Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
Constant dripping wear away the stone .
<proverb>
قطرات مداوم آب سنگ را مى ساید.
Other Matches
constant dripping wears away the stone
<proverb>
اگر که خواهی شوی خوشنویس، بنویس و بنویس و بنویس
dripping
چکیده گوشت
dripping
چکه
dripping
صدای چکیده
dripping
قطره
The tap is dripping
شیر آب چکه میکند.
dripping eaves
طره آبچکان
dripping pan
فرفی که چکیده کباب دران میریزد
dripping pan
روغن گیر
to wear out one;
از زیاد ماندن درجایی مزاحم صاحب خانه شدن
to wear out
ساییدن یاساییده شدن
to wear out
ازپوشیدن زیادکهنه کردن یاشدن
to wear off
پاک شدن
to wear off
ساییده شدن
to wear off
ساییدن
wear away
ساییدن
to wear away
ساییدن
to wear away
ساییده شدن
to wear away
بردن فرسودن
to wear down
ساییده شدن خواباندن
to wear down
ساییدن
to wear away
اهسته راندن
to wear down
له کردن فرونشاندن
wear out
مستهلک شده
wear off
پاک شدن
wear off
تدریجا تحلیل رفتن
wear away
ساییده شدن
wear off
فرسوده و از بین رفته شدن
wear on
تحریک کردن
wear on
عصبانی کردن
wear out
کهنه و فرسوده شدن
wear out
از پا دراوردن ومطیع کردن
wear out
کاملا خسته کردن
wear out
اسقاطی
wear down
<idiom>
زوارچیزی دررفتن ،بااستفاده مکرر خراب شدن
wear down
<idiom>
زوار شخصی ازخستگی در رفتن
wear off/away
<idiom>
به مرور محو شدن
wear on
<idiom>
عصبانی شدن
wear out
<idiom>
پوشیدن چیزی تا کاملا بیفایده شود
wear out one's welcome
<idiom>
مهمان دو روزه عزیز است
wear down
از پادر اوردن
wear
فرسایش خوردگی جنگ افزارها
wear
پوسیدگی
wear
پوشیدن
wear
فرسایش
wear
تغییر سمت دادن به دور از باد
wear
در بر کردن
wear
بر سرگذاشتن
wear
سائیدن
wear
دوام کردن
wear
فرسوده شدن
wear
پوشاک
wear
عینک یا کراوات زدن فرسودن
e. wear
پارچه ایی که مرگ ندارد
wear
ساییدن
wear
پاکردن
wear
خوردگی
wear
سایش
to wear willow
ماتم داربودن
To wear glasses.
عینک زدن
exercise wear
لباسورزشی
to wear willow
سیاه پوشیدن
foot wear
پا افزار
it will wear to your shape
بپوشیدبهترمیشود درنتیجه پوشیدن قالب تن شما خواهد شد
wash and wear
بشور و بپوش
to wear motley
لودگی کردن
wear resistance
مقاومت سایش
wear resistant
مقاوم در بربر سائیدگی
wear stripes
دوره زندانی را گذراندن زندانی بودن
wear tables
جداول سایش جنگ افزارها
wear resistance
مقاومت در مقابل سایش
wear thin
<idiom>
به مرور زمان لاغر شدن
to wear two faces
دورویی کردن دوروودورنگ بودن
anti wear
مواد افزودنی جهت کاهش سایندگی و فرسایش پشم
to wear one's years well
ماندن
to wear one's years well
خوب ماندن جوان
to wear mourning
پوشیدن سیاه پوشیدن
to wear mourning
جامه ماتم
to wear motley
چهل تیکه پوشیدن
to wear glasses
عینک گذاشتن یازدن
neck wear
کراوات و یقه و مانند انها گردن پوش
wear and tear
از بین رفتن اموال در نتیجه استعمال
wear and tear
<idiom>
پاره پوره
wear thin
<idiom>
بی ارزش شدن
wear and tear
فرسودگی و سائیدگی
to wear a crape
جامه سوگواری برتن کردن
wear and tear
استهلاک
wear and tear
فرسودگی عادی
worse for wear
<idiom>
نهبه خوبی جدیدتر
wear a hole in
سوراخ کردن
to wear breeches
بر شوهر خود مسلط بودن
it is good for spring wear
برای پوشش
fair wear and tear
خسارت در حد معمولی فرسودگی در حد معمول
it is good for spring wear
بهاره خوب است
wear the pants in a family
<idiom>
رئیس خانواده بودن
to wear a face of joy
سیمای خوش داشتن
To wear down someones resitance.
تاب وتوان رااز کسی سلب کردن
if the shoe fits, wear it
<idiom>
غیر مستقیم منظورش تویی
If the cap fit,wear it.
