Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
Be carfull not to breathe a word .
مواظب باش نفست درنیاید
Other Matches
Dont breathe a word!
هیچی نگه!
breathe
دم زدن
to breathe after
آرزو کردن
To breathe ones last .
نفس آخررا کشیدن (هنگام مرگ )
breathe
نفس کشیدن استنشاق کردن
to breathe ones last
نفس اخر راکشیدن
to breathe out
دم برآوردن
to breathe in
دم فرو بردن
to breathe out air
دم براوردن
to breathe a horse
استراحت کردن به اسب
to breathe one's simplicity
بسادگی کسی اشکار شدن
to breathe in air
دم فرو بردن
He is a man of his word . He is as good as his word .
قولش قول است
His word is his bond. HE is a man of his word.
حرفش حرف است
get a word in
<idiom>
یافتن فرصتی برای گفتن چیزی بقیه دارند صحبت میکنند
to keep to one's word
درپیمان خوداستواربودن
i came across a word
بکلمه ای برخوردم
have a word with
<idiom>
بطورخلاصه صحبت ومذاکره کردن
keep one's word
<idiom>
سرقول خود بودن
that is not the word for it
لغتش این نیست
last word
<idiom>
نظر نهایی
to keep to one's word
سرقول خودایستادن
say the word
<idiom>
علامت دادن
in a word
<idiom>
به طور خلاصه
word for word
کلمه به کلمه
word for word
تحت اللفظی
word for word
طابق النعل بالنعل
word
کلمات داده ارسالی در امتداد باس موازی یکی پس از دیگری
in a word
خلاصه
the last word
حرف اخر
the last word
سخن قطعی
the last word
ک لام اخر
the last word
سخن اخر
not a word of it was right
یک کلمه انهم درست بود
take my word for it
قول مراسندبدانید
say a word
سخن گفتن
say a word
حرف زدن
to say a word
سخن گفتن
to say a word
حرف زدن
Take somebody at his word.
حرف کسی را پذیرفتن ( قبول داشتن )
May I have a word with you?
ممکن است دو کلمه حرف با شما بزنم ؟
in a word
خلاصه اینکه مختصرا
in one word
خلاصه
in one word
خلاصه اینکه مختصرا
All you have to do is to say the word.
کافی است لب تر کنی
keep to one's word
سر قول خود بودن
I want to have a word with you . I want you .
کارت دارم
last word
حرف اخر
last word
اتمام حجت
last word
بیان یا رفتار قاطع
Could I have a word with you ?
عرضی داشتم (چند کلمه صحبت دارم )
to keep to one's word
درست پیمان بودن
word
عهد
word
بخشهای داده مختلف در کامپیوتر به شکل گروهی از بیت ها که در یک محل حافظه قرار دارند
word
واژه
word for word
<adv.>
نکته به نکته
word for word
<adv.>
کلمه به کلمه
word
کلمه
word for word
<adv.>
مو به مو
word
طول کلمه کامپیوتری که به صورت تعداد بیتها شمرده میشود
word
موضوع زبان مجزا که با بقیه استفاده میشود تا نوشتار یا سخنی را ایجاد کند که قابل فهم است
word
سیستم در برنامه کاربردی ویرایش یا کلمه پرداز که در آن لازم نیست اپراتور انتهای خط را مشخص کند, و پیاپی تایپ میکند و خود برنامه کلمات را جدا میکند و به صورت یک متن خط به خط درمی آورد
word
فرمان
word
لغات رابکار بردن
word
بالغات بیان کردن
word
زمان لازم برای ارسال کلمه از یک محل حافظه یا وسیله به دیگری
word
نشانه شروع کلمه در ماشین با طول کلمه متغیر
word
قول
word
تعداد کلمات در فایل یا متن
word
تقسیم کلمه در انتهای خط , که بخشی از کلمه در انتهای خط می ماند و بعد فضای اضافی ایجاد میشود و بقیه کلمه در خط بعد نوشته میشود
word
روش اندازه گیری سرعت چاپگر
word
پیغام خبر
word
عبارت
a word or two
چند تا کلمه
[برای گفتن]
word
اطلاع
word
حرف
word
مشابه 10721
at his word
بفرمان او
at his word
بحرف او
word
واژه سخن
word
گفتار
word
لفظ
word
لغت
upon my word
به شرافتم قسم
to word up
کم کم برانگیختن خردخردکوک کردن
to word up
کم کم درست کردن کم کم رسانیدن
word of honour
قول شرف
word time
زمان کلمه
word process
ویرایش , ذخیره و تغییر متن با کامپیوتر
word salad
اشفته گویی
word square
acrostic
word of command
فرمان انتصاب
word square
جدول کلمات متقاطع
word star
یک برنامه پردازش کلمه مشهور که شامل هجی کردن کلمات و ویژگی ادغام پستی استacrostic
word salad
سالاد کلمات
word order
ترتیب واژه ها
word order
ترتیب وقوع کلمه در عبارت یا جمله
word of command
فرمان نظامی
word deafness
واژه کری
word fluency
سیالی واژگانی
word and deed
گفتاروکردار قول وفعل
word addressable
نشانی پذیری کلمه
word picture
بیان یا شرح روشن
to weigh one's word
سخنان خودرا سنجیدن سنجیده سخن گفتن
to stick to one's word
سر قول خود ایستادن
to send word
خبردادن
word frequency
بسامد واژگانی
word hoard
لغت نامه
to send word
پیغام دادن
word length
طول کلمه
word length
درازای کلمه
to rime one word with another
یک کلمه رابا کلمه دیگر قافیه اوردن
word mark
نشان کلمه
word mark
علامت کلمه
word count
واژه شماری
word book
کتاب لغت
word book
واژه نامه
word choice
بیان
word choice
کلمه بندی
word choice
جمله بندی
word of mouth
صدای کلمه شفاهی
A mans word is one .
