Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (11 milliseconds)
English
Persian
old wool
پشم یکبار مصرف شده
Search result with all words
expendable packing
بسته بندی یکبار مصرف
throwaway
یکبار مصرف
TAN
[Transaction authentication number]
رمز یکبار مصرف
Other Matches
semimonthly
دوهفته یکبار نشریه دو هفته یکبار
average propensity to consume
میل متوسط به مصرف نسبتی از درامد که به مصرف اختصاص می یابد
diminishing utility
اصل تقلیل تمایل به مصرف دراینده در اثر مصرف مقدارزیادی از یک کالا در زمان حال
consumer logistics
امور امادی مصرف کنندگان مصرف کالا و اماد
power consumer
مصرف انرژی مصرف توان
margin propensity to consume
تمایل نهایی به مصرف نسبت بین میزان مصرف وپس انداز هر فرد به ازای یک واحد افزایش در درامد وثروت فرد
once in a whiled
یکبار
quatrerly
سه ماه یکبار
monthly
ماهی یکبار
semiannual
شش ماه یکبار
weeklies
هفتهای یکبار
septan
هفت وز یکبار
sexennial
شش سال یکبار
triennial
هر سه سال یکبار
just for once
یکبار استثناء
trimonthly
هر سه ماه یکبار
triweekly
هر سه هفته یکبار
write once read many
یکبار نویس
this once
همین یکبار
that once
همین یکبار
sextan
6 روز یکبار
biweekly
دوهفته یکبار
biyearly
دوسال یکبار
fortnights
هر دوهفته یکبار
fortnight
هر دوهفته یکبار
Every now and then . Occassionally .
هر چند یکبار
ever and anon
هرچندوقت یکبار
every now and then
هرچندوقت یکبار
once
فقط یکبار
once
یکبار دیگر
from time to time
هرچندوقت یکبار
for once
یکبار استثناء
weekly
هفتهای یکبار
horary
هرساعت یکبار
again
باز
[یکبار دیگر]
octennially
هشت سال یکبار
triennal
سه سال یکبار رخ دهنده
tertian
هرسه روز یکبار
How often ?
چند وقت یکبار ؟
trimensual
سه ماه یکبار رخ دهنده
quartan
چهار روز یکبار
septennially
هفت سال یکبار
Wednesdays
هر چهار شنبه یکبار
quinquennial
هر پنج سال یکبار
septennial
هفت سال یکبار
Wednesday
هر چهار شنبه یکبار
sepennial
هفت سال یکبار
quadrennial
چهار سال یکبار
off and on
گاهی هرچند وقت یکبار
sabbatical year
مرخصی هر هفت سال یکبار
sabbatic year
مرخصی هر هفت سال یکبار
biannual
سالی دوبار دوسال یکبار
bidental
دوسال یکبار رخ دهنده دوساله
She comes here at least once a week .
دست کم هفته ای یکبار اینجا می آید
worm
چند بار بخوان یکبار بنویس
wormed
چند بار بخوان یکبار بنویس
worms
چند بار بخوان یکبار بنویس
Fortune Knocks at least once at everymans gate.
<proverb>
خوشبختى بالاخره یکبار در خانه هر کس را مى زند.
needleful
نخی که یکبار درته سوزن میکنند
She comes here once in a blue moon .
سالی ماهی یکبار می آید اینجا ( بسیار بندرت )
leet
دادگاهی که تیول داران سالی یا ششماه یکبار برپا می کردند
life cycle hypothesis
فرضیه درامد در طول عمر فرضیهای است که بر اساس ان مصرف وابسته به درامدهای پیش بینی شده درطول عمر میباشد . این فرضیه در مقابل فرضیه اولیه کینز قرار دارد که به موجب ان مصرف وابسته به درامد فصلی است .
