English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 81 (6 milliseconds)
English Persian
snarly گرفتار دام
Search result with all words
lure بطمع طعمه یاسودی گرفتار کردن
lured بطمع طعمه یاسودی گرفتار کردن
lures بطمع طعمه یاسودی گرفتار کردن
luring بطمع طعمه یاسودی گرفتار کردن
hard pressed سخت گرفتار
hard-pressed سخت گرفتار
bind گرفتار واسیر کردن مقید کردن
binds گرفتار واسیر کردن مقید کردن
involved مبهم گرفتار
involve گرفتار کردن
involves گرفتار کردن
involving گرفتار کردن
overtake گرفتار کردن
overtaken گرفتار کردن
overtakes گرفتار کردن
preoccupied گرفتار
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captive گرفتار
captives گرفتار
entangled گرفتار
woebegone گرفتار غم
implicate گرفتار کردن مشمول کردن
implicated گرفتار کردن مشمول کردن
implicates گرفتار کردن مشمول کردن
implicating گرفتار کردن مشمول کردن
entangle گرفتار کردن
hallucinate گرفتار اوهام وخیالات شدن حالت هذیانی پیدا کردن هذیانی شدن
hallucinated گرفتار اوهام وخیالات شدن حالت هذیانی پیدا کردن هذیانی شدن
hallucinates گرفتار اوهام وخیالات شدن حالت هذیانی پیدا کردن هذیانی شدن
hallucinating گرفتار اوهام وخیالات شدن حالت هذیانی پیدا کردن هذیانی شدن
tangle گرفتار کردن
tangles گرفتار کردن
pensive پکر گرفتار غم
fogbound گرفتار مه
benighted گرفتار تاریکی شدن درکوهستان گرفتار در تاریکی
afoul گرفتار
embarrassed with debts گرفتار قرض
embrangle گیر انداختن گرفتار کردن
embroiled in war دچار یا گرفتار جنگ
enamored گرفتار عشق
enswathe گرفتار کردن
entoil گرفتار مخمصه کردن
enwrap گرفتار کردن
gill net گیر کرده ماهی را گرفتار میسازد
go to sleep اصطلاحی برای توقف کامیپوتریا عدم امکان انجام عملی توسط کامپیوتر به دلیل گرفتار شدن در یک حلقه نامحدود
he was in a sorry pickel بد جوری گرفتار شده بود
i am awkwardly situated بد جوری گرفتار شده ام
i am in a sorry hopeless etc بدجوری گرفتار شده ام
ill at ease گرفتار
immesh در دام نهادن گرفتار کردن
in for گرفتار
incumber گرفتار کردن
inviscate در چسب گرفتار کردن
run into گرفتار شدن
snard گرفتار کردن
stormbound گرفتار توفان
thirl گرفتار کردن
to be in love گرفتار بودن
to lay hold on گرفتار کردن
to let in for گرفتار یا دچار کردن
to run in گرفتار کردن انتخاب کردن
to run into a bad practice گرفتار کار زشتی شدن بخوی بدی دچار شدن
up the pole گرفتار در تنگنا واقع شده
windbound گرفتار باد
conscience-stricken گرفتار عذاب وجدان
mousetrap گرفتار کردن
mousetraps گرفتار کردن
overladen سخت گرفتار
snowed under گرفتار درگیرکار پرمشغله
To be trapped. دربند افتادن ( گرفتار شدن )
I have all kinds of problems. هزار جور گرفتار ؟ دارم
I have entangled myself with the banks . خودم را گرفتار بانک ها کردم
go through changes <idiom> گرفتار تغییرات شدن
Blessings are not valued till they are gone. <proverb> قدر عافیت کسى داند که به مصیبتى گرفتار آید.
to get caught up in something در چیزی گیر کردن [افتادن] [گرفتار شدن] [اصطلاح روزمره] [اصطلاح مجازی]
to flounder گیر و گرفتار شدن
to implicate somebody in something کسی را با چیزی [منفی] گرفتار کردن
to involve somebody in something [negative] کسی را با چیزی [منفی] گرفتار کردن
Partial phrase not found.
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com