English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 59 (5 milliseconds)
English Persian
Apropos of nothing, she then asked me if I was hungry. سپس او [زن] از من بی دلیل پرسید که آیا من گرسنه هستم.
Other Matches
apropos بموقع
apropos بجا
apropos of دربارهء
apropos of راجع به
apropos of نسبت به
apropos شایسته
Her comment, though unexpected, was apropos. نظر او [زن] ، هر چند غیر منتظره، بجا بود.
The ceremony concluded with the recital of an apropos poem. مراسم با تلاوت شعر شایسته به پایان رسید.
asked <adj.> <past-p.> تقاضا شده
I asked for ... من سفارش ... را دادم.
asked <adj.> <past-p.> درخواست شده
asked پرسیدن
asked جویا شدن
asked خواهش کردن
asked برای چیزی بی تاب شدن
asked طلبیدن
asked خواستن
asked دعوت کردن
asked <adj.> <past-p.> مطالبه شده
asked <adj.> <past-p.> طلبیده شده
asked <adj.> <past-p.> طلب شده
asked <adj.> <past-p.> خواسته شده
i asked him to dinner او را به ناهار خواندم
i asked him a question سئوالی از اوپرسیدم
He expressly asked for you to ... او صریحا از شما خواسته که ...
I asked for the child. من یک برای بچه سفارش دادم.
i asked him a question پرسشی از او کردم
i asked him a question چیزی ازاو پرسیدم
He asked permission to come in. اجازه خواست بیاید تو
You asked for it. You had it coming. حقت بود ( خودت تقصیر داشتی )
to go hungry گرسنه ماندن
Are you hungry? تو گرسنه هستی؟
hungry [تورفتگی طاقچه مانند در دیوار عمیق]
hungry حاکی از گرسنگی
to get [be] hungry گرسنه شدن [بودن]
hungry مشتاق
go hungry گرسنه ماندن
i f. hungry گرسنه ام
I'm hungry. من گرسنه هستم.
hungry دچار گرسنگی
to be hungry گرسنه بودن
hungry گرسنه
hungry گرسنگی اور حریص
I asked for a small portion. من یک پرس کوچک سفارش دادم.
She asked me in (inside the house). تعارفم کرد بروم بو
The fox,being asked who his withness was ,said, my. <proverb> به روباه گفتند شاهدت کیست گفت دمم.
I´m as hungry as a horse. آنقدر گشنه هستم که روده بزرگ روده کوچک را بخورد.
I'm not a bit hungry. یکخورده هم احساس گرسنگی نمی کنم.
hungry as a hunter <idiom> آنقدر گشنه که روده بزرگ روده کوچک را بخورد
Do you feel hungry? شما احساس گرسنگی می کنید؟
I went hungry last night . دیشب گرسنه ماندم
to not feel hungry [to not like having anything] اصلا اشتها نداشتن
I'm beginning to get scared [hungry] . آهسته آهسته به ترس می افتم [گرسنه می شوم] .
Millions saw the apple fall, but Newton was the one who asked why? میلیون ها نفر به زمین افتادن سیب را دیده بودند اما فقط نیوتون پرسید چرا؟
The full man does not understand a hungry one . <proverb> سیر از گرسنه خبر ندارد .
I'm not very hungry, so please don't cook on my account. من خیلی گرسنه نیستم، پس لطفا بحساب من آشپزی نکن.
Sea [mountain] air makes you hungry. هوای دریایی [کوهستانی] گشنگی می آورد.
She's agreed to fill in for me on Friday, but I'd be pushing my luck if I asked her to do it on Saturday, too. او [زن] موافقت کرد روز جمعه جاینشین من باشد اما من شورش را در می آوردم اگر از او [زن] درخواست بکنم که شنبه هم جاینشین من بشود.
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com