Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (10 milliseconds)
English
Persian
lactogenic
موجب ترشح شیر
Search result with all words
gastrin
هورمونی که موجب ترشح شیره معده میگردد
liquefacient
عامل موجب ترشح ترشح کننده
yellow bile
مادهء زردی که در قدیم میگفتند از کبد ترشح میشود و موجب ایجادحالت سودایی میگردد
Other Matches
suppuration
ترشح ریم ترشح چرک
transudate
ترشح
transudation
ترشح
spattered
ترشح
sprays
ترشح
spraying
ترشح
sprayed
ترشح
spray
ترشح
spatter
ترشح
spattering
ترشح
spluttering
ترشح
spluttered
ترشح
sprinkle
ترشح
splutter
ترشح
sprinkled
ترشح
sprinkles
ترشح
transpiration
ترشح
spatters
ترشح
secretion
ترشح
splutters
ترشح
splashes
ترشح
splashing
ترشح
splash
ترشح
leakage
ترشح
leakages
ترشح
flux
ترشح
splutters
ترشح کردن
splashing
ترشح کردن
sprinkled
ترشح کردن
brights disease
ترشح بول
plash
ترشح کردن
sprinkles
ترشح کردن
secreted
ترشح کردن
splashing
دارای ترشح
splashing
صدای ترشح
sprinkle
ترشح کردن
jakes
ترشح مدفوع
actescence
ترشح شیر
splash
دارای ترشح
splash
صدای ترشح
anuria
قطع ترشح
galactopoiesis
ترشح شیر
splashes
صدای ترشح
splashes
ترشح کردن
splashes
دارای ترشح
he was splashed all over
سرتا پا ترشح شد
secreting
ترشح کردن
secretes
ترشح کردن
secrete
ترشح کردن
internal secretion
ترشح درونی
splash
ترشح کردن
spluttering
ترشح کردن
discharge
ترشح کردن
spoondrift
ترشح امواج
discharge
انفصال ترشح
discharges
ترشح کردن
discharges
انفصال ترشح
spatters
ترشح کردن
splatters
ترشح کردن
spattering
ترشح کردن
spattered
ترشح کردن
spatter
ترشح کردن
splattering
ترشح کردن
splatter
ترشح کردن
splashy
دارای ترشح
splattered
ترشح کردن
spluttered
ترشح کردن
splutter
ترشح کردن
secretionary
ترشح کننده
salivation
ترشح بزاق
salivate
بزاق ترشح کردن
anuria
نقص در ترشح ادرار
salivating
بزاق ترشح کردن
actescent
ترشح کننده شیر
agalaxy
قلت ترشح شیر
salivates
بزاق ترشح کردن
salivated
بزاق ترشح کردن
pyosis
ترشح ریم چرک
agalactia
قلت ترشح شیر
lactate
شیر ترشح کردن
liquefacient
مایع ترشح کننده
gland
هر عضو ترشح کننده دشبل
vaginicolous
ترشح کننده یاساکن نیام
exudate
ترشح التهابی برون نشست
glands
هر عضو ترشح کننده دشبل
sprinkled
پاشیدن افشاندن ترشح کردن
sprinkle
پاشیدن افشاندن ترشح کردن
paracholia
ترشح غیر عادی زرداب
sprinkles
پاشیدن افشاندن ترشح کردن
whereby
که به موجب ان
incurring
موجب
contributory
موجب
incurs
موجب
inducements
موجب
origin
موجب
origins
موجب
inducement
موجب
incurred
موجب
incur
موجب
occasioning
موجب
occasioned
موجب
occasion
موجب
offeror
موجب
cause
موجب
occasions
موجب
causes
موجب
causing
موجب
in conformity with
بر موجب
contributive
موجب
adrenal
مشتق از غده یا ترشح غددفوق کلیه
tuberculotoxin
مواد سمی که از باسیل کخ ترشح میشود
spray
ترشح قطرات ریز باران که بادانراباطراف میزند
sprays
ترشح قطرات ریز باران که بادانراباطراف میزند
spraying
ترشح قطرات ریز باران که بادانراباطراف میزند
