English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (3 milliseconds)
English Persian
To knock (beat) someone on the head . تو سر کسی زدن
Other Matches
knock on the head خنثی کردن
knock on the head باطل کردن
knock on the head نقش بر اب کردن
knock one on the head مشت بر کله کسی زدن
to knock head سجود
to knock head چیزی که عبارت ازگذاشتن پیشانی بر روی زمین
to knock head پیشانی برخاک نهادن
knock one's head against the wall <idiom> کاربی نتیجه
to knock a person's head off به اسانی ازپیش کسی افتادن یاکسیراشکست دادن
to beat down پایین اوردن
to beat it گم شدن [اصطلاح روزمره]
beat شانه خالی کردن
You beat me to it. تو از من سریعتر بودی.
zero beat تنظیم کردن دقیق موج دستگاه وفرکانس ان
beat up شیرجه واپیمای مهاجم ونزدیک شدن ان بهدف
beat-up شیرجه واپیمای مهاجم ونزدیک شدن ان بهدف
to beat up for جمع اوری کردن
to beat up زدن
to beat into چپاندن در
to beat into فروکردن
to beat in له کردن
to beat in خردکردن
to beat down خردکردن
zero beat تنظیم موج گیرنده
beat out برتری
to beat it دور شدن [اصطلاح روزمره]
beat ضربان
beat تعدادپاروزنها در هر دقیقه
beat حرکت قایق بسمت باد
beat گریختن ازچنگ مدافع رسیدن به پایگاه پیش از رسیدن توپ بیس بال صدای منظم پای اسب
beat ضربان نبض
beat پیروزی
beat قلب
beat تپش
beat مغلوب کردن
beat ضربت موسیقی
beat غالب شدن
beat غلبه
beat پیشرفت زنش
beat زنه
beat تعدادضربات پا دریکسری ضربات بازوی شناگر ضربه زدن
beat : ضرب
to beat up somebody کسی را بدجور کتک زدن
beat شلاق زدن کوبیدن
beat کتک زدن
beat زدن
beat : تپیدن
beat تداخل
beat گل زدن
beat تغییرات شدت صوت در اثرتداخل ضربان
beat چوب زدن
to beat back عقب گذاشتن
intercarrier beat زنه مخلوط
to beat back پس زدن
to beat at a door درکوبیدن
at beat of drum بصدای کوس
dead beat بی نوسان
beat frequency فرکانس تداخل
to beat up the quarters of any سروقت کسی رفتن
to beat up the quarters of any eno
to beat the air مگس درهوارگ زدن
to beat up the quarters of any بدیدن کسی رفتن
heart beat ضربان قلب
to beat the air کوشش بیهوده کردن
to beat time ضلاب یافاصله ضربی گرفتن
beat a flange لبه گرفتن
beat a record حد نصاب را شکستن
beat board ضربع زدن به پیش تخته ژیمناستیک
To beat ones breast. سینه زدن
change beat تبادل ضربه
beat around the bush <idiom> غیره مستقیم وبا طفره صحبت کردن
drum beat صدای کوس
To beat you to frighthen him. <proverb> ترا مى زنم که او بترسد.
he beat his breast او به سینه خودزد
beat reception موجگیری اتودینی زنه سازی
beat reception موجگیری زنهای
beat receiver گیرنده تداخلی
beat frequency بسامد زنهای
to beat a child کتک زدن بچه
to beat a path کوبیدن یک جاده
beat frequency فرکانس ضربان
to beat a retreat عقب نشینی کردن
beat of drum ضربه طبل
to beat about the bush سر راست حرف نزدن بطورغیرمستقیم کاری را کردن
to beat a retreat کوس عقب نشینی
You beat me to the punch. تو از من سریعتر بودی.
head to head polymer بسپار سر به سر
to beat the living daylights out of someone <idiom> دمار از روزگار کسی درآوردن
heart skip a beat <idiom> وحشت زده یا بر آشفتن
fast heart beat تاکی کاردی [پزشکی]
Don't beat around the bush! مستقیم و رک حرف بزن!
