Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 158 (8 milliseconds)
English
Persian
Take things as you find them.
<proverb>
مسائل را همانگونه نه هستند بپذیر .
Search result with all words
to always look for things to find fault with
همیشه دنبال یک ایرادی گشتن
Other Matches
To find a clear field . To find no rivals .
میدان را خالی دیدن
Things wI'll be looking up .Things wI'll be assuming a better shape (complexion).
اوضاع صورت بهتری پیدا خواهد کرد
To find a way out. To find a remedy.
چاره پیدا کردن
i did not find a there
کسی را در انجا نیافتم
find out
<idiom>
فهمیدن ،یادگرفتن
find
کشف کردن پیدا کردن
Can you find your way out?
راهتان را به خارج می توانیدپیدا کنید ؟
to find in
فراهم کردن
to find out
کشف کردن
to find out
پیداکردن
to find out
ملتفت شدن فهمیدن
to find out
دریافتن
to find f.with
گلدکردن از
to find in
تهیه کردن
find
یابش
find
جستن تشخیص دادن
find
یافتن بوی شکار
find
یافتن
find
پیدا کردن
find
برنامه کمکی در ویندوز که در همه دیسکها دنبال یک فایل یا پوشه یا کامپیوتر مشخص می گردد
find
به دست آوردن
find
چیز یافته مکشوف
find
فرمان FIND
to find f.with
عیب جستن از
I find it's ...
به نظر
[عقیده]
من این ...
find out
دریافتن
find out
پی بردن
find out
کشف کردن
find out
مکشوف کردن
to find satisfactionin any one
از کسی رضایت داشتن
to find satisfactionin any one
از کسی خوشنودیاراضی بودن
to find oneself
نیازمندیهای خودرافراهم کردن
to find one work
کار برای کسی پیدارکردن
to find oneself
بودن
who seeks will find
جوینده یابنده است
find fault with
<idiom>
ایراد گرفتن
If I find the time .
اگر وقت کنم ( کردم )
to always find something to gripe about
همیشه چیزی برای گله زدن پیدا کردن
Can you find me a babysitter?
آیا میتوانید برای من یک پرستار بچه پیدا کنید؟
To find fault with something ( someone ) .
از چیزی ( کسی ) عیب گرفتن
What find bath.
عجب حمام خوبی است
Sooner or later , he wI'll find out .
دیر یا زود خواهد فهمید
Help me find my keys.
کمک کن کلیدهایم را پیدا کنم
To find fault.
بهانه گرفتن
Can you find me a porter?
آیا میتوانید برای من یک باربر پیدا کنید؟
to find fault with
گله کردن از
to find fault with
از ملامت کردن
if i find an opportunity
اگر مجالی باشد
if i find an opportunity
اگر فرصتی پیداکنم
if i find an opportunity
اگر دست دهد
site of the find
چشمه
[باستان شناسی]
site of the find
منبع
[باستان شناسی]
find touch
بیرون فرستادن توپ نزدیک خط دروازه برای تجمع نزدیک
find and replace
پیدا کردن و جایگزین نمودن
to find fault with
عیب جستن
I couldnt find the way back.
نتوانستم راه بر گشت را پیدا کنم
Did you ever find that pen you lost ?
قلمت که گم شده بود پیدا کردی ؟
We must find a basic solution.
باید یک فکر اساسی کرد
Find demolition charges to
قوطی مواد منفجره همه منظوره
There is no fault to find with my work.
بهانه ای نمی توان بکار من گرفت
I have no fault to find with his work .
از کارش هیچ عیبی نمی توان گرفت
fast bindŠfast find
جای محکم بگذارتازودپیداکنی
To make ( find , get ) an opportunity .
فرصت ( فرصتی ) بدست آوردن
to pick up somebody
[to find sexual partners]
بلند کردن کسی
[زنی]
[برای رابطه جنسی]
[اصطلاح روزمره]
I racked ( cudgeled ) my brain to find a solution .
به مغزم فشارآوردم تا راه حلی پیدا کنم
take away your things
اسباب خود را از اینجا ببرید
things
اسباب
the four last things
اخرت
I must think things over.
باید راجع به این چیز ها فکر کنم
things were at the
مغلوب کردن
the r. of all things
برگشت همه چیزبحال کامل خودردر روزمعاد
see things
<idiom>
چیزهای غیر واقعی راتصور کردن
That's (just) the way things are.
موقعیت حالا دیگه اینطوریه.
among other things
میان چیزهای دیگر
things
اموال
things
اشیا
the four last things
مراحل چهارگانه
It is one of those things.
گاهی پیش می آید ،دیگر چه می شود کرد
to botch things up
زیرورو کردن چیزی
to stir
[things]
up
دعوا راه انداختن
[اصطلاح روزمره]
to keep things to oneself
نگه داشتن
[رازی]
to botch things up
بهم زدن چیزی
to botch things up
تباهی کردن
Things will turn out all right!
همه چیز دوباره خوب میشود!
bathing things
لباس شنا
[حمام]
swimming things
لباس شنا
[حمام]
Things can't remain this way.
<idiom>
این گستاخی است !
