Total search result: 59 (5 milliseconds) |
|
|
|
English |
Persian |
Apropos of nothing, she then asked me if I was hungry. |
سپس او [زن] از من بی دلیل پرسید که آیا من گرسنه هستم. |
|
|
Other Matches |
|
apropos |
بموقع |
apropos |
بجا |
apropos of |
دربارهء |
apropos of |
راجع به |
apropos of |
نسبت به |
apropos |
شایسته |
Her comment, though unexpected, was apropos. |
نظر او [زن] ، هر چند غیر منتظره، بجا بود. |
The ceremony concluded with the recital of an apropos poem. |
مراسم با تلاوت شعر شایسته به پایان رسید. |
asked <adj.> <past-p.> |
تقاضا شده |
I asked for ... |
من سفارش ... را دادم. |
asked <adj.> <past-p.> |
درخواست شده |
asked |
پرسیدن |
asked |
جویا شدن |
asked |
خواهش کردن |
asked |
برای چیزی بی تاب شدن |
asked |
طلبیدن |
asked |
خواستن |
asked |
دعوت کردن |
asked <adj.> <past-p.> |
مطالبه شده |
asked <adj.> <past-p.> |
طلبیده شده |
asked <adj.> <past-p.> |
طلب شده |
asked <adj.> <past-p.> |
خواسته شده |
i asked him to dinner |
او را به ناهار خواندم |
i asked him a question |
سئوالی از اوپرسیدم |
He expressly asked for you to ... |
او صریحا از شما خواسته که ... |
I asked for the child. |
من یک برای بچه سفارش دادم. |
i asked him a question |
پرسشی از او کردم |
i asked him a question |
چیزی ازاو پرسیدم |
He asked permission to come in. |
اجازه خواست بیاید تو |
You asked for it. You had it coming. |
حقت بود ( خودت تقصیر داشتی ) |
to go hungry |
گرسنه ماندن |
Are you hungry? |
تو گرسنه هستی؟ |
hungry |
[تورفتگی طاقچه مانند در دیوار عمیق] |
hungry |
حاکی از گرسنگی |
to get [be] hungry |
گرسنه شدن [بودن] |
hungry |
مشتاق |
go hungry |
گرسنه ماندن |
i f. hungry |
گرسنه ام |
I'm hungry. |
من گرسنه هستم. |
hungry |
دچار گرسنگی |
to be hungry |
گرسنه بودن |
hungry |
گرسنه |
hungry |
گرسنگی اور حریص |
I asked for a small portion. |
من یک پرس کوچک سفارش دادم. |
She asked me in (inside the house). |
تعارفم کرد بروم بو |
The fox,being asked who his withness was ,said, my. <proverb> |
به روباه گفتند شاهدت کیست گفت دمم. |
I´m as hungry as a horse. |
آنقدر گشنه هستم که روده بزرگ روده کوچک را بخورد. |
I'm not a bit hungry. |
یکخورده هم احساس گرسنگی نمی کنم. |
hungry as a hunter <idiom> |
آنقدر گشنه که روده بزرگ روده کوچک را بخورد |
Do you feel hungry? |
شما احساس گرسنگی می کنید؟ |
I went hungry last night . |
دیشب گرسنه ماندم |
to not feel hungry [to not like having anything] |
اصلا اشتها نداشتن |
I'm beginning to get scared [hungry] . |
آهسته آهسته به ترس می افتم [گرسنه می شوم] . |
Millions saw the apple fall, but Newton was the one who asked why? |
میلیون ها نفر به زمین افتادن سیب را دیده بودند اما فقط نیوتون پرسید چرا؟ |
The full man does not understand a hungry one . <proverb> |
سیر از گرسنه خبر ندارد . |
I'm not very hungry, so please don't cook on my account. |
من خیلی گرسنه نیستم، پس لطفا بحساب من آشپزی نکن. |
Sea [mountain] air makes you hungry. |
هوای دریایی [کوهستانی] گشنگی می آورد. |
She's agreed to fill in for me on Friday, but I'd be pushing my luck if I asked her to do it on Saturday, too. |
او [زن] موافقت کرد روز جمعه جاینشین من باشد اما من شورش را در می آوردم اگر از او [زن] درخواست بکنم که شنبه هم جاینشین من بشود. |