English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 111 (8 milliseconds)
English Persian
The child is going to go to bed. بچه دارد می رود بخواب
Search result with all words
child بچه
child کودک
child طفل
child فرزند
child ولد
child ionship relat child parent
child parent
child یک رکورد داده که تنها با توجه به محتوی رکوردهای موجوددیگر میتواند ایجاد شود
adopted child فرزند خوانده
an abortive child بچه سقط شده
an abortive child فگانه
backward child کودک عقب مانده
big with child ابستن
big with child حامله
blood money of an unborn child غره
blood money of an unborn child دیه جنین
child abuse بهره کشی از کودک
child adoption فرزند خواندگی
child centered کودک محور
child custody حضانت
child death rate نرخ مرگ و میر کودکان
child development رشد کودک
child guidance clinic درمانگاه راهنمایی کودک
child in the womp حمل
unborn child حمل
child labor laws قوانین کار کودکان
child labour legislation قانون مربوط به کارخردسالان
child langmuir equation معادله چایلد- لنگمیور قانون چایلد- لنگمیور
child law حقوق کودک
child of the second bed بچه زن دوم
child process تابع یا برنامهای که توسط برنامههای دیگر فراخوانده می شوند و در حین اجرای برنامه دوم فعال می مانند
child program تابع یا برنامهای که توسط برنامههای دیگر فراخوانده می شوند و در حین اجرای برنامه دوم فعال می مانند
child psychiatry روانپزشکی کودک
child psychology روانشناسی کودک
child rearing practices شیوههای پرورش کودک
child study کودک پژوهی
child window پنجرهای در پنجره اصلی
child window پنجره کوچکتر نمیتواند از مرز پنجره بزرگتر خارج شود و وقتی پنجره اصلی بسته است آن هم بسته میشود
elf child بچه عوضی
elf child بچهای که پریان بجای بچهای که دزدیده اندمیگذارند
female slave with a child master her from child witha
female slave with a child ام ولد
feral child کودک وحشی
foster child فرزند خوانده
from a child ازهنگام بچگی
god child بچه تعمیدی
god child فرزندتعمیدی
grand child نوه
gutter child بچه موچه گرد
he is my only child فرزند یگانه من است
he treated me as a child بامن مانند بچه رفتارکرد
i would i were a child ای کاش بچه بودم
illegitimate child طفل نامشروع
in child birth درحال زایمان
latchkey child [کودکی که معمولا در خانه بخاطر مشغله پدر مادر تنها است]
lost child طفل لقیط
natural child بچه نامشروع
natural child طفل حرامزاده
nurse child فرزند رضائی
nurse child فرزند خوانده
only child تک فرزند
parent child relationship رابطه پدر و پسر
problem child کودک مشکل افرین
problem child فرزند مسئله دار
problem child فیل جناح وزیر درصورتی که راه گسترش ان مسدود باشد
rejected child کودک مطرود
she has brone a child ان زن بچه زائیده است
she is quick with child جنبش بچه رادرشکم حس میکند
the child belongs to the marriage bed الولد الفراش
the child is a great t. to us این بچه خیلی اسباب زحمت ماشده است
the child is a wonder این بچه عجوبه ایست
the losser of a child فقدان یا داغ فرزند
to beat a child کتک زدن بچه
to get with child ابستن کردن
to i. a child with vaccine ابله بچه ایی را کوبیدن
to i. obedience intoa child فرمان برداری را کم کم به بچه ایی فهماندن
to kiss away a child's tears بابوسیدن بچه اشکهایش راپاک کردن
to vaccinate a child ابله بچهای را کوبیدن
with child ابستن حامله
wolf child کودک گرگ پرورده
you will spoil the child بچه را فاسد خواهیدکرد
child's play بچه بازی
child's play بازی کودکان
child's play هر کار بسیار آسان
child prodigy بچهبا استعداد
latchkey child [بچه ای که برای مدت زمانی از روز بخاطر مشغله کاری پدر و مادر در خانه تنهاست.]
love child حرامزاده - بچهایکهپدرمادرشهرگزبایکدیگرازدواجنکردهاند
The child fell off the balcony. بچه از ایوان پرت شد
She pressed the child to her side. بچه را به خودش چسباند
You are stll a child in her eyes. به چشم اوهنوز یک بچه هستی
He had the air of a frightened(scared)child. حالت بچه ای را داشت که وحشت زده شده بود
Dont spoil the child . بچه را خراب نکنید (لوس نکنید )
The child [kid,baby] has taken after her mother. بچه به مادرش رفته.
The child is beginning to talk. بچه دارد زبان باز می کند
To adopt a child ( an infant ) . کودکی را بفرزندی قبول کردن
To spoil child . بچه یی را لوس کردن
with child <idiom> حامله شدن
He beats his own child to frighten his neighbour. <proverb> بچه خود را مى زند که همسایه بترسد .
The child of ones old age is a bell hung from ones. <proverb> بجه سر پیرى زنگوله تابوت است .
Ask the truth from the child . <proverb> یرف راست را از بچه بپرس.
Other Matches
Could we have a plate for the child? آیا ممکن است بشقابی برای بچه مان به ما بدهید؟
Watch the child ! مواظب بچه باش !
poor child بیچاره بچه
to tuck in a child پتوی روی بچه را درست کردن [که سرما نخورد]
hardly a child anymore دیگر به سختی بچه ای
I asked for the child. من یک برای بچه سفارش دادم.
to tuck up a child [British E] پتوی روی بچه را درست کردن [که سرما نخورد]
putative father of an illegitimate child پدر مفروض فرزندی نامشروع
Like every child, she has only limited vocabulary at her disposal. مانند هر کودک، او [زن] وسعت واژگان محدودی در اختیار دارد.
His new luxury mansion is a dar cry from the one bedroom cottage he lived in as a child. عمارت لوکس جدیدش کجا و کلبه یک خوابه ای که کودکی اش را در آن به سر برد کجا.
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com