English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 67 (5 milliseconds)
English Persian
Judge not , that ye be not judged. <proverb> قضاوت نکن ,تا مورد قضاوت قرار نگیرى.
Other Matches
judged قضاوت کردن
judged حکم کردن قضاوت کردن داوری کردن
judged داوری کردن
judged داور
judged قاضی
judged داوری کردن فتوی دادن
judged حکم دادن تشخیص دادن
judged قاضی دادرس
judged دادرس
judged حاکم
judged فتوی یا حکم دادن دادرسی کردن
judged خبره
judged کارشناس
he judged impartially بیطرفانه داوری کرد
ill judged غیر عاقلانه
judge داوری کردن
To go alone to the judge . <proverb> تنها به قاضى رفتن.
judge قضاوت کردن
judge حکم کردن قضاوت کردن داوری کردن
judge داور
judge قاضی
judge کارشناس
judge قاضی دادرس
judge حکم دادن تشخیص دادن
judge داوری کردن فتوی دادن
judge حاکم
judge فتوی یا حکم دادن دادرسی کردن
judge دادرس
judge خبره
line judge خطداوری
judge's stand جایگاهداوری
touch judge هریک از داوران مامورمراقبت در طرفین زمین برای تماس توپ با زمین
puisne judge دارو جز
puisne judge قاضی پایین رتبه دادرس جز
net judge داورتور
service judge داورسرویس
side judge راهعبورجانبی
stroke judge حرکتتوام بادستوپایحرفهای
turning judge داوربرگشت
One must not judge by appearances . بظاهر اشخاص نباید قضاوت کرد
to bring somebody before the judge کسی را در حضور قاضی آوردن
placing judge داور خط پایان
patrol judge داور برج طول مسیر اسبدوانی
judge advocate قاضی عسکر
ground judge داور زمین شمشیربازی
judge advocate وکیل مدافع
judge advocate ضابط دادگستری
judge advocate اقامه کننده دعوی
judge advocate دادستان دادگاه نظامی مشاور قانونی دادگاه نظامی مستشار دادگاه نظامی
goal judge داور پشت دروازه لاکراس داور دروازه واترپولو
judge by appearances حکم به فاهر کردن
field judge داور میدان
back judge داور در محوطه دفاعی
paddock judge داور سرپرست اماده شدن اسبهای مسابقه
impeachment of a judge رد دادرس
The judge will have the final say on the matter. قاضی حرف آخر را در این موضوع خواهد داشت.
can not judge a book by its cover <idiom> [چیزی را نمی شود صرفا از روی قیافه قضاوت کرد]
net cord judge داور تور
judge made law نظام حقوقی مبتنی بر سوابق قضایی و ارا محاکم
foot fault judge کمک داور
judge advocate general رئیس دادرسی ارتش مشاور حقوقی وزارت جنگ یا وزارت دفاع مشاور حقوقی ارتش
judge advocate general رئیس دادگاه نظامی
personal knowledge of the judge علم قاضی
to bring the matter before a court [the judge] دعوایی را در حضور قاضی آوردن
People tend to judge by appearances . عقل مردم به چشمشان است
The judge remained an honest man all his life . قاضی تمام عمرش درستکار ماند
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com