English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 108 (7 milliseconds)
English Persian
She has known better days in her youth . معلومه که در جوانی وضعش بهتر بوده
Other Matches
Those were the days . Good old days . یاد آنروزها بخیر
youth جوان
youth جوانمرد جوانان
youth شباب شخص جوان
youth جوانان
youth نوباوگان
may of youth عنفوان جوانی
youth جوانی
the youth of the country جوانان کشور
the youth of the world روزگارخیلی قدیم
She has had many privations in her youth . درجوانی از بسیاری چیزها محروم مانده
youth club باشگاهجوانان
impetuosity of youth تندی یا غرور جوانی
in my raw youth در روزگارجوانی که خام وناازموده بودم
youth sports بازیهای جوانان
slips in youth خطاهای جوانی
slips in youth لغزشهای جوانی
the flower of youth عنفوان جوانی
fountain of youth <idiom> فواره اقبال
bloom of youth عنفوان شباب
bloom of youth بحبوحه جوانی
youth hostels شبانه روزی جوانان مهمانسرای جوانان
youth hostel خوابگاه جوانان
youth hostel شبانه روزی جوانان مهمانسرای جوانان
gilded youth جوانان دولتمندکه بسبک روززندگی میکنند
The fervour of youth . شور وشوق جوانی
these days <adv.> امروزه
One of these days . همین روزها
these days <adv.> در این روزگار
Every three days . سه روز درمیان
Two more days to go before (until). . . دوروز مانده تا ...
It took us four days to get there . چهار روزکشید تا آنجا رسیدیم
the a of days خدای سرمدی قدیم الایام
a few days چند روزی
the days of old روزگار پیشین
these days <adv.> این روز ها
two days d دو روز معطلی
I've been here for five days. پنج روزه که من اینجا هستم.
two days d دو روز درنگ
the a of days خدای ازلی
one or two days یکی دو روز
an a days یک روز در میان
every three days سه روزیکبار
days روز
in the days of در روزگار
in the days of درایام
one of these days دراینده نزدیک
nine days wonder چیزی که جند صباحی تازگی داردو پس از ان زودفراموش میشود
his days عمرش نزدیک است به پایان برسد
days یوم
in these latter days در این روزگاراخر
in the next few days درهمین چند روزه
appointed days تاریخ ها
I will be staying a few days من میخواهم چند روزی بمانم.
appointed days قرار های ملاقات
Things are going well for me these days . وضع من این روزها میزان است
I want to take a couple of days off . یک ردوروز مرخصی می خواهم
appointed days وعده های ملاقات
within three days of demand در طی سه روز پس از تقاضا
His days are numbered. <idiom> زمان فوت کردنش نزدیک است.
somebody's days are numbered <idiom> از کار اخراج شدن کسی
somebody's days are numbered <idiom> فوت کردن کسی
somebody's days are numbered <idiom> نومید بودن کسی در موقعیتی
today of all days مخصوصا امروز
today of all days از همه روزها امروز [باید باشد]
Does it have to be today (of all days)? این حالا باید امروز باشد [از تمام روزها] ؟
days on end چند روز متوالی
I will be staying a few days من میخواهم یک هفته بمانم.
Midsummer Days جشن 42 ژوئن
young days جوانی
to end one's days مردن
settling days روزهای مشخص تصفیه حسابها در بورس
running days ایام هفته
man days نفر در روز
i stayed there for days سه روز انجا ماندم
gang days روزهایی که بمصلامیروندومناجات جمعی میخوانند
ember days روزهای روزه ودعا
dog days چله تابستان دوران رکود و عدم فعالیت
dog days ایام بین اول ژوئیه تا اول سپتامبر که هوا بسیار گرم است
days of grace ایام مهلت
days of grace مهلت اضافی
flag days روزهای مناسب یا نامناسب برای حرکات موتوری
pay-days روز پرداخت حقوق
Midsummer's Days جشن 42 ژوئن
salad days ایام جوانی وبی تجربگی
One hardly ever sees him these days. اینروزها کم پیداست
The days are getting shorter now . روزها دارند کوتاه می شوند
ask for days grace دو روز مهلت خواستن
Their birthdays are four days apart. روز تولد شان چهار روز با هم فاصله دارد
During the past few days. طی چند روز گذشته
One of these fin days . انشاء الله یکی از این روزها ( قول آینده )
It was customary in the old days that. . . درگذشته رسم بر این بود که ...
To be counting the days . روز شماری کردن
I don't socialize much these days. این روزها من با مردم خیلی رفت و آمد ندارم.
To give somebody a few days grace . بکسی چند روز مهلت دادن
Every other day . On alternate days . یکروز درمیان
to sighfor lost days افسوس روزهای تلف شده راخوردن
days sight draft برات دیداری 06 روزه
We suffered hunger for a few days . چند روز گرسنگی کشیدیم
the days of woman's state of discharge menstrual fromthe "pureness" طهر
His departure has been postponed for two days. حرکت او [مرد] دو روز به تاخیر افتاد.
Cash is in short supply these days . از حقوق ماهانه ام کم کنید
In times past . In olden days . درروزگاران قدیم
He is expected to arrive in acople of days. فردا پ؟ فردا قرار است بیاید
My shoes stretched after wearing them for a couple of days . پس از چند روز پوشیدن، کفشهایم گشاد شدند.
After a few days out of the office it always takes me a while to get into gear when I come back. بعد از چند روز دور بودن از دفتر همیشه مدتی زمان می برد تا پس از بازگشت دوباره سر رشته امور را به دست بیاورم.
I am inundated with work . I am up to my eyes . I am overly occupied these days. اینروزها سرم خیلی شلوغ است
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com