English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
The moral point of this story is that… مقصود از این کتاب داستان درواقع اینست که ...
Other Matches
The moral of the story is that … نتیجه اخلاقی این داستان اینست که ...
to point a moral اصل اخلاقی را نشان دادن یابکار بردن
he is the very moral کاملا مانند است به
moral پند معنی
moral اخلاق
moral روحیه
moral وابسته بعلم اخلاق
moral اخلاقی
moral معنوی
moral مفهوم
moral دارای قوه ممیزه
moral سیرت
moral education اموزش اخلاقی
moral perception حس تشخیص اخلاقی
moral philosopher حکیم
moral philosophy علم اخلاق
moral victory کسیکهعلیرغمشایستگیمسابقهاشراواگذارکردهاست
moral certainty احتمال قوی
moral victory برندهواقعی
moral fibre اطمینانازصحتکاری
to draw a moral معنی یا نتیجه اخلاقی داستانی را فهماندن
moral damage ضرر معنوی
moral damage خسارت معنوی
moral philosophy اصول اخلاق ایین رفتار
moral realism واقع نگری اخلاقی
high moral روحیه عالی
Moral decadence . فساد اخلاق
moral philosopher اخلاق دان
moral theology لاهوت ادبی
high moral روحیه قوی
moral sense حس تشخیص خوب و بد
to preach moral principles اصول اخلاقی را وعظ و تلقین کردن
This is contray to all moral principles ( codes ) . این کار مخالف کلیه اصول وضوابط اخلاقی است
to tell a story حکایت
story بصورت داستان در اوردن
story اشکوب داستان گفتن
it is quite another story now ان سبوبشکست وان پیمانه ریخت
it is quite another story now ان دفتر را گاو خورد
it is quite another story now اوضاع اکنون دگرگون
That's another story. این داستان [قضیه] دیگری است.
story طبقه
And what a story it was too ! وآن هم چه داستانی !
The story goes that … آورده اند که (چنین روایت کنند )…
to tell a story گفتن
story شرح
the story goes گویند
story حکایت
story داستان
the story goes اورده اند
story نقل
story روایت گزارش
story teller افسانه گو حکایت نویس
short story داستان کوتاه
That story is as old as the hills. داستان خیلی طول و دراز است.
story teller افسانه نویس
love-story رمانیاداستانعشقی
story teller راوی
this story is improbable این داستان راست نمینماید این داستان بعید بنظر میرسد
the story is probale این داستان راست مینماید این حکایت احتمال داردراست باشد
the story is at an end استان به پایان رسیده است
success story همیشهموفقوغیرطبیعی
fish story ماهی خشک وخورد شده که بمصرف کود وغذای حیوانات میرسد
To cook up a story <idiom> [یک مشت راست ودروغ سر هم کردن]
Read the story فرم تریو
sob story <idiom> داستان اشک آور
tall story داستانیاچیزیباورشمشکلباشد
sob story داستان گریه اور
scare story داستانترسناک
story teller ناقل
story teller دستان سرای
storey=story طبقه
an interesting story حکایت جالب توجه
story=storey طبقه
story teller نقال
story=storey اشکوب
story board مجموعه تصاویر یا رسم ها که پیشبرد نقاشی متحرک یا ویدیویی را نشان میدهد
The whole story was faked up . تمام داستان قلابی وساختگه بود
an interesting story داستان با مزه
to heighten a story داستانی رابزرگ کردن حکایتی رابسط دادن
story teller قصه گو
storey=story اشکوب
stick to (a story/the facts) <idiom> وفادارماندن
invention of a false story جعل داستان دروغی
cock-and-bull story چاخان
cock-and-bull story داستان جعلی برای تعریف ازخود
cock and bull story چاخان
cock and bull story داستان جعلی برای تعریف ازخود
hard-luck story نالهوزاریکردنبهقصدکمکگرفتن
story recall test ازمون یاداوری داستان
to tell a coke-and-bull story <idiom> [یک مشت راست ودروغ سر هم کردن]
A shocking tale . A moving story . داستانی تکان دهنده
to make a long story short <idiom> خلاصه کردن قصه
to make a long story short <idiom> قصه را کوتاه کردن
make a picture story test آزمون داستان سازی مصور
Her sad story moved us to tears. داستان غم انگیزش همه ما را بگریه انداخت
I dont believe a word of it ! A likely story ! Tell that to the marines! تو گفتی ومنهم باور کردن !
