Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 179 (6 milliseconds)
English
Persian
predecease
پیش ازواقعه معینی مردن
Other Matches
standardised
بامعیار معینی سنجیدن بامعیار معینی طبقه بندی کردن
standardises
بامعیار معینی سنجیدن بامعیار معینی طبقه بندی کردن
standardising
بامعیار معینی سنجیدن بامعیار معینی طبقه بندی کردن
standardize
بامعیار معینی سنجیدن بامعیار معینی طبقه بندی کردن
standardizes
بامعیار معینی سنجیدن بامعیار معینی طبقه بندی کردن
standardizing
بامعیار معینی سنجیدن بامعیار معینی طبقه بندی کردن
adjutantship
معینی
adjutancy
معینی معاونت
inbound
محصور در حدود معینی
he is at a loose end
کار معینی ندارد
ageless
بدون عمر معینی
stations
درپست معینی گذاردن
stationed
درپست معینی گذاردن
station
درپست معینی گذاردن
cost plus
بعلاوه سود معینی
standardizes
مطابق درجه معینی دراوردن
emplace
در محل معینی قرار دادن
standardises
مطابق درجه معینی دراوردن
orbs
بدور مدار معینی گشتن
standardising
مطابق درجه معینی دراوردن
orb
بدور مدار معینی گشتن
local option
اختیار تعیین محل معینی
standardize
مطابق درجه معینی دراوردن
standardizing
مطابق درجه معینی دراوردن
head for
به سمت معینی در حرکت بودن
standardised
مطابق درجه معینی دراوردن
tonner
کامیون دارای فرفیت معینی
models
مطابق مدل معینی در اوردن
modelled
مطابق مدل معینی در اوردن
model
مطابق مدل معینی در اوردن
modeled
مطابق مدل معینی در اوردن
to cross the styx
مردن
to end one's days
مردن
to hop the perch
مردن
to kick the bucket
مردن
to be no more
مردن
to bite the dust
مردن
to lose one's life
مردن
to come to ones end
مردن
knock off
مردن
to snuff out
مردن
go off
مردن
gasp out life
مردن
pop off
مردن
to lose plant
مردن
to g. out life
مردن
drop off
مردن
pass away
مردن
kick the bucket
<idiom>
مردن
pass on
<idiom>
مردن
to join the majority
مردن
perished
مردن
to kick off
مردن
die
: مردن
to lie low
مردن
perish
مردن
demise
مردن
decease
مردن
perishes
مردن
to hand in ones checks
مردن
to give up the ghost
مردن
to be food for worms
مردن
expiring
مردن
expires
مردن
expire
مردن
to go west
مردن
to die in harness
مردن
protraction
نقشه کشی طبق مقیاس معینی
tonner
کشتی دارای تعداد معینی فرفیت
calibrating
تحت قاعده واصول معینی دراوردن
calibrate
تحت قاعده واصول معینی دراوردن
calibrated
تحت قاعده واصول معینی دراوردن
term insurance
بیمه در موردمخاطره برای مدت معینی
calibrates
تحت قاعده واصول معینی دراوردن
cover drive
ضربه در سمت نیمه معینی اززمین
ready to die
اماده مردن
to die hard
سخت مردن
to die in ones shoes
ناگهان مردن
to die or to live
مردن یازیستن
to d. in poverty
درفقر مردن
strave
از گرسنگی مردن
to d. from wound
از زخم مردن
to starve to death
از گرسنگی مردن
to die young
جوان مردن
tamper
ناخنک مردن
electrocute
مردن در اثربرق
To die like a dog .
