Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
We planned to do a cross-country trip in the US, but our parents ruled that out/vetoed it.
ما برنامه ریختیم سفری سرتاسری در ایالات متحده بکنیم اما پدر و مادرمان جلویمان را گرفتند
[مخالفت کردند ]
.
Other Matches
cross country
میان بر
cross country
درسرتاسرمزرعه ورزشهای میدانی وصحرایی
cross country
خارج از جاده
cross country
خارج از جاده وشارع اصلی در فضاهای بازدهات صحرایی
cross-country
دو صحرانوردی
cross country mill
نورد چلیپایی
cross country mobility
قابلیت حرکت چلیپایی
cross-country ski
اسکیرویچمن
cross-country skier
اسکیبازرویچمن
ruled
صفحهخطکشیشده
ruled surface
سطح خط ساخته
ruled based deduction
استنباط بر مبنای مقررات
I wanted to go camping but the others quickly ruled out that idea.
من می خواستم به کمپینگ بروم اما دیگران سریع ردش کردند.
vetoed
ردیا نفی یا منع یک مقام رسمی
vetoed
نشانه مخالفت
vetoed
منع
vetoed
حق رد رد
vetoed
رای مخالف
vetoed
قدغن کردن
vetoed
رای مخالف دادن
vetoed
وتو
vetoed
حق رد
vetoed
حق و اختیار
vetoed
حق و اختیاریک ارگان دولتی برای منع یابی اثر کردن تصمیم یک ارگان دیگر حقی است که اعضادائمی شورای امنیت سازمان ملل متحد برای نفی تصمیمات ان دارند
vetoed
رد کردن
parents
والدین
parents
ابوین
o bey your parents
والدین خودرا اطاعت کنید
foster parents
والدین خوانده
o bey your parents
پدرومادرخودرافرمانبردارباشید
aunts related through both parents
عمات ابوینی
our first parents adam and eva
ادم و حوا
our first parents adam and eva
نخستین ما
our first parents adam and eva
نیاکان
uncles related through both parents
اعمام ابوینی
uncles related through only one parents
اعمام ابی یا امی
planned
با برنامه
In the nature of things, young people often rebel against their parents.
طبعا جوانان اغلب با پدر و مادر خود سرکشی می کنند. .
Guilt for poorly behaved children usually lies with the parents.
بد رفتاری کودکان معمولا اشتباه از پدر و مادر است.
casual
[not planned]
<adj.>
شانسی
planned economy
اقتصاد برنامهای
planned economies
اقتصاد بانقشه
casual
[not planned]
<adj.>
برحسب تصادف
planned economies
اقتصاد برنامهای
planned demand
تقاضای برنامه ریزی شده
planned economy
اقتصاد بانقشه
planned chart
کروکی زمین
planned chart
نقشه کروکی
planned economy
اقتصاد سنجیده
planned economy
اقتصاد برنامه ریزی شده اقتصاد با برنامه
planned economies
اقتصاد سنجیده
casual
[not planned]
<adj.>
تصادفی
casual
[not planned]
<adj.>
اتفاقی
planned target
اماج طرح ریزی شده هدف پیش بینی شده
planned target
هدف طرح ریزی شده
planned saving
پس انداز برنامه ریزی شده
planned investment
سرمایه گذاری برنامه ریزی شده
planned economies
اقتصاد برنامه ریزی شده اقتصاد با برنامه
centrally planned economy
اقتصادی که از مرکز برنامه ریزی میشود
centrally planned economy
اقتصاد متمرکز
trip
پرواز
trip up
<idiom>
اشتباه کردن
trip
سکندری
trip
در کردن تیر
trip
اشتباه
trip
اسکیپ درچاه
trip
رفت یا برگشت فنر
trip
سفر کردن گردش کردن
trip
چکانیدن ماشه
trip
سفر لغزش
To trip up someone.
به کسی پشت پا زدن
trip
گردش
trip
لغزش
trip
مسافرت مسافرت کردن
trip
پشت پا خوردن یازدن
to go away on a trip
به سفری رفتن
trip
سبک رفتن
trip
لغزش خوردن سکندری خوردن
trip
فت پا
trip
ازاد کردن یاشکل کردن طناب
take a trip
<idiom>
به سفررفتن
ego trip
خودپرواری
field trip
گردش علمی
trip flare
مین روشن کننده جهنده موشک منور جهنده
day trip
سفر یکروزه
ego trip
تسلیم به هوای نفس
trip hammer
چکش اهرمی لنگری
trip ticket
بلیط مسافرت
trip ticket
برگه اجازه مسافرت
trip wire
سیم ضامن مین
trip wire
سیم کشش
trip mileometer
نشانگرمسافت
trial trip
مسافرت ازمایشی یا امتحانی
river trip
گردش رودخانه ای
round trip
سفر رفت و برگشت سفردوسره
to be on a guilt trip
<idiom>
احساس خیالی داشتن که مقصر هستنند
[اصطلاح روزمره]
to go away on a business trip
به سفر تجاری رفتن
leg trip
فت پا
leg trip
گرفتن لنگ
mils trip
اشتباه میلیمی
mils trip
تغییر سمت میلیمی
river trip
مسافرت رودخانه ای
trip the light fantastic
<idiom>
رفتن برای رقصیدن
Get ready for the journey(trip)
برای مسافرت حاضر شو
Can you reckon the cost of the trip?
