English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 90 (5 milliseconds)
English Persian
One hardly ever sees him these days. اینروزها کم پیداست
Other Matches
sees دیدن
sees مشاهده کردن
sees نگاه کردن
sees فهمیدن
sees مقر یا حوزه اسقفی
sees بنگر
neither i or he sees it نه من انرا می بینم نه او
Those were the days . Good old days . یاد آنروزها بخیر
these days <adv.> این روز ها
these days <adv.> در این روزگار
the a of days خدای ازلی
one or two days یکی دو روز
nine days wonder چیزی که جند صباحی تازگی داردو پس از ان زودفراموش میشود
One of these days . همین روزها
in these latter days در این روزگاراخر
in the next few days درهمین چند روزه
the days of old روزگار پیشین
Every three days . سه روز درمیان
It took us four days to get there . چهار روزکشید تا آنجا رسیدیم
a few days چند روزی
Two more days to go before (until). . . دوروز مانده تا ...
I've been here for five days. پنج روزه که من اینجا هستم.
two days d دو روز معطلی
two days d دو روز درنگ
these days <adv.> امروزه
one of these days دراینده نزدیک
in the days of درایام
an a days یک روز در میان
days یوم
every three days سه روزیکبار
the a of days خدای سرمدی قدیم الایام
his days عمرش نزدیک است به پایان برسد
in the days of در روزگار
days روز
I want to take a couple of days off . یک ردوروز مرخصی می خواهم
days on end چند روز متوالی
within three days of demand در طی سه روز پس از تقاضا
I will be staying a few days من میخواهم چند روزی بمانم.
She has known better days in her youth . معلومه که در جوانی وضعش بهتر بوده
Things are going well for me these days . وضع من این روزها میزان است
appointed days وعده های ملاقات
somebody's days are numbered <idiom> از کار اخراج شدن کسی
somebody's days are numbered <idiom> فوت کردن کسی
His days are numbered. <idiom> زمان فوت کردنش نزدیک است.
somebody's days are numbered <idiom> نومید بودن کسی در موقعیتی
today of all days مخصوصا امروز
today of all days از همه روزها امروز [باید باشد]
Does it have to be today (of all days)? این حالا باید امروز باشد [از تمام روزها] ؟
appointed days تاریخ ها
appointed days قرار های ملاقات
I will be staying a few days من میخواهم یک هفته بمانم.
Midsummer Days جشن 42 ژوئن
settling days روزهای مشخص تصفیه حسابها در بورس
salad days ایام جوانی وبی تجربگی
running days ایام هفته
man days نفر در روز
i stayed there for days سه روز انجا ماندم
gang days روزهایی که بمصلامیروندومناجات جمعی میخوانند
ember days روزهای روزه ودعا
dog days چله تابستان دوران رکود و عدم فعالیت
dog days ایام بین اول ژوئیه تا اول سپتامبر که هوا بسیار گرم است
days of grace ایام مهلت
days of grace مهلت اضافی
ask for days grace دو روز مهلت خواستن
flag days روزهای مناسب یا نامناسب برای حرکات موتوری
pay-days روز پرداخت حقوق
Midsummer's Days جشن 42 ژوئن
to end one's days مردن
The days are getting shorter now . روزها دارند کوتاه می شوند
young days جوانی
During the past few days. طی چند روز گذشته
It was customary in the old days that. . . درگذشته رسم بر این بود که ...
To be counting the days . روز شماری کردن
One of these fin days . انشاء الله یکی از این روزها ( قول آینده )
Their birthdays are four days apart. روز تولد شان چهار روز با هم فاصله دارد
days sight draft برات دیداری 06 روزه
We suffered hunger for a few days . چند روز گرسنگی کشیدیم
Every other day . On alternate days . یکروز درمیان
to sighfor lost days افسوس روزهای تلف شده راخوردن
His departure has been postponed for two days. حرکت او [مرد] دو روز به تاخیر افتاد.
I don't socialize much these days. این روزها من با مردم خیلی رفت و آمد ندارم.
the days of woman's state of discharge menstrual fromthe "pureness" طهر
To give somebody a few days grace . بکسی چند روز مهلت دادن
In times past . In olden days . درروزگاران قدیم
He is expected to arrive in acople of days. فردا پ؟ فردا قرار است بیاید
Cash is in short supply these days . از حقوق ماهانه ام کم کنید
My shoes stretched after wearing them for a couple of days . پس از چند روز پوشیدن، کفشهایم گشاد شدند.
After a few days out of the office it always takes me a while to get into gear when I come back. بعد از چند روز دور بودن از دفتر همیشه مدتی زمان می برد تا پس از بازگشت دوباره سر رشته امور را به دست بیاورم.
I am inundated with work . I am up to my eyes . I am overly occupied these days. اینروزها سرم خیلی شلوغ است
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com