoric
پر :مملو پرخون
packed out
پر و مملو از افراد
loaded
بارشده مملو
full up
پر- مملو - لبریز
multicellular
مادهای با جرم حجمی کم باسلولهایی مملو از هوا یاگازهای دیگر
load call
وسیلهای مملو از سیال برای ایجاد نیروهای زیاد با دقت زیاد
noisier
شلوغ
noisiest
شلوغ
noisy
شلوغ
noise
شلوغ
disorderly
شلوغ
fraise
شلوغ
hullabaloo
شلوغ
hullabaloos
شلوغ
pall mall
شلوغ
hubble bubble
شلوغ
noises
شلوغ
olio
شلوغ
cramped
شلوغ
bustling
شلوغ
unquiet
شلوغ
chockablock
شلوغ کیپ
brattle
شلوغ کردن
kerfuffles
شلوغ پلوغی
kerfuffle
شلوغ پلوغی
other fish to fry
<idiom>
شلوغ بودن سر
make a noise
شلوغ کردن
raise a hell
شلوغ کردن
raise a devil
شلوغ کردن
raise a cain
شلوغ کردن
get up the nerve
<idiom>
خیلی شلوغ
bustled
شلوغ کردن
mOlTe
پرازجمعیت شلوغ
pell mell
شلوغ پلوغ
bustles
شلوغ کردن
tumult
غوغا شلوغ
jams
شلوغ کردن
jammed
شلوغ کردن
jam
شلوغ کردن
messy
شلوغ کار
messy
کثیف شلوغ
bustle
شلوغ کردن
rookery
جای شلوغ
rookeries
جای شلوغ
busied
دست بکار شلوغ
blatantly
شلوغ کننده خودنما
agoraphobia
ترس از مکانهای شلوغ
busying
دست بکار شلوغ
busier
دست بکار شلوغ
busies
دست بکار شلوغ
busy
دست بکار شلوغ
busiest
دست بکار شلوغ
In busy (crowded) streets of Tehran .
درخیابانهای شلوغ تهران
blatant
شلوغ کننده خودنما
overset
شلوغ کردن واژگونی
tumultuous
شلوغ بهم ریخته
beehives
جای شلوغ و پرفعالیت
overcrowd
بسیار شلوغ کردن
beehive
جای شلوغ و پرفعالیت
interweave
نقش شلوغ و درهم بافته
rush-hour traffic
وقت شلوغ رفت و آمد
anomal design
طرح شلوغ و بدون تقارن
(All) hell broke loose.
<idiom>
خیلی پر سر وصدا و شلوغ بود.
It's sheer pandemonium.
<idiom>
خیلی پر سر وصدا و شلوغ است.
The doctor is a busy man .
دکتر سرش شلوغ است
loudmouth
<idiom>
شلوغ ،شخص پزبده واحمق
I am inundated with work . I am up to my eyes . I am overly occupied these days.
اینروزها سرم خیلی شلوغ است
I'm up to my ears with work.
خیلی سرم با کارهایم شلوغ است.
To cause confusion . To kick up a fuss (row).
شلوغی راه انداختن (شلوغ کردن )
agoraphobic
شخصی که مبتلا به بیماری ترس از جاهای شلوغ است
mess
:شلوغ کاری کردن الوده کردن
messes
:شلوغ کاری کردن الوده کردن
constant
سرویس انتقال داده که بخشی از ATM است و برای تضمین نرخهای مشخص ارسال داده روی شبکه حتی شبکههای شلوغ است
constants
سرویس انتقال داده که بخشی از ATM است و برای تضمین نرخهای مشخص ارسال داده روی شبکه حتی شبکههای شلوغ است
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com