beat frequency oscillator اوسیلاتور با بسامد زنهای
They beat each other black and blue. همدیگر را خونین ومالین کردند
I am deae beat . I am tired out . از خستگی دارم غش می کنم
beat someone to the punch (draw) <idiom> قبل از هرکسی کاری را انجام دادن
fast heart beat تندتپشی [پزشکی]
to cut brake or beat a r گوی سبقت رادر رشتهای ازپیشینیان ربودن
to beat black and blue کوفته یاکبودکردن
the wares beat the shore خوردن امواج به ساحل
knock down باضربت بزمین کوبیدن
knock down گیج کردن
knock down مجزا
knock down زدن با تانک یا توپ هواپیما از کار انداختن
knock in فرو کردن
knock down مجزا کردن
knock together بهم چسباندن
knock against زدن به
knock against خوردن به
knock about نامرتب زندگی کردن
to knock up مانده شدن
to knock up فرسوده شدن ازپادرامدن
to knock up خسته شدن
knock about پرسه زدن
knock about سرو صدا ایجاد کردن
knock on بلند شدن توپ از زمین ازضربه دست بازیگر
I usually knock off at 6. غالبا" ساعت 6 دست از کار می کشم
To knock someone down. کسی رازمین زدن ( درکشتی وغیره )
knock off <idiom> به قتل رساندن کسی
knock out شکست دادن
knock out خالی کردن
knock out از بین بردن
knock out از کار انداختن
knock together بهم خوردن
knock together بهم زدن
knock out <idiom> غش کردن
knock صدای تغ تغ
knock about <idiom> بدون برنامه ریزی سفر کردن
knock off دست کشیدن از
knock off ازکار دست کشیدن
knock off مردن
knock off ختم کردن کار
knock off دست از کارکشیدن از کار انداختن
knock off از پاانداختن
knock out با مشت یا بوکس ازپادراوردن
knock out ناکار کردن
knock it off <idiom> دست کشیدن
knock-on بلند شدن توپ از زمین ازضربه دست بازیگر
knock off کشتن
to knock down پرچ کردن
knock up ابستن کردن ناراحت کردن
to knock down زمین زدن بامشت بزمین انداختن ازپادراوردن
to knock down بزمین زدن
knock-up ابستن کردن ناراحت کردن
knock up سردستی اماده کردن
to knock about سرگردان بودن زندگی منظم نداشتن
to knock about پرسه زدن در به در بودن
knock up بهم زدن
to knock about ول گشتن
knock عیبجویی
knock-up سردستی اماده کردن
knock-up بهم زدن
knock-up بپایان رساندن
knock-up از کار انداختن
knock-up تحریک کردن
knock up بپایان رساندن
knock مشت ضربت
knock-up برخورد کردن
knock درزدن
to knock off دست ازکارکشیدن
knock زدن
knock کوبیدن
knock بد گویی کردن از
knock ضربه زدن
knock up تحریک کردن
to knock together سرهم بندی کردن
knock up از کار انداختن
to knock under تسلیم شدن
to knock out پس ازبسته شدن دردانشکده یادانشگاه درزدن وبیرون رفتن
to knock under تن دردادن اقراربزمین خوردگی کردن ازپادرامدن
knock بهم خوردن
knock up برخورد کردن
Beat it !Buzz off! Mind your own business. برو کشکت را بساب
Get lost ! scram ! Beat it! Get out !Get out of my sight ! Be off with you ! برو گمشو !
to beat the egg-white until it is stiff سفیده تخم مرغ را آنقدر بزنند که سفت شود
knock oneself out <idiom> باعث تلاش فراوان
knock reducer ضد کوبش
knock at the door در کوفتن
at a knock-down price به قیمت مفت
there is a knock at the door درمیزنند
Knock off your fighting right now! همین الآن از توی سر همدیگر زدن دست بکشید !
there is a knock at the door صدای در
there is a knock at the door می اید
knock on wood <idiom> بزنم به تخته
knock rating میزان بهسوزی
knock about clothes لباس کار
to knock the bottom out of بی اثرکردن
knock at the door در زدن
to knock the bottom out of خنثی کردن
to knock the bottom out of باطل کردن
knock about clothes جامه کار
knock knee کجی زانو به درون دراثرمرض یا نرسیدن موادغذایی
knock kneed دارای زانوی کج
knock kneed دارای حرکت کج ومعوج
knock kneed شل
knock kneed خشن
knock kneed فالج
to knock a person off his p کسیرابرزمین زدن یانابودکردن
knock off one's feet <idiom> متعجب کسی (دست کسی رادرحنا گذاشتن)
knock one's block off <idiom> خیلی سخت به کسی صدمه زدن
knock out tournament تورنمنت حذفی شطرنج
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com