هزینه سفر رامی توانی حساب کنی ؟
I have a short trip ahead.
قرار است یک مسافرت کوتاهی بروم
arm roll and outside leg trip
فن ارنج
cross way=cross road
چهارراه
My trip to Europe was business and pleasure combined .
سفرم به اروپ؟ هم فال بود وهم تماشا
up country
ییلاقی
up country
نواحی داخل کشور
the country is ours
کشور مال ما است
country
دیار
in this country
<adv.>
در اینجا
in this country
<adv.>
در این کشور
in the country
درییلاق
country
کشور
country
بیرون شهر دهات
old country
وطن اصلی مهاجرین امریکایی
country
ییلاق
country
مملکت
US (country)
کشورآمریکاStates Unilted
in the country
در حومه شهر
one country or another
این یا یک کشور دیگری
to bleed for one's country
برای میهن خود خون دادن
traitor to one's country
وطن فروش
host country
کشور میزبان
home country
محل تولید
home country
کشور اصلی
country teams
تیمهای اعزامی به کشورها
forwarding country
کشور فرستنده
donner country
کشور کمک کننده
donner country
کشوربخشنده
donee country
کشور کمک گیرنده
traitor to one's country
خائن به کشور
open country
زمین باز
the youth of the country
جوانان کشور
rough country
تپه ماهور
rolling country
زمین پوشیده
p was restored in the country
کشورامن شد
north country
انگلستان شمالی
native country
میهن
natire country
میهن
self supporting country
کشور متکی به خود
native country
وطن
self supporting country
کشوری که از جهات مختلف به خودمتکی و از خارج بی نیازباشد
self supporting country
کشور خود کفا
p was restored in the country
ارامش درکشوربرقرارشد
the talnet of the country
مردم با استعداد کشور
rough country
سرزمین ناهموار
to export something
[from / to a country]
صادر کردن
[به یا از کشوری]
country side
بیرون شهر حومه شهر
country seat
خانهی اربابی
country town
شهرستان
To smuggle in to ( out of ) a country .
جنسی را بداخل ( بخارج ) کشور قاچاق کردن
Turkey (country)
ترکیه
tropical country
گرمسیر
bordering country
کشور همسایه
airspace
[over a country]
فضای هوایی
[در کشوری]
country club
باشگاه ورزشی وتفریحی
country club
باشگاه خارج از شهر
country clubs
باشگاه ورزشی وتفریحی
country clubs
باشگاه خارج از شهر
bordering country
ملت همسایه
country house
خانهروستایی
mother country
کشور اصلی
country file
را برای کشورهای مختلف تعریف میکند
country file
فایلی در سیستم که پارامترها
best governed country
کشوری که بهترین طرزحکومت رادارد
country seat
خانهی بزرگ روستایی
country court
دادگاه بخش
country seats
خانهی اربابی
broken country
زمین دوعارضه
broken country
زمین مضرس
country life
زندگی روشنایی
country man
هم میهن
country seats
خانهی بزرگ روستایی
mother country
میهن
country dancing
نوعیرقص
country party
حزب هواخواه پیشرفت فلاحتی
country-and-western
رجوع شود به music country
country of origin
کشور مبداء
neighbouring country
[British E]
کشور همسایه
The route runs across this country.
خط مسیر از این کشور می گذرد.
neighbouring country
[British E]
ملت همسایه
fenow country men
هم میهن
country cover diagram
دیاگرام نشان دهنده اجرای عکاسی هوایی در هر کشور دیاگرام پوشش عکاسی هوایی در سطح کشور
to face a serious problem for the country
مواجه کردن این کشور با مشکلات زیادی
small country town
شهرستان کوچک
west country whipping
بست غربی
They have seized ( dominated) the country.
مملکت را قبضه کرده اند
To drag a country into war .
کشوری را بجنگ کشیدن ( غالبا" بصورت جنگ تحمیلی )
this country breeds poets
این کشورشاعر می پرورد
to mandate a territory to a country
منطقه ای را تحت قیمومت کشوری درآوردن
to face a serious problem for the country
روبرو کردن این کشور با مشکلات زیادی
labor rich country
کشور با نیروی کار فراوان
The country has recalled its ambassador from Indonesia.
این کشور سفیر خود را از اندونزی فراخواند.
He laid down his life in the service of his country .
عمرش را درراه خدمت به وطن صرف کرد
to raise big problems for the country
مواجه کردن این کشور با مشکلات زیادی
bourse
[in a non-English-speaking country]
بورس سهام
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com