[اصطلاح روزمره]
bathing things
لوازم شنا
[حمام]
swimming things
لوازم شنا
[حمام]
to be congenial to somebody
[things]
برای کسی مطبوع بودن
[اشیا]
to be congenial to somebody
[things]
برای کسی دلپذیر بودن
[اشیا]
to keep things to oneself
حفظ کردن
[رازی]
Things can't remain this way.
<idiom>
این جسارت است !
[اصطلاح روزمره]
Things can't remain this way.
<idiom>
این اهانت است !
[اصطلاح روزمره]
of all
[things or people]
<adv.>
مخصوصا
[چیزی یا کسی]
to be congenial to somebody
[things]
برای کسی سازگار بودن
[اشیا]
all things come to him who waits
<proverb>
بر اثر صبر نوبت ظفر آید
get in the swing of things
<idiom>
به شرایط جدید عادت کردن
priceable things
اموال یا اشیا قیمتی
Things are going well for me these days .
وضع من این روزها میزان است
Keep an eye on things.
هوای کاررا داشته باش
things have come to a pretty
کاربجای باریک رسیده است کارو بار خراب است
if things shape right
از اب درامدن
things hired
اعیان مستاجره
things in action
اموال دینی
things in action
اموالی که بالفعل در تصرف شخصی نیستند ولی نسبت به ان ها حقی دارد ومیتواند از طریق طرح دعوی ان ها را مطالبه کند
things in possession
اموال عینی
things in possession
اموالی که بالفعل در تصرف شخص هستند
keep an eye on things.
مواظب جریان باش
To fix things for someone.
کار کسی را راه انداختن
outward things
محیط
Moderation in all things.
<proverb>
در همه چیز اعتدال داشته باش.
forbidden things
منهیات
forbidden things
مناهی
forbidden things
نواهی ممنوعات
It is in the nature of things.
این موضوع ذاتا اینطور است.
nature
[of things]
سرشت
[ماهیت]
[خوی]
[ذات]
[طبیعت]
forbidden things
محرمات
outward things
جهان برونی یا فاهر
other things being equal
اگر شرایط دیگررابرابربگیریم
other things being equal
اگر برای چیزهای دیگر نباشد
if things shape well
مایه امید واری بودن
if things shape right
درامدن
to make things hum
کارها را دایر کردن یا درجنبش اوردن
To make a distinction between two things.
بین دوچیز امتیاز قایل شدن
It all depends on how things develop.
بستگی دارد چه پیش بیاید
She is fond of sweet things.
از چیزهای شیرین ( شیرینی ) خوشش می آید
We don't do things by halves.
کاری را ناقص انجام ندادن
Such things just dont interest me.
توی این خطها نیستم
things have come to a pretty pass
کار بجای باریک رسیده است
To put things straight(right).
کارها را درست کردن
We don't do things by halves.
کاری را تا آخر و کامل به پایان رساندن
We don't do things halfway.
کاری را ناقص انجام ندادن
If things changer one day then …
اگر روزی ورق برگردد آنوقت ...
to send things flying
[بخاطر ضربه]
به اطراف در هوا پراکنده شدن
To take things easy(lightly)
کارها را آسان گرفتن
to speak
[things indicating something]
بیان کردن
[رفتاری یا چیزهایی که منظوری را بیان کنند]
We don't do things halfway.
کاری را تا آخر و کامل به پایان رساندن
To spoilt things . To mess thing up .
کارها را خراب کردن
free loan of non fungible things
عاریه
Things are very slack (quiet) at the moment.
فعلا" که کارها خوابیده
to set or put things straight
چیزهایاکارهارادرست ومرتب کردن
Surely things wI'll turn out well for him in the end.
مطمئنا" عاقبت بخیر خواهد شد
Things are coming to a critical juncture .
کارها دارد بجاهای با ریک می کشد
worst amoung permitted things
ابغض الحلال
We don't do things by half-measures.
کاری را تا آخر و کامل به پایان رساندن
We don't do things by half-measures.
کاری را ناقص انجام ندادن
To get things moving. To set the wheels in motion.
کارها راراه انداختن
I am a great believer in using natural things for cleaning.
من هوادار بزرگی در استفاده از چیزهای طبیعی برای تمیز کردن هستم.
Three things to avoid:a crumbling wall, a biting .
<proverb>
از دیوار شکسته و سگ درنده و زن سلیطه یذر کنید .
see the world (things) through rose-colored glasses
<idiom>
فقط خوبیهای یکچیز را دیدن
In the nature of things, young people often rebel against their parents.
طبعا جوانان اغلب با پدر و مادر خود سرکشی می کنند. .
Tune in tomorrow when we'll be exploring what things to look for in a bike computer.
کانالتان را فردا
[به این برنامه]
تنظیم کنید وقتی که ما بررسی می کنیم به چه چیزهایی درکامپیوتر دوچرخه توجه کنیم.
One must avoid three things: crumbling walls, vicious dogs, and harlots
از سه چیز باید حذر کرد، دیوار شکسته، سگ درنده، زن سلیطه
To gain full control of the affairs . To have a tight grip on things.
کارها را قبضه کردن
To get things moving. To set the ball rolling. To set the wheels in motion.
کارها را بجریان انداختن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com