English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 90 (7 milliseconds)
English Persian
This photo does not do you justice. خودتان از عکستان بهتر هستید
Other Matches
photo photograph=have
photo- مربوط به نور
photo interpretation نقشه کردن عکس هوایی
photo interpretation تفسیر عکس هوایی نقشه عکسی
photo interpretation تفسیر عکس
photo finish استفاده از عکس برای تعیین برنده مسابقه فشرده
photo imagery عکس برداری کردن از زمین
photo geology تفسیر عکسهای هوایی
photo excitation برانگیختگی نوری
photo electron فوتو الکترون
photo electron الکترون نوری
photo electric وابسته به تاثیر نورو الکتریک باهم
photo distance مسافت اندازه گیری شده ازعکس هوایی مسافت روی عکس
photo imagery تهیه عکس
photo cell پیل نور- برقی
photo ionization یونش فوتونی
photo ionization یونش تابشی
photo luminescence لومینسانس نوری
photo session مدتزمانیکهخبرنگارانفرصتدارندازفردیعکسبیندازند
You have come out well in this photo(picture). ازمد افتادن
photo print چاپ عکس
photo print چاپ عکسی
photo plotter رسام نوری
photo cell سلول فتوالکتریک
photo offset چاپ افستی که فیلم عکاسی رابرای چاپ بکار برد
photo nadir مرکز خط المرکزین عکس نقطه لولای عکس هوایی
photo optic memory حافظه نوری
negative photo plane افق شیشه عکاسی
photo conductive effect اثر نور- رسانایی
photo electric cathode کاتد نور- برقی
photo electric current جریان نور- برقی
photo electric emission صدور نور- برقی
photo pattern generation تولید یک پوشش مدار مجتمع بوسیله قرار دادن الگویی ازنواحی مستطیل مجاور یارویهم افتاده
photo index map نقشه راهنمای عکسهای هوائی
negative photo plane سطح افق شیشه عکس
photo emission effect صدور نور- برقی
inverse photo electric effect اثر برق- نور
To do justice to something. حق مطلبی را ادا کردن
to a justice عدالت کردن
to d. justice عدالت کردن
to a justice عدل گستردن
justice انصاف
in the name of justice بنام عدالت
justice عدالت
justice درستی دادگستری
justice قسط
justice داد
preventive justice حقوق تامینی
plead of justice دادخواستن
plead for justice دادخواهی کردن
preventive justice قسمتی ازحقوق که به بررسی اقدامات مختلفی که برای جلوگیری ازارتکاب جرم از ناحیه تبهکاران احتمالی لازم است اختصاص دارد
the chief justice قاضی القضات
administer justice اجرای عدالت
Justice of the Peace قاضی صلحیه
Justice of the Peace امین صلح دادرس دادگاه بخش
Justice of the Peace رئیس دادگاه بخش
Justice of the Peace امین صلح
poetic justice جزا
poetic justice سزا
poetic justice کامیابی خوبان و شکست بدان
to impinge on justice کار ناحق کردن
to impinge on justice از عدالت تجاوز کردن بیعدالتی کردن
miscarriages of justice اشتباه قضایی
Chief Justice رئیس دادگاه
dispense justice دادگستردن
house of justice عدالتخانه
immanent justice عدالت طبیعی
court of justice دادگاه
military justice دادسرای نظامی
military justice دادرسی نظامی
military justice قوانین جزایی ارتش
ministry of justice وزارت دادگستری
borough justice عضو خانه اصناف
an outrage upon justice پایمال سازی حق دیگران
Chief Justice قاضی اعظم
Chief Justice قاضی القضات
Chief Justice رئیس دیوان عالی
miscarriage of justice اشتباه قضایی
administer justice احقاق حق کردن
administration of justice اجرای عدالت
administration of justice احقاق حق
an outrage upon justice بیعدالتی
ministry of justice وزارت عدلیه
international court of justice دیوان دادگستری بین المللی رکن قضایی سازمان ملل متحد که وفیفه اش رسیدگی به دعاوی مطروحه دول عضو علیه یکدیگر است
justice of supreme court مستشار دیوان عالی کشور
To trample on justice . To be unfair. پا روی حق گذاشتن
To trample upon justice. To be unfair. پاروی حق گذاشتن ( حق کشی کردن )
Injustice is the opposite of justice. ظلم ضد عدل است
lord chief justice رئیس کل محکمه استیناف انگلستان
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com