English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 155 (8 milliseconds)
English Persian
Go straight ahead. مستقیم بروید.
Search result with all words
Keep (go) straight on (ahead). راست برو جلو
Other Matches
go ahead مترقی
go ahead : متهور
get ahead پیش رفتن
get ahead جلو افتادن
Go ahead! بفرما
go ahead پیش رونده
go ahead بفرمایید
go ahead : light green
look ahead جمع کننده سریع که وجود رقم نقلی ناشی از جمع را پیش بینی میکند. و تاخیر ناشی از آن را حذف میکند
look ahead عمل برخی CPUها برای بازیابی دستورات و بررسی آنها پیش از اجرا
get ahead <idiom> پیشرفت کردن
go ahead <idiom> آماده کار شدن
Go ahead! انجام بدهید دیگه!
Go ahead! اول تو برو تو
to get ahead of پیش افتادن از
go ahead نشانه ترقی
go-ahead مشهور
go-ahead امتیاز برتر
ahead دارای امتیاز بیشتر
ahead به جلو
ahead سربجلو
go-ahead فعال
ahead روبجلو
ahead درامتداد حرکت کسی
ahead جلو
ahead پیش
signal ahead چراغراهنماپیشرویشماست
to press ahead with با زور ادامه دادن
line ahead کشتی هایی که پشت سر هم میروند
pull ahead جلو زدن [در رانندگی]
dead ahead درست در سینه ناو
ahead of time <idiom> زود
slow ahead اهسته به جلو
dead ahead <idiom> درست درپشت ،قبل
fetch ahead فرایند واکشی یک دستورالعمل قبل از انکه اخرین دستوراجرای ان تمام شود
to steam ahead or away با حرارت کار کردن
He is ahead of me in french. درزبان فرانسه از من جلواست
type ahead ویژگی ای که باعث از بین رفتن کلمه میشود
to forge ahead پیش قدم شدن
to forge ahead پیش رفتن
dead ahead درست درسمت سینه ناو
dead ahead درست سینه
traffic signals ahead چراغراهنمایپیشرواست
road works ahead جادهدردستاحداثاست
I have a short trip ahead. قرار است یک مسافرت کوتاهی بروم
Difficult times lie ahead. دوران سختی درپیش است
To become straight. راست شدن
straight right راست مستقیم در بوکس
straight out رک مستقیما
straight out <idiom> آشکارا
straight out بی پرده
Now get this straight. گوشهایت را خوب با ؟ کن ببین چه می گویم
straight off بلادرنگ
straight off یکراست
straight off مستقیما درجلو موج روبه ساحل
straight out راست حسینی
straight out یکراست
go straight <idiom> آدم درستکاری شدن
straight f. پنج برگ ردیف ویکرنگ
straight away بی تامل
straight away روبروی سبد
straight راسته
straight قسمت مستقیم
straight مستقیما
straight افقی بطورسرراست
straight عمودی
straight راحت مرتب
straight بی پرده
straight رک صریح
straight درست
straight مستقیم
straight راست
straight away بی درنگ
out of the straight کج
straight <adj.> مرتب
to get straight A's همه درسها را [همیشه] ۲۰ گرفتن
straight <adj.> تروتمیز
out of the straight ناراست
straight off بفوریت
out of straight منحنی
straight <adj.> منظم
out of straight غیرمستقیم
The picture is not straight . عکس کج است ( راست قرار نگرفته )
straight sets فردیکهتمامیستهاراببرد
straight skirt دامنراسته
straight rails ریلمستقیم
straight position فرم مستقیم
straight-faced خونسرد درونریز
straight wing بالمستقیم
Is my hat on straight? کلاهم راصاف روی سر گذاشتم ؟
straight line خط [هندسه] [ریاضی]
to come straight to the point <idiom> مستقیما [رک ] به نکته اصلی آمدن
shoot straight <idiom> منصفانه رفتار کردن
straight from the shoulder <idiom> راست وپوست کنده گفتن ،بیغل غش صحبت کردن
straight "A " student دانش آموزی [دانش جویی] که همیشه همه درسها را ۲۰ می گیرد
He came straight home. صاف آمد خانه
straight ladder نردبانراست
keep a straight face از خنده خودداری کردن
straight edge شمشه
straight face چهره رسمی و بی نشاط قیافه بی تفاوت
straight left چپ مستقیم در بوکس
straight line مستقیم
straight line صاف
straight line یکراست
straight line بخط مستقیم
straight line دارای خط مستقیم
straight line خط مستقیم
straight edge کشو
put straight مرتب کردن
straight angle زاویه 081 درجه
straight arm حریف را با مشت جلو امده ازخود دور کردن
straight ball پرتابی در بولینگ که گوی باچرخش مستقیما حرکت میکند
straight bar میل گرد مستقیم
straight blow ضربه مستقیم در بوکس
straight bow کمان راست
straight dagger کارد
straight edge خط کش
straight edge قد
straight line پرتو
straight ticket اخذ رای دستجمعی برای نمایندگان یک حزب
straight stairs پلکان راست
back straight مستقیمامعکوس
home straight خطمستقیموسطبازی
straight bet شرطمستقیم
straight blade تیغهمستقیم
straight edge لبه مستقیم
straight eye قزنصاف
straight flush کارتهایدلاعدادپشتهم
straight jaw گیرهمستقیم
straight halving کام و زبانه کردن
To give it straight from the shoulder. مطلبی راصاف وپوست کنده گفتن
straight chain structure ساختار راست زنجیر
straight barrel vault طاق ضربی
straight barrel vault طاق اهنگ طاق گهوارهای
straight-up ribbed top سرکشبافتی
straight line code کد مستقیم
to give one the straight tip محرمانه چیزیرا بکسی خبردادن
To put things straight(right). کارها را درست کردن
straight line coding برنامه نوشته شده برای جلوگیری از استفاده حلقه و انشعاب برای اجرای سریع تر
straight from the horse's mouth <idiom> درست از خود شخص نقل قول کردن
straight pool billiard بازی مداوم 1/41 بیلیاردکیسهای
straight run pitch تفاله اولین تقطیر
To sit (walk) straight. راست نشستن ( راه رفتن )
straight line code کد خط مستقیم
The smoke rose straight up. دود راست رفت بالا
to set or put things straight چیزهایاکارهارادرست ومرتب کردن
straight line method of depreciation استهلاک به روش خط مستقیم
bevelled steel straight edge فولاد کج بر
graduated steel straight edge شینه سنجش
Straight hair (road,line). موی ( جاده و خط ) صاف
To give it to someone straight from the shoulder . To tell someonestraight صاف وپوست کنده مطلبی را به کسی گفتن
You cannot make a crab walk straight . <proverb> نمى توان خرچنگ را واداشت منظم و صاف راه برود .
He hasnt got a single straight intestine. <proverb> یک روده راست در شکمش نیست .
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com