point-to-point connection اتصال نقطه به نقطه
point to point network شبکه نقطه به نقطه
point to point line خط نقطه به نقطه
0.42 [zero point four two] [zero point forty-two] [forty-two hundreths] صفر ممیز چهار دو [ریاضی]
zero point نقطه مرکزی گلوله اتشین اتمی در لحظه انفجار
zero point نقطه صفر
to the point بجا
let point امتیازی که بخاطر مداخله حریف به رقیب او داده میشود
way point ایستگاههای هوایی ایستگاههای اصلی عملیات هوانوردی
off the point بدون اینکه وابستگی داشته باشد
off the point بطور نامربوط
off the point بطور بی ربط
try for point تلاش برای کسب امتیاز
to the point مربوط بموضوع
in point مناسب
in point بجا
in point در خور
point four رهبری این گونه ممالک را به دست گیرد
to come to a point باریک شدن
point to point را پشتیبانی میکند و برای تامین ارسال داده بین کامپیوتر کاربر و سرور راه دور روی اینترنت با استفاده از پروتکل شبکه ICPIFP به کار می رود
point to point 1-اتصال مستقیم بین دو وسیله . 2-شبکه ارتباطی که در آن هر گره مستقیما به سایر گره ها وصل هستند
point to point پروتکلی که اتصال شبکه آسنکرون
The point is that… چیزی که هست
point to point نقطه به نقطه
beside the point <idiom> مسائل حاشیهای
come to the point <idiom> به نکتهاصلی رسیدن
point out <idiom> توضیح دادن
far point برد بینایی
three point فن 3 امتیازی کشتی
to come to a point بنوک رسیدن
point four اصل چهار
point four چهارمین ماده از مواد اصلی نطق افتتاحیه ترومن رئیس جمهور امریکادر ژانویه 9491 در کنگره که در ان پیشنهاد شده بود که ایالات متحده امریکا به وسیله تامین کمکها و مساعدتهای فنی در کشورهای توسعه نیافته جهان
near point نقطه نزدیک
point نشانه روی کردن
point نشان دادن
point خاطر نشان کردن
point نوک گذاشتن
point نوکدار کردن
point گوشه دارکردن
point تیزکردن
point پایان
point مرحله قله
point مسیر
point هدف
point متوجه ساختن
point نقطه گذاری کردن ممیز
point اشاره کردن
point هدف گیری کردن
point رسد نوک
point راس
point امتیاز
point سر
point نمره درس پوان
point درجه امتیاز بازی
One point for you. یک درجه امتیاز [ بازی] برای تو.
to let it get to that point اجازه دادن که به آنجا [موقعیتی] برسد
off to a point باریک شده نوک پیدامیکند
on the point of going در شرف رفتن
point ممیز [در کسر اعشاری] [ریاضی]
Now he gets the point! <idiom> دوزاریش حالا افتاد! [اصطلاح]
not to the point خارج از موضوع
not to point پرت بیجا
not to point بیرون از موضوع
point جهت
point موضوع
point ماده اصل
point نکته
point نقطه
point نوک
to point to something به چیزی اشاره کردن
to point to something به چیزی متوجه کردن
point نقط های در تخته مدار یا در نرم افزار که به مهندس امکان بررسی سیگنال یا داده را میدهد
point مرکز راس حد
point محل یا موقعیت
point مقصود
point محل مرکز
point جهت مرحله
point حد
point نقطه گذاری کردن
point نشان میدهد
point که تقسیم بین واحد کامل و بخش کسری آنها
point نقط ه
point نقط های در برنامه یا تابع که مجددا وارد میشود
point محل شروع چیزی
point درصد
point نقطه نوک
point دماغه
point محل
point اصل
point قطبهای باطری یاپلاتین
point اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
point باریک کردن
point نقط های که تقسیم بین بیتهای عدد کامل و بخش کسری آنرا از عدد دودویی نشان میدهد
the point is اصل مطلب این است
point سب زدن به دایرههای مختلف هدف از 01 به پایین
point پوینت
point به سمت متوجه کردن
point d'appui نقطه اتکاء
pour point نقطه ریزش
point d'appui پایه
point system شرط بندی براساس امتیاز
pivot point نقطه نشانه
pivot point لولائی
point discharge تخلیه نقطهای
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com