casual labour
کارگری که برای حمل و نقل مواد تولیدشده هر چند گاه یکبار به کارگرفته میشود
open cycle reactor system
سیستم راکتوری که دران ماده سردکننده تنها یکبار از مبدل حرارتی مرکزی عبور میکند
pigou effect
اثر مانده واقعی اثر کاهش سطح قیمت ها برروی مصرف که بر اساس این اثر با کاهش سطح قیمت ها و در نتیجه بالا رفتن عرضه واقعی پول و افزایش ارزش واقعی ثروت مصرف نیز افزایش خواهد یافت
trey
پیشوندیست بمعنی دارای سه قسمت وسه قسمتی وسه تایی وهرسه واحد یکبار
bimestrial
هر دوماه یکبار دوماه ادامه یابنده
typeover
توانایی یک چاپگر تماسی درضربه زدن بیش از یکبار به کاراکتر و در نتیجه ایجاد اثردرشت و برجستهای از ان روی نسخه چاپی تایپ روی مطلب
otiose
بی مصرف
waster
مصرف
consumption possibility line
حد مصرف
offtake
مصرف
of no a
بی مصرف
wasters
مصرف
income consumption curve
مصرف
good for nothing
بی مصرف
consumption
مصرف
comsumption
مصرف
usage
مصرف
usages
مصرف
aggregate consumption
مصرف کل
overall consumption
مصرف کل
consumerism
مصرف
wasteful
مصرف
extravagant
مصرف
sodden
بی مصرف
expense
مصرف
wastes
بی مصرف
expenditure
مصرف
waste
بی مصرف
unemployed
بی مصرف
disposal
مصرف
DVD
درایو دیسک DVD که به کاربر امکان نوشتن یکبار داده روی دیسک DVD میدهد
exploitation
[utilization]
مورد مصرف
usage
مورد مصرف
power consumer
مصرف برق
present consumption
مصرف جاری
optional consumption
مصرف اختیاری
permanent consumption
مصرف دائمی
per capita water consumption
مصرف سرانه اب
per capita consumption
مصرف سرانه
power consumption
مصرف قدرت
partial substitution
جانشینی مصرف
power consumption
مصرف برق
peak load
بحبوحه مصرف
national consumption
مصرف ملی
induced consumption
مصرف القائی
inconsumable
مصرف نکردنی
usages
موارد مصرف
idle stock
موجودی بی مصرف
utilisations
موارد مصرف
home use entry
اعلامیه مصرف
home consumption
مصرف داخلی
utilizations
موارد مصرف
home consumption
مصرف خانگی
high mass consumption
مصرف انبوه
recive
مصرف کنید
induced consumption
مصرف تشویقی
industrial consumption
مصرف صنعتی
maximum power demand
مصرف حداکثر
mass consumption
مصرف کلان
mass consumption
مصرف انبوه
utilization
مورد مصرف
consumption rate
اهنگ مصرف
using
مورد مصرف
utilisation
[British]
مورد مصرف
irrigation consumption
مصرف ابیاری
internal power
مصرف داخلی
internal consumption
مصرف داخلی
gasoline consumption
مصرف بنزین
present consumption
مصرف حال
transitory consumption
مصرف گذرا
applicable
<adj.>
مصرف کردنی
suitable
<adj.>
مصرف کردنی
usable
<adj.>
مصرف کردنی
useful
<adj.>
مصرف کردنی
to use up
مصرف کردن
throw away
چیز بی مصرف
utilisable
[British]
<adj.>
مصرف کردنی
utilizable
<adj.>
مصرف کردنی
transitory consumption
مصرف انتقالی
consumerism
مصرف گرایی
use up
مصرف کردن
usage rate
نرخ مصرف
utilizable
<adj.>
قابل مصرف
applicable
<adj.>
قابل مصرف
suitable
<adj.>
قابل مصرف
rival consumption
مصرف رقابتی
ready use
اماده مصرف
ready for use
اماده مصرف
rate of consumption
نرخ مصرف
put away
مصرف کردن
propensity to consume
تمایل به مصرف
propensity to consume
گرایش به مصرف
productive consumption
مصرف مولد
usable
<adj.>
قابل مصرف
unproductive consumption
مصرف بیهوده
useful
<adj.>
قابل مصرف
utilisable
[British]
<adj.>
قابل مصرف
private consumption
مصرف خصوصی
user
مصرف کننده
conspicuious consumption
مصرف تجملی
utilization
مصرف بکاربری
expenditure
میزان مصرف
conspicious consumption
مصرف تجملی
coefficient of utility
ضریب مصرف
consumption function
تابع مصرف
consumption possibility line
خط امکانات مصرف
consumption rate
نواخت مصرف
consumption rate
میزان مصرف
consumption schedule
جدول مصرف
abuses
سوء مصرف
users
مصرف کننده
consumers
مصرف کننده
consumer brand
کالای پر مصرف
consumable
مصرف شدنی
consumer
مصرف کننده
abusing
سوء مصرف
abused
سوء مصرف
abuse
سوء مصرف
consumes
مصرف کردن
consumption theory
نظریه مصرف
use
استعمال مصرف
energy consumption
مصرف انرژی
rag
بی مصرف شدن
expendable
مصرف پذیر
excise tax
مالیات بر مصرف
bootless
بی مصرف بی علاج
dismantling
بی مصرف کردن
dismantles
بی مصرف کردن
dismantled
بی مصرف کردن
dismantle
بی مصرف کردن
exhausted
مصرف شده
disposable
مصرف شدنی
fuel consumption
مصرف سوخت
autonomous consumption
مصرف مستقل
uses
استعمال مصرف
rags
بی مصرف شدن
expenditure credit
اعتبار مصرف
capital consumption
مصرف سرمایه
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com