English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English Persian
I just couldnt go back to sleep again. خواب از سرم پرید.
Other Matches
I couldnt get to sleep last night. دیشب خوابم نمی برد
I couldnt find the way back. نتوانستم راه بر گشت را پیدا کنم
Sleep (lie down) on your back. به پشت بخوابید
Much as I tried , I couldnt do it . I simply couldnt do it . هر چه سعی کردم نشد
I couldnt agree with you more! <idiom> قربان دهنت. [چه خوب گفتی]
I couldnt agree with you more . آی گفتی . قربان دهنت
She couldnt care less . she is totally unconcerned . عین خیالش نیست
I couldnt (failed to) get that long- cherished wish. داغش به دلم ماند
He couldnt care less. He doesnt give (care)a damn. عین خیالش نیست
sleep پیش از انجام کاری
sleep in درمحل کار خود جای خواب داشتن
sleep خواب
sleep خوابیدن
sleep خواب رفتن خفتن
sleep وضعیت سیستم که منتظر سیگنال است
go to sleep اصطلاحی برای توقف کامیپوتریا عدم امکان انجام عملی توسط کامپیوتر به دلیل گرفتار شدن در یک حلقه نامحدود
sleep on it <idiom> به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
get off to sleep خواب کردن خواباندن
get off to sleep خواب رفتن
sleep out بیرون خوابیدن
to go to sleep خوابیدن
sleep out در محلی غیراز محل کار خود خوابیدن
i did not sleep a wink مژه بهم نزدم
to sleep fast رفتن
To sleep on ones side. روی پهلو خوابیدن
sleep a wink <idiom> یه لحظه چشم روی هم گذاشتن
to sleep fast خواب خوش
to sleep away one's time بخواب گذراندن
broken sleep خواب بریده بریده
deep sleep خواب عمیق [روانشناسی]
paradoxical sleep خواب تناقضی
to lull to sleep خواباندن
to rock to sleep جنباندن
he hummed me to sleep زمزمه کرد تا من خوابم برد با زمزمه مرا خوابانید
to sleep sound خواب راحت یاسنگین رفتن
to lose sleep over something [someone] <idiom> بخاطر چیزی [کسی] دلواپس بودن [صطلاح روزمره]
to sleep off my headach باخواب سردردرابرطرف کردن
I didnt get much sleep. زیاد خوابم نبرد ( زیاد نخوابیدم)
to lull to sleep خواب کردن
i did not sleep a wink چشم بهم نزدم
i read him to sleep برایش خواندم تا خوابش برد انقدر خواندم تا خوابش برد
profound sleep خواب سنگین
to lose sleep over something [someone] <idiom> بخاطر چیزی [کسی] نگران بودن ا [صطلاح روزمره]
sleep walking خوابیده گردی
sleep walking خوابیده روی انتقال نومی
sleep was lost to me خواب بمن حرام شد
to break the sleep از خواب بیخواب کردن
they sankto sleep خوابشان برد
deep sleep مراحل سوم و چهارم خواب [روانشناسی]
to sleep like a baby <idiom> مثل نوزاد راحت و بی دغدغه خوابیدن
to rock to sleep خواب کردن
Beauty sleep . خواب ناز
cat sleep چرت روی صندلی
sleep walker خوابیده رو
sleep walker خوابیده شب روان
beauty sleep قیلوله
beauty sleep خواب اضافی
to sing to sleep با اواز یا لالایی خوابندن
sleep center مرکز خواب
sleep deprivation محرومیت از خواب
He eats and sleep little . کم خواب وخوراک است
She wept herself to sleep . آنقدر گریه کرد تا خوابش برد
sleep spindles دوکهای خواب
sleep talking خواب گفتاری
beauty sleep خواب پیش از نیمه شب
He will not sleep in a place which can get wt unde. <proverb> جایى نمى خوابد که آب زیرش برود .
I didnt sleep a wink. خواب به چشمم نیامد
slow-wave sleep [SWS] خواب عمیق [روانشناسی]
sweet words (voice,sleep کلمات ( صدا خواب )شیرین
slow-wave sleep [SWS] مراحل سوم و چهارم خواب [روانشناسی]
The Watchmans sleep is the thiefs lantern . <proverb> چراغ دزد خواب پاسبان است .
