English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 205 (3 milliseconds)
English Persian
to come into operation کاربرد پذیر شدن
to take effect کاربرد پذیر شدن
to inure کاربرد پذیر شدن
to go into effect کاربرد پذیر شدن
Search result with all words
applicable کاربرد پذیر
Other Matches
water power utilization کاربرد انرژی هیدرولیک کاربرد نیروی ابی
repairable اصلاح پذیر تعمیر پذیر
ascendible تفوق پذیر فراز پذیر
ascendable تفوق پذیر فراز پذیر
reparable اصلاح پذیر تعمیر پذیر
mixable امیزش پذیر امتزاج پذیر
educatable تربیت پذیر تعلیم پذیر
educable تربیت پذیر تعلیم پذیر
adaptable organism موجود زنده سازش پذیر زیستمند سازش پذیر
usage کاربرد
using کاربرد
end use کاربرد
usages کاربرد
implementation کاربرد
application کاربرد
employment کاربرد
applicability کاربرد
uses کاربرد
use کاربرد
applications کاربرد
implementation کاربرد
type of use نمونه کاربرد
conditions of use شرایط کاربرد
applications کاربرد استفاده
application of a force کاربرد نیرو
application of load کاربرد بار
application oriented کاربرد گرا
application کاربرد استفاده
field of application میدان کاربرد
standby application کاربرد جانشین
applicability کاربرد پذیری
adjustable wheel چرخ تنظیم پذیر [مانند بلندی] [چرخ تطبیق پذیر] [مانند نوع جاده]
domain knowledge دانش محیط کاربرد
server based application برنامه کاربرد شبکه
use inheritance وراثت ناشی از کاربرد
This does not apply to . . . در رابطه با . . . کاربرد ندارد.
utilization کاربرد روزانه استفاده
instrumentation کاربرد وسائل سنجش
lock option اختیار کاربرد قفل
application of load فرود بار کاربرد نیرو
commitment تسلیم کاربرد نیرو یا قوا
commitments تسلیم کاربرد نیرو یا قوا
employment کاربرد نیروها یا جنگ افزارها استفاده از
utilitarianism کاربرد گرایی اعتقاد باینکه نیکی
reworks برای کاربرد مجدد آماده کردن
reworked برای کاربرد مجدد آماده کردن
reworking برای کاربرد مجدد آماده کردن
rework برای کاربرد مجدد آماده کردن
application study بررسی امکان کاربرد اقلام جدید اماد
keypad مجموعهای از کلیدهای خاص برای کاربرد مشخص
other than [usually used in negative sentences] <adv.> به غیر از [در جمله های منفی کاربرد دارد]
interface human machine interface امکانات بهبود رابط ه بین کاربرد و سیستم کامپیوتری
This dictionary has many examples of how idioms are used . این فرهنگ مثالهای زیادی از کاربرد اصطلاحات دارد
HMI's امکاناتی برای بهبود ارتباط بین کاربرد سیستم کامپیوتری
HMI امکاناتی برای بهبود ارتباط بین کاربرد سیستم کامپیوتری
freed حالت محاورهای که به بیش از یک کاربرد امکان استفاده همزمان از برنامه میدهد
freeing حالت محاورهای که به بیش از یک کاربرد امکان استفاده همزمان از برنامه میدهد
Phone Dialer امکانی در ویندوز که به کاربرد مکان شماره گیری از کامپیوتر خود میدهد
frees حالت محاورهای که به بیش از یک کاربرد امکان استفاده همزمان از برنامه میدهد
free حالت محاورهای که به بیش از یک کاربرد امکان استفاده همزمان از برنامه میدهد
privilege وضعیت کاربرد در رابط ه با نوع برنامه که اجرا میکند ومنابعی که میتواند استفاده کند
cybernation کاربرد کامپیوترهای تزویج شده با ماشین الات خودکاربه منظور کنترل و انجام عملیات پیچیده
mobile warfare جنگ سیال جنگی که در ان طرفین بامبادله اتش و کاربرد مانورو استفاده از زمین ابتکارعملیات را به دست گرفته وحفظ می نمایند
static employment کاربرد توپخانه پدافند هوایی در سکوی ثابت یا در پدافندهوایی ثابت
phenolic epoxy خانوادهای از رزینها وچسبها که در مشتقات فنل کاربرد فراوان دارند و درهمه انها پلهای اکسیژن رابط رادیکالهای هیدروکربنی وجود دارد
anticrop operations عملیات کاربرد افات کشاورزی در عملیات نظامی
photocomposition کاربرد پردازش الکترونیکی درتهیه چاپ که مستلزم تعریف و تنظیم تحریر و تولید ان به وسیله پردازش از طریق عکاسی میباشد
pick نخ پود [در صنعت با این نام هم کاربرد دارد از بین تارها معمولا بصورت ضربی عبور داده می شود تا گره ها را در جای خود محکم کند.]