<proverb>
یرف مرد یکى است .
Do not say a word until you know it is exactly rig.
<proverb>
تا ندانى که سخن عیب صواب است مگو .
mum's the word
<idiom>
دهان قرص
word book
کتاب لغت
word book
قاموس
He feels he must have the last word.
او فکر می کند که حتما باید حرف خودش را به کرسی بنشاند.
to have the final
[last]
word
<idiom>
حرف خود را به کرسی نشاندن
How do you pronounce
[say]
that
[this]
word?
این واژه چه جور تلفظ می شود؟
word book
دیکشنری
word book
لغت نامه
word book
فرهنگ لغات
word of mouth
<idiom>
از منبع موثق
give someone one's word
<idiom>
قول دادن یا بیمه کردن
word correction
اصلاحکلمه
swear-word
کفر
swear-word
ناسزا
swear-word
فحش
four-letter word
واژهی قبیح
four-letter word
واژهیچهار حرفی
buzz word
لغت بابروز
buzz word
رمز واژه
word wrap
سیستم در برنامه کاربردی ویرایش یا کلمه پرداز که در آن لازم نیست اپراتور انتهای خط را مشخص کند, و پیاپی تایپ میکند و خود برنامه کلمات را جدا میکند و به صورت یک متن خط به خط درمی آورد
word wrap
حرکت نشانه گر روی صفحه تصویر کامپیوتر از انتهای یک خط به شروع خط بعدی
word class
ردهایازلغاتمثلاسم صفت فعل و...
word-blind
کسیکهبدلیلعقلیدرخواندنبامشکلروبروست
written word
کلماتنوشتاری
get a word in edgewise
<idiom>
وارد شدن درمکالمه
In what sense are you using this word ?
این کلمه را به چه معنی بکار می برد ؟
What is the meaning of this word ?
معنی این لغت چیست ؟
Is that your final word ?
همین ؟( درمقام اتمام حجت یا تهدید )
A word is enough to the wise .
<proverb>
براى عاقل یک یرف بس است .
Word of honor .
قول شرف
This is an elusive word .
این لغت خیلی فرار است ( درحافظه باقی نمی ماند )
He didnt say a word.
یک کلام هم حرف نزد
I always stick to my word.
من همیشه سر حرفم می ایستم
We just received word that . . .
هم اکنون اطلاع رسید که …
word warp
فرمت بندی مجدد پس از حذف ها و اصلاحات ویژگی که درصورت جانگرفتن یک کلمه درخط اصلی ان را به ابتدای خط بعدی می برد سطر بندی
score out that word
روی ان واژه خط بکشید
mum's the word
این سخن فاش کردنی نیست این حرف را باید پنهان داشت
microsoft word
یک برنامه پردازش کلمه که توسط شرکت microsoft به وجود امده است مایکروسافت ورد
alphabetic word
کلمه الفبایی
memory word
کلمه حافظه
machine word
کلمه ماشین
as good as one's word
خوش قول
loan word
لغت اقتباسی
by word of mounth
زبانی
by word of mounth
شفاها
nonce word
واژهای که به تقاضای یک موقع ویژه بسازند
say a good word for
دفاع کردن
say a good word for
تعریف کردن
reserved word
کلمه محفوظ
repetition of a word
باز گوئی یاتکرارسخن
relying on his word
باستناد سخن وی
procedure word
کلماتی که قبل از شروع مکالمه مخابره می شوند
one word sentence
جمله تک واژهای
numeric word
کلمه عددی
by word of mouth
زبانی
loan word
واژهای که از زبان دیگری گرفته باشد
by word of mouth
شفاهی
ghost word
کلمه غیرمصطلح
ghost word
لغت غیر مستعمل
function word
کلمه دستوری
full word
کلمه کامل
full word
تمام کلمه
cross word
جدول معمائی
cross word
جدول لغز
double word
کلمه مضاعف
computer word
کلمه کامپیوتری
half word
نیم کلمه
key word
مفتاح
control word
کلمه کنترل
introductory word
کلمهای که در اغازجملهای بکاربرده شودو معنی ویژهای نداشته باشد
instruction word
کلمه دستورالعمل
in word and deed
درگفتارو عمل
in the p sense of the word
بمعنی واقعی کلمه
his bare word
قول خشک وخالی او
head word
کلمه یاجملهای که در سراغاز فصل یا بخش کتاب نوشته میشود
he is a man of his word
گفتاروکردارش یکی است قولش درست است
data word
کلمه داده
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com