Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (33 milliseconds)
English
Persian
quantification
کمیت پذیر کردن
Other Matches
observable quantity
کمیت مشاهده پذیر
measure
1-یافتن اندازه یا کمیت چیزی . 2-از اندازه یا کمیت خاص بودن
quantifying
کمیت را تعیین کردن
quantifies
کمیت را تعیین کردن
quantified
کمیت را تعیین کردن
quantify
کمیت را تعیین کردن
educable
تربیت پذیر تعلیم پذیر
reparable
اصلاح پذیر تعمیر پذیر
repairable
اصلاح پذیر تعمیر پذیر
educatable
تربیت پذیر تعلیم پذیر
mixable
امیزش پذیر امتزاج پذیر
ascendable
تفوق پذیر فراز پذیر
ascendible
تفوق پذیر فراز پذیر
to throw open the door to
امکان پذیر کردن
adaptable organism
موجود زنده سازش پذیر زیستمند سازش پذیر
quantities
کمیت
shagreen
کمیت
quantum
کمیت
scalar
کمیت
quant
کمیت
quantity
کمیت
oscillating quantity
کمیت نوسانی
sinusoidal quantity
کمیت سینوسی
physical quantity
کمیت فیزیکی
peridic quantity
کمیت تناوبی
quantity control
کنترل کمیت
quantifier
کمیت سنج
vector quantity
کمیت برداری
alternating quantity
کمیت متناوب
scalar quantity
کمیت اسکالر
scalar quantity
کمیت نردهای
certificating of quantity
گواهی کمیت
certificate of quantity
گواهی کمیت
pulsating quantity
کمیت ضربانی
batch quantity
کمیت گروهی
scalar quantity
کمیت عددی
adjustable wheel
چرخ تنظیم پذیر
[مانند بلندی]
[چرخ تطبیق پذیر]
[مانند نوع جاده]
scalar quantity
کمیت غیر برداری
conserved quantity
کمیت پایسته
[فیزیک]
damped sinusoidal quantity
کمیت سینوسی میرنده
quantity surveyor
ارزیاب کمیت مواد
evaluating
محاسبه یک مقدار یا کمیت
quantity surveyors
ارزیاب کمیت مواد
mean value of periodic quantity
میانگین کمیت دورهای
evaluated
محاسبه یک مقدار یا کمیت
conserved quantity
کمیت ثابت
[فیزیک]
phase of a sinusoidal quantity
فاز کمیت سینوسی
evaluate
محاسبه یک مقدار یا کمیت
pseudoscalar quantity
کمیت شبه عددی
evaluates
محاسبه یک مقدار یا کمیت
scalar
کمیت نرده ای
[فیزیک]
[ریاضی]
time constant of an exponential quantity
ثابت زمانی یک کمیت نمایی
scalar quantity
کمیت نرده ای
[فیزیک]
[ریاضی]
evaluations
عمل محاسبه یک مقدار یا کمیت
evaluation
عمل محاسبه یک مقدار یا کمیت
measure
روش محاسبه اندازه یا کمیت
symmetrical alternating quantity
کمیت متناوب متقارن نامتوازن
even
کمیت یا عدد که ضریب دو است
telemetry
اندازه گیری یک کمیت یا کیفیت
quota
کمیت تعیین شده توسط دولت
quotas
کمیت تعیین شده توسط دولت
dimensionless quantity
کمیت بدون بعد
[فیزیک]
[شیمی]
[مهندسی]
leveled
کمیت بیتها که باعث سیگنال دیجیتالی ارسالی شوند
levelled
کمیت بیتها که باعث سیگنال دیجیتالی ارسالی شوند
level
کمیت بیتها که باعث سیگنال دیجیتالی ارسالی شوند
levels
کمیت بیتها که باعث سیگنال دیجیتالی ارسالی شوند
charges
1-کمیت الکتریسیته 2-مقدار کمبود الکترون در یک وسیله یا عنصر
charge
1-کمیت الکتریسیته 2-مقدار کمبود الکترون در یک وسیله یا عنصر
stakhnovism
افزایش تولیداز طریق بالا بردن کمیت تولیدهر کارگر
instantaneous readout
سیستمی بدون تاخیر بین گیرنده کمیت موردنظر ونشاندهنده ان
relocation
کمیت افزوده شد به یک آدرس برای انتقال به محل دیگری ازحافظه
radiation shield
وسیلهای برای جلوگیری ازتابشهای ناخواسته که دراندازه گیری کمیت موردنظرتاثیر میگدارند
plasticize
قالب پذیر کردن از قالب در اوردن
the quantity of a vowel
کوتاهی وبلندی حرف صدایی کمیت حرف مصوت
normalize
تنظیم نما و کسر یک کمیت ممیز شناور به گونهای که کسر در یک محدوده معین شدهای باشد
normalizes
تنظیم نما و کسر یک کمیت ممیز شناور به گونهای که کسر در یک محدوده معین شدهای باشد
normalising
تنظیم نما و کسر یک کمیت ممیز شناور به گونهای که کسر در یک محدوده معین شدهای باشد
