English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (12 milliseconds)
English Persian
mammoth task وظیفه خیلی بزرگ
Other Matches
whacking خیلی بزرگ
whopping خیلی بزرگ
high خیلی بزرگ
whackings خیلی بزرگ
highest خیلی بزرگ
highs خیلی بزرگ
huge mistake اشتباه خیلی بزرگ
huge blunder اشتباه خیلی بزرگ
Grandmother is a dear old thing . مادر بزرگ خیلی نازومامانی است
much خیلی بزرگ کاملا رشد کرده
parachute spinnaker نوعی بادبان خیلی بزرگ 3گوشه
macro- خیلی بزرگ یا مربوط به نام سیستم
chaining اجرای یک برنامه خیلی بزرگ که با اجرای بخشهای کوچکتر در یک زمان
rouser دروغ شاخدار دروغ خیلی بزرگ
sense of duty <adj.> وظیفه شناسی
be up to وظیفه کسی بودن
acquit انجام وظیفه کردن
national service خدمت نظام وظیفه
to release [from responsibility, duty] معاف کردن [از وظیفه یا خدمت ]
she has a well poised head وضع سرش در روی بدنش خیلی خیلی خوش نما است
i am very keen on going there من خیلی مشتاقم انجا بروم خیلی دلم میخواهد به انجابروم
paint oneself into a corner <idiom> گرفتارشدن درشرایط خیلی بدو رهایی آن خیلی سخت است
go great guns <idiom> موفقیت آمیز،انجام کاری خیلی سریع یا خیلی سخت
microfilm فیلم خیلی کوچک برای عکسهای خیلی ریز
microfilmed فیلم خیلی کوچک برای عکسهای خیلی ریز
microfilming فیلم خیلی کوچک برای عکسهای خیلی ریز
microfilms فیلم خیلی کوچک برای عکسهای خیلی ریز
shrink one's duty از انجام وظیفه شانه خالی کردن
sottovoce صدای خیلی یواش اهنگ خیلی اهسته
very low frequency فرکانس خیلی کم در ارتفاع خیلی پایین
My grandparents are six feet under. <idiom> پدر بزرگ و مادر بزرگ من فوت و به خاک سپرده شده اند.
megalomania مرض بزرگ پنداری خویش جنون انجام کارهای بزرگ
rattling خیلی تند خیلی خوب
ponderous خیلی سنگین خیلی کودن
big game صید ماهیهای بزرگ حیوانات بزرگ شکاری
fossil آدم پیر [پدر بزرگ ] [مادر بزرگ]
museum piece آدم پیر [پدر بزرگ ] [مادر بزرگ]
macropterous دارای بالهای دراز یا بزرگ بزرگ بال
so large چندان بزرگ بقدری بزرگ
grandam مادر بزرگ ننه بزرگ
grandparents پدر بزرگ یا مادر بزرگ
grandparent پدر بزرگ یا مادر بزرگ
emergency خیلی خیلی فوری
emergencies خیلی خیلی فوری
cray نوعی کامپیوتر بسیار بزرگ شرکت سازنده کامپیوترهای بسیار بزرگ
jim dandy ادم خیلی شیک چیز خیلی شیک
far and away خیلی
in large quantities خیلی خیلی
for long خیلی
very little خیلی کم
not a few خیلی ها
to a large extent خیلی
dumpiness خیلی
copious خیلی
highly خیلی
dammit خیلی
damn خیلی
ten خیلی
villainous خیلی بد
very خیلی
routh خیلی
many خیلی
abysmal <adj.> خیلی بد
thank you very much خیلی متشکرم
as stiff as a poker خیلی خشک
Many thanks! خیلی ممنون!
