English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
She is far too conceited. She is full of herself . گوئی از دماغ فیل افتاده ( پر افاده وازخود راضی )
Other Matches
behind the times <idiom> از مد افتاده عقب افتاده فرهنگی
candidness رک گوئی
free heartedness رک گوئی
frankness رک گوئی
straightforwardness رک گوئی
outspokenness رک گوئی
roundness رک گوئی
high horse پر افاده
pride افاده
snobby پر افاده
snobbiest پر افاده
snobbish پر افاده
snobbier پر افاده
prided افاده
prides افاده
priding افاده
snobbism افاده
troplogy مجاز گوئی
hyperbolism مبالغه گوئی
reviling ناسزا گوئی
extemporaneousness بدیهه گوئی
extravagantly باگزاف گوئی
humoralism بذله گوئی
snobbery افاده فروشی
high hat افاده کردن
impartation افاده تسهیم
suggesting a meaning افاده معنی
divinatory مربوط به غیب گوئی
Do you mean it?Are you serious? جدی میگی ؟ (می گوئی ) ؟
To prophecy . To divine . غیب گوئی کردن
repetition of a word باز گوئی یاتکرارسخن
snobbery رفتاراز روی خودستایی افاده
She is stuffy and conceited. دماغش باد دارد ( پر افاده )
high hat متکبر وپر افاده اشرافی ماب
la-di-da طرز حرف زدن پر ژست و افاده
pecker دماغ
encephalon دماغ
the handle of the face دماغ
snot ان دماغ
out of spirits بی دماغ
mirthless بی دماغ
mid brain پل دماغ
d. of the brain ترزید دماغ
genius دماغ ژنی
brainfever التهاب دماغ
bete noire موی دماغ
nosebleed خون دماغ
nosebleeds خون دماغ
idiocy خبط دماغ
a pain in the neck <idiom> موی دماغ
he is out of huomor دماغ ندارد
to blow one's nose دماغ گرفتن
geniuses دماغ ژنی
tagalong موی دماغ
hawk nosed دماغ قوشی
hawk nose دماغ قوشی
snot rag دستمال دماغ
he is out of huomor سر دماغ نیست
hanger on موی دماغ
lackbrain دم خشک دماغ
epencephalon دماغ صغیر
epistaxis خون دماغ
poniard varolii پل مغز دماغ
to be a pain in the neck موی دماغ بودن
cerebritis ورم غشاء دماغ
To be rebuffed . دماغ سوخته شدن
He was snubbed . He drew blank. دماغ سوخته شد ( خیط وبور )
To get in somebodys hair . To irritate someone. موی دماغ کسی شدن
To irritate someone. موی دماغ کسی شدن
To damp someones ardour. دماغ کسی راسوزاندن (خیط کردن )
snivel اب بینی رابا صدا بالا کشیدن دماغ گرفتن
sniveled اب بینی رابا صدا بالا کشیدن دماغ گرفتن
sniveling اب بینی رابا صدا بالا کشیدن دماغ گرفتن
snivelling اب بینی رابا صدا بالا کشیدن دماغ گرفتن
snivels اب بینی رابا صدا بالا کشیدن دماغ گرفتن
snivelled اب بینی رابا صدا بالا کشیدن دماغ گرفتن
to play gooseberry همراه دونفرعاشق ومعشوق راه افتادن وموی دماغ انهاشدن)
content راضی
contenting راضی
contented راضی
satisfied راضی
pliant راضی شو
consentient راضی
favourable راضی
acquiescent راضی
willing راضی
happy راضی
he is not willing to go راضی
happiest راضی
happier راضی
nothing loath راضی
instansigent راضی نشو
to be pleased with راضی شدن از
self content از خود راضی
satisfiable راضی شدنی
smugness از خود راضی
satisfiable راضی کردنی
smugly از خود راضی
smug از خود راضی
satisfying راضی کردن
self pleased از خود راضی
chuffed راضی و خوشحال
humoring راضی نگاهداشتن
acquiescent راضی شونده
bate راضی کردن
finicky سخت راضی
self-satisfied از خود راضی
self satisfied از خود راضی
humours راضی نگاهداشتن
humouring راضی نگاهداشتن
reconcile راضی ساختن
contenting خوشنود راضی
content راضی کردن
content خوشنود راضی
reconciles راضی ساختن
complacent از خود راضی
assuming از خود راضی
satisfies راضی کردن
satisfy راضی کردن
superiority complex از خود راضی
reconciling راضی ساختن
contenting راضی کردن
humors راضی نگاهداشتن
admit راضی شدن
acquiesce راضی شدن
supple راضی شدن
bumptious از خود راضی
humored راضی نگاهداشتن
humoured راضی نگاهداشتن
overbearing از خود راضی
humour راضی نگاهداشتن
gratified خشنود و راضی کردن
self satisfaction از خود راضی گری
to buy over بارشوه راضی کردن
self-satisfaction از خود راضی گری
acquiescing تن در دادن راضی شدن
i was not satisfied with him از او خوشنود یا راضی نبودم
acquiesced تن در دادن راضی شدن
gratifies خشنود و راضی کردن
In his heart of hearts he is pleasted. ته دلش راضی است
acquiesces تن در دادن راضی شدن
i am satisfied with his servic از خدمات او راضی یا خوشنودهستم
sate راضی کردن فرونشاندن
self complacency از خود راضی گری
self confidence از خود راضی گری
i am unwilling to go راضی نیستم بروم
roadhog رانندهی از خود راضی
selfjustification از خود راضی گری
roadhogs رانندهی از خود راضی
buy over با رشوه راضی کردن
gratify خشنود و راضی کردن
as ptoud as punch بسیار متکبر و از خود راضی
hard to please نازک نارنجی سخت راضی شو
his action pleased me ازکارش خوشنودیا راضی شدم
humor خوشی دادن راضی نگاهداشتن
admits بار دادن راضی شدن
consent راضی شدن رضایت دادن
consented راضی شدن رضایت دادن
consents راضی شدن رضایت دادن
consenting راضی شدن رضایت دادن
admitting بار دادن راضی شدن
he would die before he lie راضی بود بمیرد دورغ نگوید
stand pat <idiom> ازموقعیت راضی بودن وخواستار تغییرات نبودن
placebos دوای مریض راضی کن داروی دل خوش کنک و بی اثر
placebo دوای مریض راضی کن داروی دل خوش کنک و بی اثر
bore موی دماغ کسی شدن خسته شدن
bores موی دماغ کسی شدن خسته شدن
modest افتاده
low افتاده
mellowing جا افتاده
flagging افتاده
mellows جا افتاده
ripest جا افتاده
whacked از پا افتاده
meek افتاده
mellow جا افتاده
crest fallen افتاده
out of date از مد افتاده
old hat از مد افتاده
riper جا افتاده
footworn از پا افتاده
whacked <adj.> از پا افتاده
old fashioned از مد افتاده
fallen افتاده
unassuming افتاده
archaic <adj.> از مد افتاده
elliptic افتاده
ripe جا افتاده
downfallen افتاده
the meshes of a sieve mesh در هم افتاده
mellowed جا افتاده
back بدهی پس افتاده
happened <past-p.> اتفاق افتاده
short winded از نفس افتاده
retarded عقب افتاده
outlying دور افتاده
he fell prone دمر افتاده
short of breath از نفس افتاده
in register روی هم افتاده
protrudent بیرون افتاده
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com