normalised
تنظیم نما و کسر یک کمیت ممیز شناور به گونهای که کسر در یک محدوده معین شدهای باشد
normalises
تنظیم نما و کسر یک کمیت ممیز شناور به گونهای که کسر در یک محدوده معین شدهای باشد
pliable
خم پذیر
soluble
حل پذیر
solvable
حل پذیر
pi acceptor
پی پذیر
cleavable
رخ پذیر
programmable read only memory
حافظه برنامه پذیر فقط خواندنی حافظه تنها خواندنی برنامه پذیر حافظه فقط خواندنی قابل برنامه ریزی
infusible
گداز نا پذیر
vulnerable
اسیب پذیر
variable
تغییر پذیر
tranformable
دگرگونی پذیر
visitable
دیدار پذیر
tangibly
پرماس پذیر
flxible
خمش پذیر
placable
دلجویی پذیر
mutant
تغییر پذیر
liquefiable
گداز پذیر
additives
جمع پذیر
limitable
محدودیت پذیر
inoculable
تلقیح پذیر
vulnerable
زخم پذیر
plunderable
چپاول پذیر
fusible
گداز پذیر
palpable
پرماس پذیر
placative
تسکین پذیر
precipitable
تعلیق پذیر
gaugeable
پیمایش پذیر
generable
زایش پذیر
voidable
<adj.>
بطلان پذیر
glass jaw
بوکسوراسیب پذیر
magnetizable
مغناطیس پذیر
despicable
نکوهش پذیر
separable
تفکیک پذیر
thinkable
اندیشه پذیر
maintainable
نگهداشت پذیر
tangible
پرماس پذیر
proton acceptor
پرتون پذیر
available
دسترس پذیر
adjustable
تنظیم پذیر
adjustable
تعدیل پذیر
fixable
ثبات پذیر
testable
ازمون پذیر
plastic
قالب پذیر
combustible
احتراق پذیر
terminable
<adj.>
فسخ پذیر
proprotionable
تناسب پذیر
unalienable
<adj.>
چاره نا پذیر
protean
شکل پذیر
fathomable
پیمایش پذیر
fatig
خستگی پذیر
fatigable
خستگی پذیر
fatiguable
خستگی پذیر
figurable
شکل پذیر
fissile
شکاف پذیر
fissionable
شکافت پذیر
inevitable
<adj.>
چاره نا پذیر
indispensable
<adj.>
چاره نا پذیر
trainable
فرهیخت پذیر
irresoluble
تجیزیه نا پذیر
transferable
انتقال پذیر
thermosetting
سختی پذیر
wallydraigle
تاثیر پذیر
detachable
جدایی پذیر
irremeable
برگشت نا پذیر
additive
جمع پذیر
verifiable
تحقیق پذیر
elastic
انعطاف پذیر
flexible cable
کابل خم پذیر
plastic
شکل پذیر
trainable
تربیت پذیر
testable
شهادت پذیر
weariless
خستگی نا پذیر
inalienable
<adj.>
چاره نا پذیر
absolute
<adj.>
چاره نا پذیر
unalterable
<adj.>
چاره نا پذیر
defensible
دفاع پذیر
mutants
تغییر پذیر
possible
[doable, feasible]
<adj.>
صورت پذیر
possible
[doable, feasible]
<adj.>
انجام پذیر
practicable
<adj.>
انجام پذیر
miscible
امیزش پذیر
executable
<adj.>
امکان پذیر
workable
<adj.>
امکان پذیر
miscible
امتزاج پذیر
open cheque
چک انتقال پذیر
executable
<adj.>
صورت پذیر
makable
<adj.>
صورت پذیر
manageable
<adj.>
انجام پذیر
practicable
<adj.>
صورت پذیر
achievable
<adj.>
انجام پذیر
contrivable
<adj.>
انجام پذیر
doable
<adj.>
انجام پذیر
pacifiable
تسکین پذیر
feasible
<adj.>
انجام پذیر
makable
[spv. makeable]
<adj.>
انجام پذیر
makeable
<adj.>
انجام پذیر
workable
<adj.>
صورت پذیر
makeable
<adj.>
اجرا پذیر
mutable
تغییر پذیر
achievable
<adj.>
اجرا پذیر
doable
<adj.>
اجرا پذیر
improvably
اصلاح پذیر
feasible
<adj.>
اجرا پذیر
practicable
<adj.>
اجرا پذیر
workable
<adj.>
اجرا پذیر
contrivable
<adj.>
اجرا پذیر
executable
<adj.>
انجام پذیر
makable
<adj.>
امکان پذیر
workable
<adj.>
انجام پذیر
flexible
خمش پذیر
manageable
<adj.>
اجرا پذیر
makable
[spv. makeable]
<adj.>
اجرا پذیر
flexible
انعطاف پذیر
possible
[doable, feasible]
<adj.>
اجرا پذیر
manageable
<adj.>
صورت پذیر
inflamable
اشتعال پذیر
increasable
افزایش پذیر
transmutable
دگرگونی پذیر
improvable
بهبود پذیر
incondensable
ناچگال پذیر
achievable
<adj.>
امکان پذیر
contrivable
<adj.>
امکان پذیر
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com