Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
spider wire entanglement
نردههای زیگزاگی غیر منظم سیم خاردار
Other Matches
eurhythmy
ضربان منظم نبض حرکات منظم بدن
eurythmy
ضربان منظم نبض حرکات منظم بدن
wire entanglement
با سیم خاردار محصور کردن حصار سیم خاردار
dog leg movement
حرکت زیگزاگی
interconnected star
اتصال زیگزاگی
zig zag connection
اتصال زیگزاگی
zigzag
حرکت زیگزاگی کردن
zigzagged
حرکت زیگزاگی کردن
zigzagging
حرکت زیگزاگی کردن
zigzags
حرکت زیگزاگی کردن
acanthaceous
خاردار
burry
خاردار
barbellate
خاردار
barbate
خاردار
aristate
خاردار
aculeate
خاردار
aciculate
خاردار
thistly
خاردار
brambly
خاردار
acanaceous
خاردار
lappaceous
خاردار
acanthous
خاردار
acanthaid
خاردار
setose
خاردار
spinose
خاردار
pappous
خاردار
pappose
خاردار
spinescent
خاردار
setiferous
خاردار
setaceous
خاردار
horrent
خاردار
thornier
خاردار
thorniest
خاردار
thorny
خاردار
hispid
خاردار
aculeolate
خاردار
barbed
خاردار
echinoid
خاردار
sea crayfish
خرچنگ خاردار
sea bass
ماهی خاردار
thornbush
بوته خاردار
percoid
ماهی خاردار
picked
خاردار برگزیده
sea crawfish
خرچنگ خاردار
cotter pin
اشبیل خاردار
spinule
چرخ خاردار
langouste
خرچنگ خاردار
herisson
تیر خاردار
barbedwire
سیم خاردار
thorn apple
تاتوره خاردار
barbed wire
سیم خاردار
rivets
اشبیل خاردار
riveting
اشبیل خاردار
riveted
اشبیل خاردار
rivet
اشبیل خاردار
crawfish
خرچنگ خاردار
weever
یکجور ماهی خاردار
double apron fence
سیم خاردار دو دامنه
wire entanglement
مانع سیم خاردار
porcupinish
تیغ دار خاردار
moonflower
توت خاردار هندی
porcupiny
تیغ دار خاردار
band
شبکه سیم خاردار
wire entanglement
سیم خاردار کشیدن
bands
شبکه سیم خاردار
panfish
نوعی ماهی خاردار
thornback
ماهی پهن چهارگوش خاردار
prickly pear
یکجور انجیر هندی خاردار
prickliness
حالت چیز خاردار زنندگی
percoid
وابسته به تیره ماهی خاردار
launce
سگ ماهی باریک اندام خاردار
prickly pears
یکجور انجیر هندی خاردار
entanglement
محصور با شبکه سیم خاردار
entanglements
محصور با شبکه سیم خاردار
concertinaed
سیم خاردار استوانهای شکل تا شونده
concertinaing
سیم خاردار استوانهای شکل تا شونده
gurnard
نوعی ماهی دارای بالههای خاردار
concertinas
سیم خاردار استوانهای شکل تا شونده
concertina
سیم خاردار استوانهای شکل تا شونده
bass bug
حشره برای گرفتن ماهی خاردار
gaff
قلاب یانیزه خاردار ماهی گیری
banderilla
نیزه خاردار برای فروبردن به گردن گاو
leister
نیزه خاردار مخصوص صیدماهی قزل الا
well-ordered
<adj.>
منظم
methodical
منظم
business like
منظم
orderlies
منظم
proper
<adj.>
منظم
regular
<adj.>
منظم
regulars
منظم
in good order
<adj.>
منظم
decent
<adj.>
منظم
in kelter
منظم
neat
<adj.>
منظم
fair
<adj.>
منظم
steady
<adj.>
منظم
first string
منظم
presentable
<adj.>
منظم
straight
<adj.>
منظم
symmetric
منظم
businesslike
منظم
uncluttered
<adj.>
منظم
systematic
منظم
trim
<adj.>
منظم
kelter
منظم
ordered
منظم
pitched
منظم
orderly
منظم
tidy
<adj.>
منظم
wire roll