to spread like wildfire خیلی زودمنتشرشدن
parlous خیلی مهیب
open-and-shut خیلی سهل
toploftiness خیلی متکبر
as good as خیلی خوب
ultraconservative خیلی محتاط
swith خیلی عظیم
sappy خیلی احساساتی
senseful خیلی حساس
skinless خیلی حساس
before you can say knife خیلی زود
at most خیلی باشد
span new خیلی تازه
superabundant خیلی زیاد
subminiature خیلی کوچک
superrabundant خیلی زیاد
it is very easily done خیلی به اسانی
far زیاد خیلی
very light خیلی سبک
pitch black خیلی سیاه
precise خیلی دقیق
well خیلی خوب
glorious خیلی خوب
jolly بذله گو خیلی
very good خیلی خوب
goody-goody خیلی خوب
goody-goodies خیلی خوب
She is very pretentious. خیلی ادعادارد
pitch-black خیلی سیاه
piping hot خیلی داغ
rotundily چاقی خیلی
on any number of occasions <adv.> خیلی از اوقات
wells خیلی خوب
bone dry خیلی خشک
number one خیلی خوب
goody goody خیلی خوب
quaint خیلی فریف
level best خیلی عالی
level best خیلی خوب
lily white خیلی سفید
lower most خیلی پست تر
iam in bad خیلی محتاجم
many people خیلی از مردم
decrepit خیلی پیر
many people خیلی اشخاص
many persons خیلی اشخاص
frequently <adv.> خیلی از اوقات
giantess زن خیلی قدبلند
immensurable خیلی قدیم
frequently خیلی اوقات
in no time خیلی زود
hand in glove خیلی نزدیک
hand in glove خیلی صمیمی
hand and glove خیلی نزدیک
hand and glove خیلی صمیمی
a lot of times <adv.> خیلی از اوقات
far off خیلی دور
far and away خیلی دور
much was said خیلی حرفهازده شد
pianissmo خیلی نرم
pixilated خیلی حساس
precisian خیلی دقیق
primely خیلی خوب
raff خیلی زیاد
ritzy خیلی شیک
by leaps and bounds خیلی تند
benedicite خیلی خوب
immediate خیلی فوری
corking خیلی زیبا
much worse خیلی بدتر
many times <adv.> خیلی از اوقات
of vital importance خیلی ضروری
oftentimes خیلی اوقات
often <adv.> خیلی از اوقات
overstrung خیلی حساس
dead slow خیلی اهسته
oft [archaic, literary] <adv.> خیلی از اوقات
I spoke my mind. من خیلی رک گفتم.
regularly [often] <adv.> خیلی از اوقات
stentorian خیلی بلند
precipitate خیلی سریع
exceeding خیلی زیاد
precipitated خیلی سریع
not so hot <idiom> نه خیلی خوب
mad as a hornet <idiom> خیلی عصبانی
in seventh heaven <idiom> خیلی خوشحال
in cold blood <idiom> خیلی خونسرد
precipitating خیلی سریع
to pieces <idiom> خیلی زیاده
too bad <idiom> خیلی بد ،غم انگیز
sick [British E] <adj.> خیلی خوب
tickled pink <idiom> خیلی شادوخوشحال
extra بسیار خیلی
extra- بسیار خیلی
(a) snap <idiom> خیلی ساده
Neanderthal خیلی کهنه
great <adj.> خیلی خوب
awesome <adj.> خیلی خوب
faraway خیلی دور
cool <adj.> خیلی خوب
infinitely خیلی زیاد
wicked <adj.> خیلی خوب
too tough خیلی سفت
Nothing more, thanks. خیلی متشکرم.
extras بسیار خیلی
skin and bones <idiom> خیلی لاغر
hit bottom <idiom> خیلی پست
fortissimo خیلی بلند
He is a loose card . خیلی ول است
often خیلی اوقات
really wicked خیلی محشر
get up the nerve <idiom> خیلی شلوغ
open and shut خیلی سهل
lots خیلی زیاد
flying high <idiom> خیلی شادوشنگول
precipitates خیلی سریع
(go over with a) fine-toothed comb <idiom> خیلی بادقت
oodles خیلی زیاد
seldom خیلی کم ندرتا
niftiest خیلی خوب
really sick خیلی محشر
To take with a pinch of salt. خیلی جدی نگرفتن
pluperfect خیلی عالی
extreme خیلی زیاد
nifty خیلی خوب
costs and arm and a leg <idiom> خیلی گرونه
(as) old as the hills <idiom> خیلی قدیمی
raucous خیلی نامرتب
I had an awful time . به من خیلی بد گذشت
niftier خیلی خوب
once in the blue moon خیلی بندرت
confidential خیلی محرمانه
for a wonder خیلی عجیب است که
i was very u. at that game خیلی در ان بازی بد اوردم
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com