bionics مطالعه سیستمهای زنده به منظور ارتباط دادن ویژگی هاو اعمال انها به توسعه سخت افزار مکانیکی و الکترونیکی کاربرد علم بیولوژی درمهندسی الکترونیک و سایرعلوم مهندسی
soluble حل پذیر
solvable حل پذیر
cleavable رخ پذیر
pi acceptor پی پذیر
pliable خم پذیر
gig ماشین خارزنی [این وسیله برای یکنواخت کردن سطح پرزها و گرفتن ذرات از سطح بافت بکار می رود و در صنعت فرش ماشینی و بعضی منسوجات کاربرد دارد.]
programmable read only memory حافظه برنامه پذیر فقط خواندنی حافظه تنها خواندنی برنامه پذیر حافظه فقط خواندنی قابل برنامه ریزی
feasible <adj.> انجام پذیر
revocable ابطال پذیر
rotatable چرخش پذیر
semi solvable نیم حل پذیر
spottable لکه پذیر
spoilable فساد پذیر
healable درمان پذیر
severable تفکیک پذیر
fusible گداز پذیر
gaugeable پیمایش پذیر
fatig خستگی پذیر
generable زایش پذیر
glass jaw بوکسوراسیب پذیر
shapeable شکل پذیر
sequacious نصیحت پذیر
flxible خمش پذیر
stainable لکه پذیر
flexible cable کابل خم پذیر
extensible توسعه پذیر
extendible کشش پذیر
tensible کشش پذیر
expiable کفاره پذیر
subduable تسخیر پذیر
subjugable تسخیر پذیر
superimposable انطباق پذیر
fathomable پیمایش پذیر
fatigable خستگی پذیر
fixable ثبات پذیر
susceptible of change تغییر پذیر
fissionable شکافت پذیر
fissile شکاف پذیر
figurable شکل پذیر
fatiguable خستگی پذیر
teachable تعلیم پذیر
improvable بهبود پذیر
pervious نفوذ پذیر
perfectible کمال پذیر
regulable تنظیم پذیر
remediable درمان پذیر
penetrable رخنه پذیر
remediable چاره پذیر
remediable گزیر پذیر
passible فساد پذیر
partible بخش پذیر
pacifiable تسکین پذیر
reflexible انعکاس پذیر
reclaimable ادعا پذیر
protractile امتداد پذیر
perturbable اشوب پذیر
pilable انحنا پذیر
placable دلجویی پذیر
placative تسکین پذیر
plunderable چپاول پذیر
precipitable تعلیق پذیر
proprotionable تناسب پذیر
protean شکل پذیر
proton acceptor پرتون پذیر
irremeable برگشت نا پذیر
open cheque چک انتقال پذیر
inflamable اشتعال پذیر
inextensible تمدید نا پذیر
inexpugnable شکست نا پذیر
indocile تعلیم نا پذیر
indemonstrable اثبات نا پذیر
increasable افزایش پذیر
incondensable ناچگال پذیر
incompressible تراکم نا پذیر
impressible تاثیر پذیر
infusible گداز نا پذیر
inoculable تلقیح پذیر
refutable تکذیب پذیر
mutable تغییر پذیر
resolvable تفکیک پذیر
miscible امتزاج پذیر
miscible امیزش پذیر
maintainable نگهداشت پذیر
magnetizable مغناطیس پذیر
liquefiable گداز پذیر
limitable محدودیت پذیر
irresoluble تجیزیه نا پذیر
improvably اصلاح پذیر
possible [doable, feasible] <adj.> انجام پذیر
practicable <adj.> اجرا پذیر
workable <adj.> اجرا پذیر
possible [doable, feasible] <adj.> اجرا پذیر
makeable <adj.> اجرا پذیر
contrivable <adj.> اجرا پذیر
makable [spv. makeable] <adj.> اجرا پذیر
manageable <adj.> اجرا پذیر
makable <adj.> امکان پذیر
makable <adj.> صورت پذیر
feasible <adj.> اجرا پذیر
executable <adj.> اجرا پذیر
doable <adj.> اجرا پذیر
practicable <adj.> انجام پذیر
executable <adj.> امکان پذیر
workable <adj.> امکان پذیر
executable <adj.> صورت پذیر
workable <adj.> صورت پذیر
executable <adj.> انجام پذیر
workable <adj.> انجام پذیر
achievable <adj.> اجرا پذیر
makable <adj.> انجام پذیر
annullable <adj.> فسخ پذیر
callable <adj.> فسخ پذیر
cancelable [American] <adj.> فسخ پذیر
cancellable [British] <adj.> فسخ پذیر
rescindable <adj.> فسخ پذیر
voidable <adj.> فسخ پذیر
annullable <adj.> بطلان پذیر
callable <adj.> بطلان پذیر
cancelable [American] <adj.> بطلان پذیر
cancellable [British] <adj.> بطلان پذیر
rescindable <adj.> بطلان پذیر
dividable [American E] <adj.> بخش پذیر
divisible <adj.> بخش پذیر
makable <adj.> اجرا پذیر
absolute <adj.> چاره نا پذیر
inalienable <adj.> چاره نا پذیر
indispensable <adj.> چاره نا پذیر
inevitable <adj.> چاره نا پذیر
unalienable <adj.> چاره نا پذیر
unalterable <adj.> چاره نا پذیر
terminable <adj.> بطلان پذیر
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com