English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 121 (7 milliseconds)
English Persian
The country has recalled its ambassador from Indonesia. این کشور سفیر خود را از اندونزی فراخواند.
Other Matches
Indonesia کشور اندونزی
ambassador سفیر
ambassador ایلچی
ambassador پیک
ambassador ماموررسمی یک دولت
ambassador رسول
recalled بیاد اوردن
recalled فراخوانی
recalled بر گرداندن متن یا فایل از محل برای ذخیره سازی
recalled برگرداندن متن یا فایل از محل برای ذخیره سازی برای ویرایش
recalled فراخواندن معزول کردن
recalled یاداوری
recalled به یاد اوردن
recalled بسیج کردن قوا
recalled دستور تجمع قوا دادن
recalled احضار کردن
recalled فرا خواندن احضار لغو کردن
recalled فراخوانی احضار
US (country) کشورآمریکاStates Unilted
in the country درییلاق
old country وطن اصلی مهاجرین امریکایی
in this country <adv.> در اینجا
the country is ours کشور مال ما است
up country ییلاقی
in this country <adv.> در این کشور
up country نواحی داخل کشور
one country or another این یا یک کشور دیگری
in the country در حومه شهر
country کشور
country ییلاق
country بیرون شهر دهات
country دیار
country مملکت
country clubs باشگاه خارج از شهر
country seat خانهی بزرگ روستایی
country seat خانهی اربابی
country seats خانهی بزرگ روستایی
mother country کشور اصلی
traitor to one's country وطن فروش
traitor to one's country خائن به کشور
to bleed for one's country برای میهن خود خون دادن
airspace [over a country] فضای هوایی [در کشوری]
the youth of the country جوانان کشور
the talnet of the country مردم با استعداد کشور
mother country میهن
self supporting country کشوری که از جهات مختلف به خودمتکی و از خارج بی نیازباشد
country-and-western رجوع شود به music country
country clubs باشگاه ورزشی وتفریحی
bordering country ملت همسایه
to export something [from / to a country] صادر کردن [به یا از کشوری]
rough country سرزمین ناهموار
tropical country گرمسیر
country town شهرستان
self supporting country کشور خود کفا
country club باشگاه ورزشی وتفریحی
To smuggle in to ( out of ) a country . جنسی را بداخل ( بخارج ) کشور قاچاق کردن
bordering country کشور همسایه
country club باشگاه خارج از شهر
Turkey (country) ترکیه
country house خانهروستایی
country dancing نوعیرقص
self supporting country کشور متکی به خود
country court دادگاه بخش
forwarding country کشور فرستنده
donner country کشوربخشنده
donner country کشور کمک کننده
donee country کشور کمک گیرنده
country seats خانهی اربابی
cross country میان بر
cross country خارج از جاده
cross country درسرتاسرمزرعه ورزشهای میدانی وصحرایی
cross country خارج از جاده وشارع اصلی در فضاهای بازدهات صحرایی
country teams تیمهای اعزامی به کشورها
country side بیرون شهر حومه شهر
country party حزب هواخواه پیشرفت فلاحتی
country of origin کشور مبداء
country man هم میهن
country life زندگی روشنایی
country file را برای کشورهای مختلف تعریف میکند
country file فایلی در سیستم که پارامترها
home country کشور اصلی
home country محل تولید
native country وطن
native country میهن
north country انگلستان شمالی
best governed country کشوری که بهترین طرزحکومت رادارد
open country زمین باز
p was restored in the country کشورامن شد
p was restored in the country ارامش درکشوربرقرارشد
rolling country زمین پوشیده
rough country تپه ماهور
cross-country دو صحرانوردی
natire country میهن
host country کشور میزبان
broken country زمین دوعارضه
broken country زمین مضرس
neighbouring country [British E] ملت همسایه
The route runs across this country. خط مسیر از این کشور می گذرد.
to face a serious problem for the country مواجه کردن این کشور با مشکلات زیادی
neighbouring country [British E] کشور همسایه
to face a serious problem for the country روبرو کردن این کشور با مشکلات زیادی
To drag a country into war . کشوری را بجنگ کشیدن ( غالبا" بصورت جنگ تحمیلی )
cross-country ski اسکیرویچمن
They have seized ( dominated) the country. مملکت را قبضه کرده اند
small country town شهرستان کوچک
cross country mill نورد چلیپایی
west country whipping بست غربی
this country breeds poets این کشورشاعر می پرورد
labor rich country کشور با نیروی کار فراوان
fenow country men هم میهن
cross country mobility قابلیت حرکت چلیپایی
to mandate a territory to a country منطقه ای را تحت قیمومت کشوری درآوردن
country cover diagram دیاگرام نشان دهنده اجرای عکاسی هوایی در هر کشور دیاگرام پوشش عکاسی هوایی در سطح کشور
cross-country skier اسکیبازرویچمن
He laid down his life in the service of his country . عمرش را درراه خدمت به وطن صرف کرد
to raise big problems for the country مواجه کردن این کشور با مشکلات زیادی
bourse [in a non-English-speaking country] بورس اوراق بهادار
bourse [in a non-English-speaking country] بورس سهام
to raise big problems for the country روبرو کردن این کشور با مشکلات زیادی
We planned to do a cross-country trip in the US, but our parents ruled that out/vetoed it. ما برنامه ریختیم سفری سرتاسری در ایالات متحده بکنیم اما پدر و مادرمان جلویمان را گرفتند [مخالفت کردند ] .
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com