sprayed
ترشح قطرات ریز باران که بادانراباطراف میزند
transpirable
قابل ترشح فاش شدنی رخنه پذیر
to bring forth
موجب شدن
promibitive
موجب منع
scourger
موجب بلا
conducive
موجب شونده
ill fated
موجب بدبختی
like a red rag to the bull
موجب خشم
give rise to
موجب شدن
federal reserve system
سیستمی که به موجب ان
effectuate
موجب شدن
sperms
موجب ایجادچیزی
cuse of a
موجب وحشت
sperm
موجب ایجادچیزی
pleasing
موجب مسرت
bring
موجب شدن
entail
موجب شدن
gratifying
موجب خوشنودی
stumbling block
موجب لغزش
bringing
موجب شدن
brings
موجب شدن
stumbling blocks
موجب لغزش
entails
موجب شدن
entailing
موجب شدن
entailed
موجب شدن
afford
موجب شدن
afforded
موجب شدن
affording
موجب شدن
affords
موجب شدن
thorn
موجب ناراحتی
thorns
موجب ناراحتی
peristrephic
گرداننده موجب گردش
inotropic
موجب انقباض ماهیچه
suspensor
موجب تعلیق نگاهدارنده
smoke screen
موجب تاریکی وابهام
sidesplitting
موجب تشنج پهلوها
evincing
موجب شدن برانگیختن
evinces
موجب شدن برانگیختن
evince
موجب شدن برانگیختن
hysterogenic
موجب اختناق رحمی
evinced
موجب شدن برانگیختن
hysteroid
موجب اختناق رحمی
ulcerative
موجب تولید زخم
drawing card
موجب جلب توجه
incentive
اتش افروز موجب
sufferance
سکوت موجب رضا
resolutive
محلل موجب فسخ
incentives
اتش افروز موجب
phlegm
[secretion in the airway during inflammation]
بلغم
[مخاط]
[ترشح در دستگاه تنفسی در زمان التهاب]
[پزشکی]
mucus
[secretion of the mucous membranes]
خلط
[بلغم]
[ماده لزج]
[ترشح غشا مخاطی]
[پزشکی]
scarecrow
ادمک سرخرمن موجب ترس
lutenize
موجب ایجاد جسم زرد
motivate]
تحریک کردن موجب شدن
troubler
موجب تصدیع خاطر مزاحمت
ignominious
موجب رسوایی ننگ اور
belly laugh
هر چیزی که موجب خنده شود
belly laughs
هر چیزی که موجب خنده شود
suspensory
موجب تعویق بیضه بند
curiosity killed the cat
<idiom>
فضولی هم موجب دردسرمی شود
scarecrows
ادمک سرخرمن موجب ترس
reductase
دیاستازی که موجب تقلیل و حل گردد
silert gives consent
خاموشی موجب رضا است
effecturate
موجب شدن انجام دادن
detractive
سبک کننده موجب کسرشان
inure
معتاد کردن موجب شدن
motivates
انگیختن موجب و سبب شدن
haste makes waste
تعجیل موجب تعطیل است
motivate
انگیختن موجب و سبب شدن
inured
معتاد کردن موجب شدن
flunk
چیدن موجب شکست شدن
inuring
معتاد کردن موجب شدن
inures
معتاد کردن موجب شدن
flunked
چیدن موجب شکست شدن
flunks
چیدن موجب شکست شدن
flunking
چیدن موجب شکست شدن
occasion
موجب شدن فراهم کردن
occasioned
موجب شدن فراهم کردن
motivating
انگیختن موجب و سبب شدن
occasioning
موجب شدن فراهم کردن
occasions
موجب شدن فراهم کردن
inbreed
موجب شدن بوجود اوردن
motivated
انگیختن موجب و سبب شدن
acromegaly
رشد بیش ازاندازهء سرو دست و پا در اثر ترشح زیاد غدهء
this act provoked my inquiry
این کار موجب پرسش من است
denominative
مشتق ازاسم یاصفت موجب تسمیه
gaping stock
چیزی که موجب خیره نگریستن گرد د
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com