Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
syndic
کلانتر یا شهردار رئیس صنف
Other Matches
sheriff
کلانتر
sheriffs
کلانتر
marshals
کلانتر سردسته
marshalled
کلانتر سردسته
marshaling
کلانتر سردسته
reeve
کد خدا کلانتر
marshal
کلانتر سردسته
marshaled
کلانتر سردسته
lord high stew of england
رئیس تشریفات تاجگذاری رئیس دادگاه دادرسی
mayor
شهردار
provosts
شهردار
municipalities
شهردار
portreeve
شهردار
provost
شهردار
municipality
شهردار
mayors
شهردار
mayoresses
شهردار زن
mayoresses
زن شهردار
mayoress
شهردار زن
mayoress
زن شهردار
burgomaster
شهردار
paymaster general
رئیس سررشته داری رئیس کارپردازی
bailiff
مامور اجرای دادگاه بخش معاون کلانتر
bailiffs
مامور اجرای دادگاه بخش معاون کلانتر
town manager
شهردار انتصابی
mayoral
وابسته به شهردار
letter of recall
نامهای است که رئیس یک کشور به رئیس کشور دیگرنوشته و از او تقاضای مرخص کردن سفیری را که کارش در مملکت مرسل الیه پایان یافته میکند
emcee
بعنوان رئیس تشریفات عمل کردن رئیس تشریفات شدن
public relations officers
رئیس قسمت روابط عمومی رئیس قسمت امور مطبوعاتی
emcees
بعنوان رئیس تشریفات عمل کردن رئیس تشریفات شدن
public relations officer
رئیس قسمت روابط عمومی رئیس قسمت امور مطبوعاتی
The editorial staff drew unflattering comparisons between the mayor and a dictator.
هیات تحریریه مقایسه برخورنده ای بین این شهردار و دیکتاتوری کرد.
republic
حکومتی که در ان سمت رئیس کشور بالوراثه منتقل نمیشود و مدت ریاست کشور نیز غالب اوقات محدود است و انتخاب رئیس کشور از طریق مراجعه به اراء عمومی صورت می گیرد
republics
حکومتی که در ان سمت رئیس کشور بالوراثه منتقل نمیشود و مدت ریاست کشور نیز غالب اوقات محدود است و انتخاب رئیس کشور از طریق مراجعه به اراء عمومی صورت می گیرد
mansion house
خانه بزرگ خانه رسمی شهردار لندن
recredential
نامهای است که بعضی اوقات رئیس دولتی که سفیر نزد ان ماموریت دارد در جواب احضار نامه سفیر به رئیس دولت فرستنده سفیر می نویسد و در واقع این نامه پاسخی است به استوار نامهای که سفیر در شروع ماموریتش تقدیم داشته است
masters
رئیس
administer
رئیس
administered
رئیس
warden
رئیس
director general
رئیس کل
mastered
رئیس
master
رئیس
headman
رئیس
chairman
رئیس
mugwump
رئیس
superintendent
رئیس
superintendents
رئیس
director generals
رئیس کل
directors general
رئیس کل
leaders
رئیس
higher up
رئیس
leader
رئیس
headsman
رئیس
head master
رئیس
header
رئیس
directors
رئیس
warden
رئیس
chairmen
رئیس
administers
رئیس
headers
رئیس
administrator
رئیس
administrators
رئیس
wardens
رئیس
head
رئیس
commandants
رئیس
rulers
رئیس سر
sheikh
رئیس
ruler
رئیس سر
administering
رئیس
sheikhs
رئیس
provost
رئیس
sheiks
رئیس
commandant
رئیس
sheik
رئیس
syndic
رئیس
Deans
رئیس
Dean
رئیس
superiors
رئیس
superior
رئیس
director
رئیس
provosts
رئیس
headmen
رئیس
chiefs
رئیس
president
رئیس
chief
رئیس
presidents
رئیس
Chancellor
رئیس دانشگاه
beach master
رئیس بارانداز
bossed