back to back housing خانه ی پشت به پشت
back to back credit اعتبار اتکایی
come back بازگشتن
on one's back <idiom> پافشاری درخواستن چیزی
come back بازگشت بازیگر
back out کهنه و فرسوده شدن
to back up با داستانی از اولش درگذشته دور آغاز کردن
back out دوری کردن از الغاء کردن
come back برگشتن
off one's back <idiom> توقف آزار رساندن
go back on <idiom> به عقب برگشتن
back تیر اصلی پشت بند
behind his back پشت سراو
back off ازاد بریدن قطع کردن
(a) while back <idiom> هفتها یا ماهای گذشته
come back دوباره مد شدن
to get back to somebody به کسی خبر دادن
at the back در پشت
back off پشت را تراشیدن
back off کاستن سرعت در سر پیچ
take back <idiom> ناگهانی بدست آوردن
back out دوری کردن از موج
You have to go back to ... شما باید به طرف ... برگردید.
back up دور زدن [با اتومبیل]
get off one's back <idiom> به حال خودرها کردن
get back at <idiom> صدمه زدن شخص ،برگشتن به چیزی
to look back از پیشرفت خودداری کردن
with one's back to the w درتنگناعاجزشده تک مانده درجنگ
to back up یاری یاکمک کردن
to back out of دبه کردن
to back out of جرزدن
the back of beyond دورترین گوشه جهان
to get back one's own انتقام خودراگرفتن
right back بک راست
out back مایع روان شده
out back چسب مایع
up and back بازیگران عقب و جلو در بازی تنیس دوبل
to come back برگشتن
to come back پس امدن
to look back سرد شدن
to keep back دفع کردن پنهان کردن
to keep back مانع شدن
to keep back جلوگیری کردن از
to keep back بازداشتن
to go back برگشتن
to get one's own back تلافی برسر کسی دراوردن باکسی برابر شدن
to get back دوباره بدست اوردن
to get back بازیافتن
on the way back در برگشتن
on ones back بستری
get back دوباره بدست اوردن
back out نکول کردن
To back down . کوتاه آمدن
back out <idiom> زیر قول زدن
(do something) behind someone's back <idiom> بدون اطلاع کسی
come back <idiom> برگشتن به جایی که حالاهستی
come back <idiom> به فکر شخص برگشتن
come back <idiom> دوباره معروف شدن
from way back <idiom> مدت خیلی درازی
go back برگشتن
Welcome back. رسیدن بخیر
look back سر خوردن
look back سرد شدن
keep back نزدیک نشوید
keep back جلونیایید
keep back مانع شدن
I'll take back what i said. حرفم را پس می گیرم
Back and forth. پس وپیش ( جلو وعقب )
To be taken a back. جاخوردن ( یکه خوردن )
keep back دفع کردن
get back <idiom> برگشتن
back-up اماده برای دویدن درصورت ضربه خوب یار
back فهر
back پشت نویسی کردن
back عقبی گذشته
back پشتی
at the back of پشت
back پشتی کنندگان تکیه گاه
at the back of در عقب
back به عقب
back پشت را تقویت کردن
back پشت ریختن پشت انداختن
back-up معکوس ریختن
back-up کپی گرفتن از فایل یا داده یا دیسک
back سمت عقب
back-up پشتیبانی یا کمک
back-up کپی پشتیبان تهیه کردن پشتیبانی کردن
back عقب
back پاداش
back پشت
at the back of به پشتی
back درعقب برگشت
back سطح ازاد
to back روی چیزی شرط بستن
back تنظیم بادبان پشت کمان
back پشتیبان
back مدافع
back بک
to get back to somebody کسی را باخبر کردن
back فهرنویسی کردن
back جبران ازعقب
back پشت سر
back بدهی پس افتاده
back پشتی کردن پشت انداختن
back بعقب رفتن بعقب بردن
back برپشت چیزی قرارگرفتن
back سوارشدن
back پشت چیزی نوشتن
back down از ادعایی صرفنظر کردن
back مدافع خط میدان
to back out [of] دوری کردن [از]
back off عقب بردن
back تابلویی در پشت کامپیوتر که اتصالات را به وسایل جانبی مثل کلید و چاپگر و واحد نمایش تصویر و mouse نگه می دارد
back کمک کردن
to back out [of] نکول کردن
back up اطلاعات مکمل حاشیهای نقشه پشتیبانی کردن
back up تکمیل کردن
back up تقویت کردن تقویتی
back up جاگیری پشت یار
back up اماده برای دویدن درصورت ضربه خوب یار
back up پشت قرار دادن
back نشانگری که موقعیت گره پدر نسبت به گره اصلی را نگه می دارد. که در برنامه سازی برای حرکت به عقب در فایل استفاده میشود
back که یک باتری پشتیبان دارد
back off عقب رفتن
back off عقب زدن
back of پشت سر
back of در پشت
back nine نیمه دوم پیست 81 قسمت
back up معکوس ریختن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com