<proverb>
اگر کلاه به اندازه سرت هست به سر بگذار !(لقمه به اندازه دهن بردار).
wear one's heart on one's sleeve
<idiom>
نشان دادن تمام احساسات
to be
[look]
somewhat
[the]
worse for wear
[person, thing]
مناسب نبودن برای پوشیدن
[جامه ای]
to be
[look]
somewhat
[the]
worse for wear
[person, thing]
خوب و مناسب به نظر نیامدن کسی
constant
پایدار
constant
همیشگی
constant
مقدار ثابت
constant
ثابت دایمی
constant
مداوم
constant
عدد ثابت
constant
ثابت
constant
دائمی
constant
وفادار
constant
باثبات استوار
constant
ثابت قدم
constant
پایا
constant
آنچه تغییر نمیکند
constant
دادهای که مقدارش ثابت است
constant
فن آوری دیسک که در آن دیسک با سرعتهای مختلف طبق شیار می چرخد
constant
کد نمایش حروف که حاوی یک عدد ثابت دودویی در هر طول کلمه است
constant
فیلد داده که همواره همان تعداد حروف را دارد
constant
سرویس انتقال داده که بخشی از ATM است و برای تضمین نرخهای مشخص ارسال داده روی شبکه حتی شبکههای شلوغ است
constant
ROM-DC که با سرعت مشخصی می چرخد اندازه هر یک از فریمهای داده روی دیسک برای بدست آوردن یک داده با قاعده برای خارج شدن یک فریم در ثانیه تغییر میکند
Napier's constant
عدد
[ ایی ]
[حرف لاتین]
[ریاضی]
ionization constant
ثابت یون
Napier's constant
عدد نپر
[ریاضی]
Constant of integration
ثابت انتگرال گیری
[ریاضی]
lattice constant
ثابت شبکه
madelung constant
ثابت مادلونگ
magnetic constant
پرمئابیلیته ی در خلاء
magnetic constant
ثابت مغناطیسی
multiplying constant
مضرب ثابت
inertia constant
ثابت اینرسی
hubble constant
ثابت هابل
frequency constant
ثابت فرکانس
formation constant
ثابت تشکیل
force constant
ثابت نیرو
gas constant
ثابت گازها
gas constant
ثابت گاز
physical constant
ثابت فیزیکی
[فیزیک]
gravitational constant
ثابت گرانش
gravitational constant
ثابت جاذبه
instability constant
ثابت ناپایداری
newton constant
ثابت نیوتون
numeric constant
ثابت عددی
spring constant
ضریب فنریت
stability constant
ثابت پایداری
stefan's constant
ثابت استفان
time constant
ثابت زمانی
A constant guest is never welcome .
<proverb>
به همیشه میهمان خوشامد گفته نمى شود .
weiss constant
ثابت وایس
velocity constant
ثابت سرعت
velocity constant
ضریب سرعت
solar constant
ثابت خورشیدی
shielding constant
ثابت حفافتی
overall formation constant
ثابت تشکیل کلی
physical constant
ثابتهای فیزیکی
planck's constant
ثابت پلانک
planck's constant
کوانتوم کنش
propagation constant
ثابت انتشار
proportionality constant
ثابت تناسب
rate constant
ثابت سرعت
real constant
ثابت حقیقی
rydberg constant
ثابت ریدبرگ
screening constant
ثابت پوشش
constant speed
سرعت ثابت
constant return
بازده ثابت
constant pressure
فشار ثابت
constant power
توان دائمی
constant of the cone
زاویه کجی مخروق نقشه برداری لامبر ضریب مخروط لامبر
constant of motion
ثابت حرکت
constant luminance
روشنایی ثابت
constant factors
عوامل ثابت
constant error
خطای ثابت
constant voltage
ولتاژ ثابت
curie constant
ثابت کوری
constant voltage
فشار الکتریکی ثابت
dielectric constant
ثابت دی الکتریک
declination constant
زاویه انحراف دستگاه انحراف دستگاه
decay constant
ثابت تباهی
cryoscopic constant
ثابت انجماد سنجی
coupling constant
ثابت جفت شدن
cosmological constant
ثابت کیهان شناختی
disintegration constant
ثابت تلاشی
dissociation constant
ثابت تفکیک
constant potential
اختلاف پتانسیل ثابت
constant current
جریان مستقیم جریان ثابت باطری
constant current
جریان دائم
constant current
شدت ثابت
equilibrium constant
ثابت تعادل
electric constant
ثابت الکتریکی
ebullioscopy constant
ثابت غلیان نمایی
constant power
توان ثابت
absorption constant
ضریب جذب
attenuation constant
ثابت تضعیف
boltzmann constant
ثابت بولتزمان
boltzmann constant
ثابت بولتزمن
constant cost
هزینه ثابت معادل cost fixed
constant cost
قیمت ثابت
constant capital
سرمایه ثابت
field constant
ثابت میدان
calibration constant
ثابت درجه بندی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com