رئیس کارفرما
dominie
رئیس اموزشگاه
communication chief
رئیس ارتباطات
chairperson
رئیس جلسه
figurehead
رئیس بی نفوذ
chief of protocol
رئیس تشریفات
chief of state
رئیس دولت
vice chancellor
نایب رئیس
chief of police
رئیس شهربانی
Chancellors
رئیس دانشگاه
stationmasters
رئیس ایستگاه
figurehead
رئیس پوشالی
vice-chancellors
نایب رئیس
vice-chancellor
نایب رئیس
figureheads
رئیس پوشالی
chairman
رئیس جلسه
stationmaster
رئیس ایستگاه
bosses
رئیس کارفرما
chairmen
رئیس جلسه
bossing
رئیس کارفرما
figureheads
رئیس بی نفوذ
boss
رئیس کارفرما
station master
رئیس ایستگاه
gun captain
رئیس قبضه
vice president
نایب رئیس
vice chairman
نایب رئیس
veep
نایب رئیس
the pro tem chief
رئیس موقت
subprincipal
نایب رئیس
staff manager
رئیس کارگزینی
speaker of parliament
رئیس پارلمان
speaker of parliament
رئیس مجلس
social secretary
رئیس دفتر
site manager
رئیس کارگاه
shipmaster
رئیس کشتی
wagon master
رئیس قطار
wharfmaster
رئیس بندر
wharfmaster
رئیس اسکله
vice president
معاون
[رئیس]
Chief of protocol. Master of ceremonies.
رئیس تشریفات
He is in bad with the boss.
با رئیس اش بد است
shop stewards
رئیس گروه
shop steward
رئیس گروه
First Lady
زن رئیس جمهور
First Ladies
زن رئیس جمهور
chairpersons
رئیس جلسه
anchormen
رئیس گروه
anchor men
رئیس گروه
anchor man
رئیس گروه
sheik
رئیس خانواده
sheik
رئیس قبیله
leadden limbs
رئیس اسپ
lady principal
خانم رئیس
kapell meister
رئیس ارکستر
jurat
رئیس شهرداری
hierarch
رئیس روحانی
heresiarch
رئیس رافضیون
heguman
رئیس دیر
head of the state
رئیس دولت
head of business firm
رئیس تجارتخانه
head mistress
خانم رئیس
harbour master
رئیس بندر
harbor master
رئیس بندر
lord chancellor
رئیس کل داوران
mess president
رئیس باشگاه
mint master
رئیس ضرابخانه
section chief
رئیس قبضه
sagamore
رئیس ایل
sachem
رئیس ایل
ring master
رئیس سیرک
presidentess
زن رئیس جمهور
president of the republic
رئیس جمهور
president of the court
رئیس دادگاه
podesta
رئیس شهربانی
phylarch
رئیس قبیله
office manager
رئیس دفتر
office manager
رئیس اداره
post general
رئیس کل پست
gun captain
رئیس توپ
Chief Justices
رئیس دادگاه
abbots
رئیس راهبان
arch-
موذی رئیس
principals
رئیس مدیر
arch
موذی رئیس
ringmaster
رئیس گود
prefects
رئیس فرمانده
prefect
رئیس فرمانده
Prime Minister
رئیس الوزرا
Prime Ministers
رئیس الوزرا
Chiefs of Staff
رئیس ستاد
Chief of Staff
رئیس ستاد
surgeons
رئیس بهداری
warden
رئیس زندان
arches
موذی رئیس
sheikh
رئیس قبیله
sheikh
رئیس خانواده
premiers
مهمتر رئیس
premier
مهمتر رئیس
chamberlains
رئیس خلوت
chamberlain
رئیس خلوت
presidents
رئیس دانشگاه
president
رئیس جمهور
presidents
رئیس جمهور
president
رئیس دانشگاه
abbot
رئیس راهبان
principal
رئیس مدیر
schoolmistresses
خانم رئیس
schoolmistress
خانم رئیس
sheiks
رئیس خانواده
sheiks
رئیس قبیله
sheikhs
رئیس خانواده
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com