بروزگار سگ مردن
electrocutes
مردن در اثربرق
starving
از گرسنگی مردن
electrocuting
مردن در اثربرق
starves
از گرسنگی مردن
starved
از گرسنگی مردن
starve
از گرسنگی مردن
quails
ترسیدن مردن
electrocuted
مردن در اثربرق
dying
مردن مرگ
to die
[of]
or
[from]
مردن
[از]
یا
[در اثر]
quail
ترسیدن مردن
off break
کسب امتیاز معینی در ضربه به سمت راست
section hand
کارگرعضو دسته معینی ازکارگران راه اهن
blood count
شمارش تعداد گویچههای خون در حجم معینی
dimension stock
چوب سختی که به ابعاد معینی تبدیل شده
the
حرف تعریف برای چیز یاشخص معینی
blood counts
شمارش تعداد گویچههای خون در حجم معینی
capias
حکم یا امریه دائر بر توقیف شخص معینی
cover point
محل بازیگر در نقطه معینی دور از توپزن
die down
روبزوال نهادن مردن
to croak
مردن
[تحقیر آمیز ]
to snuff it
[British E]
مردن
[تحقیر آمیز ]
to die of f.
ازقحطی یاگرسنگی مردن
to d. a matural death
بمرگ طبیعی مردن
to die a miserable death
مردن
[تحقیر آمیز ]
to peg out
[British E]
مردن
[تحقیر آمیز ]
to pass a way
مردن نابود شدن
to die in ones bed
بمرگ طبیعی مردن
necrosis
مردن نسوج زنده
to die of hunger
[thirst]
از گرسنگی
[تشنگی]
مردن
to die of an illness
در اثر بیماری مردن
pass out
مردن ضعف کردن
predecease
قبل از دیگری مردن
to die without issue
بدون اولاد مردن
d. wish
خواهش هنگام مردن
forty one billiard
بیلیارد کیسه دار که هربازیگر شماره معینی دارد
time zones
منطقه جغرافیایی دارای ساعت یا نصف النهار معینی
camporee
اجتماع پسران ودختران پیش اهنگ از ناحیه معینی
time zone
منطقه جغرافیایی دارای ساعت یا نصف النهار معینی
linebreeding
پرورش نژاد انسان یا حیوان درجهت یا هدف معینی
phonotypy
چاپ با حروفی که هرکدام نماینده یک صدای معینی است
stage set
تنظیم صحنه برای ایفای نقش معینی از نمایش
to die a natural death
در اثر مرگ طبیعی مردن
to die a thousand deaths
هزار مرگ و میر مردن
to conk out
مردن
[تحقیر آمیز]
[اصطلاح]
give up the ghost
<idiom>
مردن ،دست کشیدن از کار
to bleed to death
ازبسیاری خون امدن مردن
the block
مردن بوسیله گردن زنی
to d. in one's bed
دراثر پیری یا بیماری مردن
to go to the shades
مردن سایه دار کردن
an impersonal verb
فعلی که فاعل معینی ندارد و جز سوم شخص مفرد است
humidistat
اسبابی برای تنظیم ونگاهداری درجه رطوبت درحد معینی
precarious
عاریهای بسته بمیل دیگری مشروط بشرایط معینی مشکوک
spot pass
پاسی که بجای فرستادن به بازیگر به نقطه معینی فرستاده میشود
i would sooner die than lie
مردن را به دروغ گفتن ترجیح میدهم
to die a violent death
مردن ناشی ازمرگ غیر طبیعی
to die from an injury
[a wound]
به علت آسیب دیدگی
[زخمی]
مردن
the dying father said
پدر که درحال مردن بود گفت
packet
گروه مشابهی که از نظراموزش و تخصص برای ماموریت معینی انتخاب شده باشند
isallobaric
خط فرضی که نقاط دارای فشار جوی مساوی در زمان معینی رانشان میدهد
packets
گروه مشابهی که از نظراموزش و تخصص برای ماموریت معینی انتخاب شده باشند
isallobar
خط فرضی که نقاط دارای فشار جوی مساوی در زمان معینی رانشان میدهد
short shrift
مهلت مختصربرای اقرار بگناه پیش از مردن
