English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 81 (5 milliseconds)
English Persian
preoccupied گرفتار
captive گرفتار
captives گرفتار
entangled گرفتار
afoul گرفتار
ill at ease گرفتار
in for گرفتار
Other Matches
benighted گرفتار تاریکی شدن درکوهستان گرفتار در تاریکی
fogbound گرفتار مه
woebegone گرفتار غم
snard گرفتار کردن
tangle گرفتار کردن
tangles گرفتار کردن
pensive پکر گرفتار غم
snarly گرفتار دام
windbound گرفتار باد
run into گرفتار شدن
mousetrap گرفتار کردن
mousetraps گرفتار کردن
enwrap گرفتار کردن
enswathe گرفتار کردن
enamored گرفتار عشق
incumber گرفتار کردن
overladen سخت گرفتار
entangle گرفتار کردن
stormbound گرفتار توفان
involves گرفتار کردن
involve گرفتار کردن
involved مبهم گرفتار
hard-pressed سخت گرفتار
hard pressed سخت گرفتار
involving گرفتار کردن
overtake گرفتار کردن
to lay hold on گرفتار کردن
overtaken گرفتار کردن
overtakes گرفتار کردن
thirl گرفتار کردن
embarrassed with debts گرفتار قرض
to be in love گرفتار بودن
i am awkwardly situated بد جوری گرفتار شده ام
i am in a sorry hopeless etc بدجوری گرفتار شده ام
to let in for گرفتار یا دچار کردن
inviscate در چسب گرفتار کردن
conscience-stricken گرفتار عذاب وجدان
go through changes <idiom> گرفتار تغییرات شدن
snowed under گرفتار درگیرکار پرمشغله
to flounder گیر و گرفتار شدن
embroiled in war دچار یا گرفتار جنگ
entoil گرفتار مخمصه کردن
I have entangled myself with the banks . خودم را گرفتار بانک ها کردم
up the pole گرفتار در تنگنا واقع شده
To be trapped. دربند افتادن ( گرفتار شدن )
immesh در دام نهادن گرفتار کردن
I have all kinds of problems. هزار جور گرفتار ؟ دارم
he was in a sorry pickel بد جوری گرفتار شده بود
embrangle گیر انداختن گرفتار کردن
lure بطمع طعمه یاسودی گرفتار کردن
lured بطمع طعمه یاسودی گرفتار کردن
lures بطمع طعمه یاسودی گرفتار کردن
luring بطمع طعمه یاسودی گرفتار کردن
to implicate somebody in something کسی را با چیزی [منفی] گرفتار کردن
to involve somebody in something [negative] کسی را با چیزی [منفی] گرفتار کردن
gill net گیر کرده ماهی را گرفتار میسازد
Blessings are not valued till they are gone. <proverb> قدر عافیت کسى داند که به مصیبتى گرفتار آید.
go to sleep اصطلاحی برای توقف کامیپوتریا عدم امکان انجام عملی توسط کامپیوتر به دلیل گرفتار شدن در یک حلقه نامحدود
to run into a bad practice گرفتار کار زشتی شدن بخوی بدی دچار شدن
to get caught up in something در چیزی گیر کردن [افتادن] [گرفتار شدن] [اصطلاح روزمره] [اصطلاح مجازی]
bind گرفتار واسیر کردن مقید کردن
binds گرفتار واسیر کردن مقید کردن
to run in گرفتار کردن انتخاب کردن
implicating گرفتار کردن مشمول کردن
implicates گرفتار کردن مشمول کردن
implicated گرفتار کردن مشمول کردن
implicate گرفتار کردن مشمول کردن
hallucinate گرفتار اوهام وخیالات شدن حالت هذیانی پیدا کردن هذیانی شدن
hallucinated گرفتار اوهام وخیالات شدن حالت هذیانی پیدا کردن هذیانی شدن
hallucinates گرفتار اوهام وخیالات شدن حالت هذیانی پیدا کردن هذیانی شدن
hallucinating گرفتار اوهام وخیالات شدن حالت هذیانی پیدا کردن هذیانی شدن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com