English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English Persian
loyalist وفادار نسبت بتاج وتخت
loyalists وفادار نسبت بتاج وتخت
Other Matches
liege man هم بیعت نسبت به تیولدار وفادار
table tomb گورصندوقی وتخت
pretender مدعی تاج وتخت
pretenders مدعی تاج وتخت
salique law محرومیت اولاداناث از توارث تاج وتخت
salic law محرومیت اولاد اناث از توارث تاج وتخت
Prince of Wales ولیعهد ذکور وارث تاج وتخت انگلیس
staunching وفادار
single hearted وفادار
trig وفادار
stanch وفادار
staunch stanch وفادار
allegiant وفادار
sta وفادار
constant وفادار
staunchest وفادار
staunches وفادار
constants وفادار
staunched وفادار
loyal وفادار
leal وفادار
staunch وفادار
leverage نسبت بدهی به دارائی خالص تغییر نسبت غیر معین
ohm's law جریان در یک مدار با ولتاژ نسبت مستقیم وبا مقاومت نسبت عکس دارد
lift fan توربوفنی که با نسبت کنارگذارزیاد تنها بمنظور افزایش نسبت برا به تراست بکاررود
clings وفادار بودن
cling وفادار بودن
liftjet توربوفن یا توربوجتی بسیارسبک وزنی با نسبت کنارگذرکم که تنها بمنظور افزایش نسبت برا به تراست بکارمیرود
to be loyal to any one به کسی وفادار بودن
paladin پالادین [دلاور ] [وفادار جانسپار ]
adequateness وفادار ماندن هواخواه بودن
adheres وفادار ماندن هواخواه بودن
adhere وفادار ماندن هواخواه بودن
to pledge one's troth قول همیشه وفادار را دادن
adhering وفادار ماندن هواخواه بودن
adhered وفادار ماندن هواخواه بودن
prorata برحسب نسبت معین بهمان نسبت
attributable قابل نسبت دادن نسبت دادنی
nationallism مکتب ملیت اعتقاد به برتری یک ملت نسبت به ملل دیگر و لزوم وفاداری مطلق هر تابع نسبت به ملیت خود
the rat of to نسبت دو به سه
relational نسبت
towards نسبت به
proportional به نسبت
quotients نسبت
proportions نسبت
quotient نسبت
respect نسبت
as compared to نسبت به
apropos of نسبت به
format نسبت
formats نسبت
rapport نسبت
ratio نسبت
proportion نسبت
respects نسبت
t ratio نسبت تی
bearing نسبت
in relation to نسبت به
in respect of به نسبت
in respect of نسبت به
in the ratio of به نسبت
relation نسبت
in connexion with نسبت به
in proprotion to نسبت به
rate نسبت
in regard of نسبت به
rates نسبت
in regard to نسبت به
to تا نسبت به
with respect to نسبت به
In the ration lf one to ten . به نسبت یک به ده
uncross نسبت
cognation نسبت
than نسبت به
In what proportion ? به چه نسبت ؟
kinship نسبت
ratios نسبت
saving ratio نسبت پس انداز
settlement ratio نسبت نشست
sensitivity ratio نسبت حساسیت
relativization نسبت دادن
abundance نسبت فراوانی
self relative نسبت بخود
toward بطرف نسبت به
visibility نسبت دید
us نسبت بما
factor proportion نسبت عوامل
selection ratio نسبت گزینش
scale down به نسبت ثابت
roundness نسبت گردی
scalling factor نسبت اشل
attributing نسبت دادن
image ratio نسبت تصویر
ionic ratio نسبت یونی
deposit ratio نسبت سپرده
current ratio نسبت جاری
lay to نسبت دادن به
cost benefit ratio نسبت فایده
correlation ratio نسبت همبستگی
control ratio نسبت فرمان
contact ratio نسبت تماس
liquidity ratio نسبت نقدینگی
concentration ratio نسبت تمرکز
magnetogyric ratio نسبت ژیرومغناطیس
compression ratio نسبت تراکم
mobility ratio نسبت تحرک
nines complement متمم نسبت به 9
inverse ratio نسبت معکوس
inverse ratio or proportion نسبت معکوس
impedance ratio نسبت امپدانس
he is faithful to me نسبت به من باوفاست
imputable نسبت دادنی
gyromagnetic ratio نسبت ژیرومغناطیسی
imputation نسبت دادن
impluse ratio نسبت ضربه
glide ratio نسبت سریدن
impluse ratio نسبت ایمپولز
in d. of با بی اعتنایی نسبت به
fineness ratio نسبت فرافت
feedback ratio نسبت پس خوراند
error ratio نسبت خطا
distribution ratio نسبت توزیع
cash ratio نسبت نقدینگی
bypass ratio نسبت کنارگذاری
proximity of blood قرابت نسبت
ratio detector اشکارساز نسبت
affine نسبت ازدواجی
affine نسبت سلبی
advalorem به نسبت قیمت
ratio of transformer نسبت مبدل
transformer ratio نسبت مبدل
activity ratio نسبت فعالیت
oxygen ration نسبت اکسیژن
acidity coefficient نسبت اکسیژن
abundance ratio نسبت فراوانی
absorption ratio نسبت جذب
recycle ratio نسبت بازگردانی
recycling ratio نسبت بازگردانی
prorenata نسبت موافق
ascribable نسبت دادنی
one's complement متمم نسبت به یک
operating ratio نسبت عملیاتی
hit ratio نسبت اصابت
bear on نسبت داشتن
baud rate نسبت باود
porosity نسبت روزنه ها
price ratio نسبت قیمت
assion نسبت دادن
progenitorship نسبت جدی
aspect ratio نسبت دید
aspect ratio نسبت تصویر
feedback ratio نسبت فیدبک
mole ratio نسبت مولی
aspect ratio نسبت صفحه
progressive ratio نسبت تصاعدی
reduction ratio نسبت کاهش
ascribe نسبت دادن
favouritism مساعدت نسبت به
blood نسبت خویشاوندی
transformation ratio نسبت تبدیل
credit نسبت دادن
transmissivity نسبت فرافرستی
connection بستگی نسبت
ascribed نسبت دادن
ascribes نسبت دادن
imputed نسبت دادن
impute نسبت دادن
to behave toward رفتارکردن نسبت به
to do by رفتارکردن نسبت به
to put down نسبت دادن
ascribing نسبت دادن
connexions بستگی نسبت
correspondingly بهمان نسبت
two's complement متمم نسبت به دو
credited نسبت دادن
crediting نسبت دادن
attribution نسبت دادن
regards باره نسبت
credits نسبت دادن
relation رابطه نسبت
regarded باره نسبت
regard باره نسبت
rates اندازه نسبت
rate اندازه نسبت
velocity ratio نسبت سرعت
viscosity ratio نسبت گرانروی
void ratio نسبت منفذها
voltage ratio نسبت ولتاژ
water cement ratio نسبت اب و سیمان
weight ratio نسبت وزن
percentages نسبت یا درصد
percentage نسبت یا درصد
there is nothing wanting چیزی کم نسبت
relationship وابستگی نسبت
ten's complement متمم نسبت به 01
into نسبت به مقارن
attribute نسبت دادن
strength ratio نسبت استحکام
shunt ratio نسبت شنت
imputes نسبت دادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com