clearing and switch buying
توافق تجاری دوجانبهای که براساس ان دو کشور متعهدبه مبادله مقدار معینی کالامی گردند
minister resident
صاحبمنصب عالیرتبهای که به منظورخاص و جهت امر معینی باعنوان وزارت در کشورخارجی اقامت می گزیند
picking
پاک مردن سطح فلزات بوسیله محلولهای شیمیائی
d. of macabre
تصویری که دسته مردن راازپست و بلند نشان میدهد
hovering acts
قوانینی که بر رفت و امد کشتیهای خودی و اجنبی در محدوده معینی ازابهای کشور حکمفرمایی میکند
floating fender
زنجیر شناوری که به فاصلههای معینی از یک کانال نصب میشود تا در موقع حوادث ازان استفاده شود
bond
سندی که به موجب ان خود ووارث و اوصیا و مباشرین امورش را به پرداخت مبلغ معینی به دیگری متعهد میکند
to be broken on the wheel
روی چرخ گاری مردن
[نوعی مجازات اعدام در قرون وسطی]
viewport
فرایندی که به استفاده کنندگان اجازه میدهد تا هر عکس انتخاب شده را در محل معینی روی یک صفحه نمایش قراردهند
helmzhold resonator
محفظه توخالی که تنها با یک سوراخ کوچک به محیط خارج مرتبط است و در ازای فرکانس معینی به تشدید درمی اید
do while
یک دستور برنامه نویسی زبان سطح بالا که تا موقعی که شرایط معینی وجود داشته باشد دستورالعملهای حلقهای را اجرا میکند
grand larceny
سرقت بزرگ در CL سرقتی را گویند که دران قیمت مال مسروق ان ازمیزان معینی که در قانون مشخص شده است بیشتر باشد
gyrodyne
رتورکرافتی که رتورهای ان هنگام برخاستن شناورماندن فرود و جلو رفتن تنها دردامنه معینی از سرعت توسط موتور کار میکند
future perfect tense
زمان ایندهای که انجام کاری پیش از وقت معینی پیش بینی میکند
spot bowler
بازیگری که بجای نشانه گیری به میلههای بولینگ بجای معینی روی مسیرهدفگیری میکند
constrictor
گرفتگی در یک لوله یا جریان سیال که دارای سوراخ کوچکی میباشد و جریان معینی را در ازای هر واحداختلاف فشاراز خود عبورمیدهد
gurantee
عبارت از ان است که دولت یا دولتهایی طی معاهدهای متعهد شوند که انچه را قادر باشند جهت انجام امر معینی انجام دهند
particularity
دارای خصوصیات معینی خصوصیات برجسته
to die a dry death
مردن بدون انکه علت مرگ غرق شدن یاکشته شدن باشد
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
accelerators
ماده معینی که به بتن اضافه میشود تا مقاوم شدن بتن رادر مراحل اولیه تسریع نماید. کلرور کلسیم تا دو درصدیکی از معمولترین این مواداست
wire matrix printer
یک چاپگر برخوردی که علائم ماتریس نقطهای را در هربار علامت با فشردن انتهای سیم معینی بر روی نوارمرکبی و کاغذ چاپ میکند چاپگر ماتریسی سیمی
accelerator
ماده معینی که به بتن اضافه میشود تا مقاوم شدن بتن را در مراحل اولیه تسریع نماید. کلرور کلسیم تا دو درصد یکی از معمولترین این مواد است
dosages
مقدار معینی از یک دارو مقدار دوز یک خوراک دارو
dosage
مقدار معینی از یک دارو مقدار دوز یک خوراک دارو
armistise
متارکه جنگ عبارت است از توقف عملیات جنگی با موافقت طرفین محاربه اتش بس ممکن است کامل یعنی شامل کلیه عملیات جنگی و در جمیع میدانهای نبرد باشد و نیز ممکن است محلی یعنی فقط مربوط به قسمت معینی از میدان جنگ وبه مدت محدود باشد
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com