نوعی سیم خاردار تاشو برای ساختن موانع ضد مکانیزه
regulater
منظم کردن
duly
<adv.>
بطور منظم
lattice
توری منظم
neatly
<adv.>
بطور منظم
regular army
ارتش منظم
standing army
ارتش منظم
array
منظم کردن
orderly
<adv.>
بطور منظم
regular polymer
بسپار منظم
regular expression
مبین منظم
arrays
منظم کردن
tidily
<adv.>
بطور منظم
regular set
مجموعه منظم
lattices
توری منظم
squared
منظم حسابی
squares
منظم حسابی
squaring
منظم حسابی
neatly
<adv.>
بصورت منظم
duly
<adv.>
بصورت منظم
well ordered
مرتب و منظم
well conditioned
مرتب و منظم
to set in order
منظم کردن
to set to rights
منظم کردن
shipshape
منظم کردن
square
منظم حسابی
tidily
<adv.>
بصورت منظم
regularizing
منظم کردن
regularised
منظم کردن
systematic error
خطای منظم
systematic irrigation
ابیاری منظم
regularises
منظم کردن
order
منظم کردن
regularising
منظم کردن
regularize
منظم کردن
orderly
<adv.>
بصورت منظم
regularizes
منظم کردن
regularized
منظم کردن
taut loom
چله سفت و منظم
unconventional warfare
جنگ غیر منظم
put on
<idiom>
منظم یا تولید یک بازی و...
systemmatize
منظم یامرتب کردن
systematic desensitization
حساسیت زدایی منظم
unconventional
جنگ غیر منظم
tidied
پاکیزه منظم کردن
regular
پرسنل کادر منظم
tidier
پاکیزه منظم کردن
tidies
پاکیزه منظم کردن
tidy
پاکیزه منظم کردن
tidying
پاکیزه منظم کردن
tidiest
پاکیزه منظم کردن
rank
اراستن منظم کردن
ranked
اراستن منظم کردن
shipshape
مرتب کردن منظم
irregulars
عده غیر منظم
processions
درصفوف منظم پیشرفتن
processions
بصورت صفوف منظم
irregular
نا منظم غیر رسمی
regular grammar
دستور زبان منظم
regulars
پرسنل کادر منظم
systematic
منظم نظم پذیر
pick up
کندن منظم کردن
ranks
اراستن منظم کردن
liner trade
کشتیرانی منظم تجاری
lattice network
شبکه توری منظم
procession
بصورت صفوف منظم
tidily
بطور اراسته و منظم
procession
درصفوف منظم پیشرفتن
screw picket
میلهای که سر ان پیچی شکل باشد میلههای پیچ دار پایه سیم خاردار
My heartbeat is even .
ضربان قلبم منظم است
regular solid
کثیرالاضلاع پنج ضلعی منظم
systematic random sampling
نمونه گیری تصادفی منظم
clockwork
چرخهای ساعت منظم وخودکار
blended fund
سرمایههای بهم منظم شده
day in and day out
<idiom>
بطور منظم ،تمام مدت
pogrom
قتل عام منظم روسی
pogroms
قتل عام منظم روسی
to knock about
سرگردان بودن زندگی منظم نداشتن
stacks
جمع اوری و منظم کردن وسایل
stack
جمع اوری و منظم کردن وسایل
keep regular hours
ساعات خواب و بیداری منظم داشتن
arguments
علامتی که آرگومانهای یک خط را منظم جدا میکند
grades
شیب منظم دادن تسطیح کردن
grade
شیب منظم دادن تسطیح کردن
to kern a letter
فاصله دخشه ای را با کاهش منظم کردن
argument
علامتی که آرگومانهای یک خط را منظم جدا میکند
isochronous
واقع شونده در فواصل منظم ومساوی
stacked
جمع اوری و منظم کردن وسایل
isochronal
همزمان واقع شونده در فواصل منظم و مساوی
make the grade
<idiom>
منظم کردن، موفق بودن ،حاضر شدن
laceria
[نقش های منظم در کنار یکدیگر]
[معماری اسلامی]
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com